آپ فوری!

اگه تقویمتونو نگاه کردین دیدین امروز 4 دی هست اشتباه دیدین یا تقویمتون قاطی پاطی کرده، اشکال یا از گیرنده س یا از فرستنده ولی مطمئن باشین ، حتی یه ذره هم شک نکنین که امروز 10 بهمنه، بله دوستان، دیدین چه زود گذشت و 10 بهمن فرارسید و من باز دوباره برگشتم، خوشحالید؟ از دوری من خیلی دلتنگ شدین و درد فراغ کشیدین؟ اصلا غم به دلتون راه ندین که من برگشتم( اسمایل یک از خود راضی) خداییش اسم منو باید میزاشتن خودشیفته؟ نه؟!

میدونم که همتون گفتین: ااااااه، باز لینک این دکی بارونی اومد بالا، مگه این قرار نبود به این زودیا پیداش نشه ؟ ولی چه کنیم که پاک فراموش کرده بودم که تو این مدت غیبت سالروز تولد یه  آدم بزرگه و من اصلا دلم نمیاد تو این روز به یاد موندنی آپ نکنم! این آدم، آپ که چه عرض کنم ارزششو داره جونتم واسش بدی! میگین کی؟ حدس همتون درسته ! اون شخص کسی نیست جز شخص شخیص بنده! اینجا مجبورم اعتراف کنم که 4 دی هست و تولد بنده ما هم 21 ساله شدیم و گرد پیری کم کم داره رو سر و صورتمون میشینه. واقعاَ راست گفتن که بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین. انگار همین دیروز بود اومدم همینجا تولد 11 سالگیمو اعلام کردم شما ها هم بهم تبریک گفتین! شماها هم که همه خوب یادتونه؟ باورتون میشه 10 سال گذشت؟ البته از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تولد بهانه ای بود که بیام پست جدید بزارم ولی غرض این بود بیام کادوهامو  که مدت هاست میدونم تهیه کردین و منتظر همچین روزی بودین تحویل بگیرم. عنوان این پستم به این خاطر این مدلی انتخاب کردم که تحریک بشین بیاین بخونین و کادو بگیرم خودتونم میدونین که ماه محرم هست و از هرگونه جشن و پذیرایی معذوریم ، پس از همون نفر اول یکی یکی کادوهاتونو بزارین اون گوشه تبریکتونم بگین ، نوبتم خواهشاَ رعایت کنین. اگه کادو هم تهیه نکردین اصلا مشکلی نیست چون پولم قبول می کنیم . از 20000 تومن هم کمتر نباشه . یه فرم میدیم خدمتتون از 20000 تومن داره تا 100000 تومن . دیگه بستگی به کرمتون داره. دانشجوام، گرسنه م، بچه ی شهرستانم . این خانواده ی ما هم که دیگه به کل بنده رو شرمنده فرمودن. دیروز به مامانم میگم مامان میدونی که فردا تولدمه؟ هدیه ت که آماده ست؟ مامان جان میگه: عابر بانکم که پیشته هرچی دلت خواست واسه خودت بگیر! گفتن عصر تکنولوژیه، گفتن زمونه پیشرفت کرده ولی نه اینقدر بابا! خواهر جان هم که فرمودن فعلا ده ست خوبیت نداره واست هدیه بگیرم باشه بعداًَ( یکی نیست بگه سالای قبل که دهه نبودم خوبیت نداشت؟) آخ که من چقدر مظلومم! ماجرا از این قرار شد که من بیام اینجا به زور و کتکم که شده از شما کادو بگیرم.

 21 سال گذشت از اون روزی که من به این دنیا  دعوت شدم. همیشه با خودم فکر می کنم که کاش ساعت برناردو داشتم تا میتونستم باهاش زمانو نگه دارم و از این گذر پرشتابش جلوگیری کنم  ولی به خودم که میام میبینم زمان از کفم رفته و خیلی فرصتارو از دست دادم و بعضی فرصتارو بدست اووردم . خدایا ممنون به خاطر تمام فرصتایی که تو این 21 سال در اختیارم گذاشتی و ببخش به خاطر تمام ناشکری ها و کم لطفی های  این بنده ی ناشکرت. می دونم که تمام پستی ها و بلندی های زندگیم بی حکمت نبوده، چه روزهایی که دوس داشتم دلی برام بتپه  و چه روزهایی که دوس داشتم هیچکس بهم فکر نکنه و از خونه که میرم بیرون نه کسی منتظر برگشتم باشه و نه کسی از نبودنم نگران، چه روزهایی که غم مهمون دلم بوده و خودت میدونی که هیچوقت بروزش ندادم و چه روزهایی که شادی رو به خونه ی دلم دعوت کردی و سعی کردم به اطرافیانمم انرژی بدم. و الآن  روی قله ی 21 سالگی عاشقم، عاشق تو و تمام چیزهایی که بهم دادی و تمام چیزهایی که صلاح ندونستی و بهم ندادی.  و شکر گزارتم  که از همه بهم نزدیکتری...

اینم فال حافظ شب تولدم:

سرو چمان  من  چرا  میل چمن  نمی کند/ همدم  گل  نمی شود ، یاد سمن  نمی کند

تا دل  هرزه گرد  من رفت به  چین  زلف  او/ زان سفر  دراز  خود ، عزم  وطن  نمی کند

پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی/ گوش کشیده است از آن، گوش به من نمی کند

 پ ن:  این وبلاگ تا ۱۰ بهمن تعطیل می باشد( رو که نیست سنگ پای قزوینه)

خوندنش خالی از لطف نیست: سایت  وب دویی علوم پزشکی

غیبت صغری

آغوشتو به غير من به روي هيچكي وا نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن
من براي با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت ، تو بگو به هر كجا پر ميكشم
منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من ، تولد يك نفسه
چشماي مهربون تو ، منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته ، تركم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون ، هيچكسو جاي من نيار
مُهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

دوستای خوبم شرمنده ی همتونم چون تا ۱۰ بهمن این وبلاگ تعطیلهخرخونم خودتونید اینقدر تو طول ترم درس نخوندم که همش داره یهو از دماغم در می یاد . برام دعا کنید که همه رو پاس شم. حالا که زحمت می کشید دعا می کنید حداقل دعا کنید ماکس شم(شوخی کردم  جون خودم. بچه که زدن نداره)

پ ن: آخ که همه منتظرن آدم دو تا بیت شعر عشقولانه بنویسه تا برچسب عاشقی به آدم بزنن. وبلاگای دیگه اینهمه شعر عشقولانه مینویسن خوب بچه عقده ای میشه دیگه  منم دلم خواست در ضمن این آهنگ شامهر عجیب به دل آدم میشینه.

خواب

یه مدت پیش یه خواب دیدم که میون اینهمه خواب که من میبینم و بیشترشون از افکار روزانه م سرچشمه میگیرن خیلی برام جالب بود. خواب دکتر شریعتی رو دیدم که به من و چند نفر دیگه کتاب هدیه داد، با اینکه من اصلا به ایشون فکر نکرده بودم. با خودم گفتم دختر اینهمه کتاب نمیخونی ببین تو خواب بهت کتاب هدیه میدن، ولی آخه چرا دکتر شریعتی؟! نمیدونم از این خواب چه برداشتی کنم ولی حداقلش این بود که تصمیم گرفتم چندتا از کتابای ایشونو بخرم و بخونم. الآنم از شما دوستای خوبم میخوام اگه هر کدومتون کتابی از ایشون خوندین که به نظرتون جالب اومده بهم معرفی کنین،یه چیزی که در حد فهم منه کتاب نخونم باشه و زیاد گیجم نکنه

یه شعر دیدم خوشم اومد گفتم شما هم بخونین بد نیست:

دوباره عصر انتظار و جمعه های بی بهانگی

      سکوت مبهم و خدای از همیشه بیشتر خدا

                                         و بغض ممتد فرشته ها

                                               تویی که باز هم نیامدی

در ازدحام جزوه های مانده و کتاب و درس و امتحان و اوج بی ترانگی

در این عبور لحظه های بی رمق

حضور نم نم هزار آرزوی خسته ی دمغ

                                    بیا بیا طلوع کن

کنون که من ز هر چه بودن و نبودن است،

کنون که من ز هر گلی

که رنگ ساده ی سرودن است، بریده و گسسته ام

                                                       بیا مرا مرور کن

در ازدحام جزوه های مانده و کتاب و درس و امتحان و اوج بی ترانگی...

پایان ترشی خوری

بالاخره موفق شدم و یه نوبت پیش یکی از استادای خودمون که کارش میگن خیلی عالیه گرفتم. تو مطب دکتر نشستم که از قضا همون روزم سردرد داشتم و اعصابم به هم ریخته بود چون سردردم به هیچ صراطی مستقیم نبود هی به آبجیم میگفتم به دکتره بگم دانشجوی پزشکی ام شاید ویزیتمونو پس داد؟(خسیس بازیم گل کرده بود) گفت: نه، ميخواي همينجوري بي مقدمه بگي من دانشجوتم آبرومونو ببري؟!بالاخره بعد از 2 ساعت انتظار نوبتمون شد . رفتيم تو اما دريغ از يه نگاه كه دكتره به من بندازه، حتي يه نگاه، پس اينهمه تو گوش ما ميخونن كه با مريض ارتباط چشمي داشته باشين چي ميگن؟ عالم بي عمل به چه ماند؟همش سرش تو مانيتور بود از من شرح حال ميگرفت و مينوشت، آخر سرم گفت ميگرن خفيف داري و نميدونم منشيش بهش گفته بود اينا گفتم دانشجوتن يا اصلا نميدونست ولي پرسيد سال چندي؟ منم از فرصت پيش اومده خوشحال كه نقشه مو عملي كنم نيشم تا بناگوش باز شد ،سردردو به كل از ياد بردم گفتم سال 4 پزشكي امدكتره هم نامردي نكرد بازم نگام نكرد و همچنان سرش تو مانيتور به كارش ادامه داد و كلي توصيه ي ايمني كرد و گفت منشيم يه ليست بهت ميده از چيزاي كه توش نوشته بايد پرهيز كني و یه قطره هم هست که مثال زهر مار میمونه باید صبح و شب با آبمیوه بخوری. و به منشيشم گفت ويزيتمونو پس بده ، ما هم واسه حفظ ظاهر كلي تعارف تيكه پاره كرديم كه: نههههههههههه، نميخواد و نميگيريم و از اين حرفا ولي آخرش ويزيتو پس دادن ما هم با مسرت تمام ليستو از منشي گرفتيم اومديم بيرون . هنوز چند ثانيه اي از خوشحالي من نگذشته بود كه آبجي گرام ما فرمودند: نخند كه بيچاره شدي! همونجا خنده رو لبام ماسيد. ميگم چيه؟مگه چي شده؟ ترشي قدغن شده! به علاوه ي كلي خوراكي ديگه كه تو دوست داری ولي سر دسته شون همون ترشيه! نزديك بود همونجا بشينم زار بزنم برگردم به دست و پاي دكتر بيوفتم كه ترشي رو بيخيال شو ولي بر اين نفس مزخرف غلبه كردم و ترجيح دادم با حقيقت روبه رو شم( حقيقت نخوردن ترشي!) ولي از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، گهگاهي يه كم ميخورم، بابا يه شبه كه نميشه يه چيزو ترك كرد. معتادا هم كه ميخوان ترك كنن كم كم موادو ترك مي كنن بهشون يه كم فرصت ميدن، من كه اعتياد به ترشي از مواد مخدرم بيشتره! و اين بود داستان  پايان ترشي خوري ما!

پ ن: تولد  شهاب(پزشك باروني) رو همينجا تبريك ميگم،ایشالا ۲۰ دورت به دور خورشید بشه ۲۰۰ دور( آخه نميتونم تو وبلاگش كامنت بزارم مجبور شدم همينجا بگم )

 

بازی معرفی دوستان وبلاگی(قسمت دوم)

و اما خوانندگان عزیز بریم سراغ شرکت کننده های بعدی :

 پزشک 78:یاشار نام. وبلاگشان شهر شهر فرنگه از همه رنگه میباشد و از هر چیزی که به ذهن میرسد مطلب میتوانی بیابی و توانایی زیادی در نوشتم کلهم همه ی  زمینه ها دارند.(به گمانم ایشان از بنده تصویر یک خروس جنگی در ذهن دارند)

دختری با یک دنیای رنگارنگ: دانشجوی پزشکی. خاطره نویس و گاهی شکایت از مردم زمانه. کمی تا مقداری کم لطف نسبت به بنده.

دست نوشته های سوما: از بس که  فونت وبلاگشان ریز است  و ادبیات خاص خود را در بیان مطالب دارند ما چشممان در می آید تا پست هایشان را بخوانیم!(اطلاعات در همین حد بود)

ساقی گور با پیک هایی پر از مرگ آمده است: دلارام نام. کنکوری، عاشق خون آشام و مسعود شجاعی و فوتبال! بگو یه ذره تفاهم بین علایق بنده و ایشان وجود دارد، ندارد.  ما مدام به ایشان اصرار میورزیم که کمتر پست فوتبالی بگذارد که هیچی از فوتبال حالیمان نمیشود! در صدد هستیم علایق و سلایق ایشان را عوض بنماییم

شیطنت های یک دندانپزشک: مدیسا نام. دانشجوی دندانپزشکی و مثال خودمان همیشه خندان و در حال خرابکاری و دادن سوتی های گوناگون از همه نوع. خاطره نویس علی الخصوص از نوع خرید مانتو و شیرین کاری های درون و برون دانشگاهی.

نوشته های دو دوست جدا ناشدنی: دو دانشجوی پزشکی مقطع فیزیوپات، از بس که سرشان به درس و مشق گرم است و مثل ما علاف نمیباشند کم پیدا هستند.

نوشته های لیمویی: قاصدک نام. قدیم ها بیشتر به ما لطف داشتند. البته الآن خود ما کم لطف شده ایم. قطعات ادبی م و انصافاَ زیبا میگویند.

پسری از گیلان: عباس نام. خاطره نویس و گاهی مطالب آموزشی.دارای اعتماد به نفسی بالا در مورد عکس هایش. عاشق مزدوج شدن و ما هرچه به گوشش می خوانیم که برای تو زود است بچه، به گوشش نمیرود. آخر دور از چشم ما کار دست خودش میدهد

چرندیات یک دانشجوی اقتصادی: سید علی نام. عاشق تراکتور سازی میباشند و مدام عکس تراکتور را به در و دیوار وبلاگشان میچسبانند. پشت کنکوری ارشد. خاطره نویس که جدیدا به خاطر مسائل درسی کم پیدا شده اند( به گمانم بابا جانشان ایشان را از نشستن پشت کامپی منع کرده)

کفش هایم کو: میشکا نام. دانشجوی پزشکی و مثال خودمان شلخته.  مسائل روزانه و خاطراتش را به زبان طنز زیبا مینویسد و خنده به لب ما مینشاند.

کلبه ی تنهایی من:آنی نام. زوجه ی محترمه ی دکتر ربولی. که وقتی این مسئله را فهمیدیم به کدام دلیل نامعلوم بسیار خوشحال شدیم! شاعری توانا . گاهی نیز از شیرین کاری های دردانه شان عماد مینویسند

گل پسر: دانشجوی پزشکی. از زمان گذشتن از سد علوم پایه به علت نامعلومی متواری گشته و تا به حال بسیار معدود به وبلاگستان مراجعه کرده. از یابنده تقاضا میشود ایشان را سریعاَ تحویل دهند. گاهی از موضوعاتی که برای پست هایشان انتخاب می کنند بسیار خوشمان می آید و با خود می گوییم که چرا به ذهن خودمان نرسید.

یادداشت های یک دانشجوی پزشکی: مقطع فیزیوپات و هم درد بنده. خودشان معتقدند ما به هم شبیهیم اما من به شخصه اعتقاد دارم ایشان از ما یک سر و گردن در شخصیت و وقار و صبر بالاتر هستند و ما همچنان در تلاش هستیم که ایشان را از این پاستوریزگی به در آورده و مثال خودمان بنماییم(دوست ناباب). علاقه ی قلبی ما به ایشان که نیازی به گفتن ندارد و مطمئنیم که دل به دل راه دارد( حیف که هم جنسیم وگرنه اینجا یه ازدواج وبلاگی سر میگرفت)

به آبی دریا: الی نام. دانشجوی پزشکی در حوالی شمال غرب کشور!(عجب اطلاعات دقیقی) بچه زرنگ میباشند واگر اشتباه نکنیم آناتومی را هم 20 میگیرند! خاطره نویس دوران دانشجویی در غربت.

دکتر سرحال: دانشجوی پزشکی. ما یک ویژگی مشترک با ایشان داریم که خیلی خیلی دوستشان میداریم خاطره نویس و جدیدا سفرنامه نویس قهاری هم شده اند.

بی وفا: باران نام. نویسنده ی خاطرات گذشته آنهم مو به مو و به زبان بسیار جذاب طوری که تا آخر ماجرا کنجکاوانه دنبال می کنی. جدیدا کم پیدا شده اند.

دست نوشته های ما: فاضله و زهرا نام.دو دانشجوی کامپیوتر، بیشتر نویسنده ی مطالب آموزشی  و گاهی سرگرم کننده و باز هم جدیدا کم پیدا.

خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف: رضا نام. نویسنده ی سریالهای دنباله دار البته به کمک دوستان و گاهی مطالب 30یا30. البته جدیدا به گمانم به درس و مشقشان چسبیده اند و کم پیدایند.

چای گرم شب های امتحان: دانشجوی داروسازی. خاطره نویس و از آغاز ترم جدید به وبلاگستان مراجعه نکرده اند.

دوران خوش: وبلاگ دیگر آنی خانوم زوجه ی دکتر ربولی.تا آنجا که ما دریافته ایم خاطرات دوران خوش مجردی است. البته اکنون دوران خوش دیگری در زندگی شان آغاز شده.

 به پایان آمدیم دفتر، حکایت...اگر دوستی رو فراموش کردم عذرخواهی می کنم و بعضی مطالب فقط بابت مزاح بود. کسی چیزی به دل نگیره دوستای خوبم

 

بازی وبلاگی

با سلام.(شد مثه این برنامه های تلویزیونی). در پی دعوت پزشک 78 به یک بازی وبلاگی بازی رو شروع می کنیم با معرفی دوستان وبلاگی. اول یه توضیحی خدمتتون عرض کنم ، اینکه ترتیب معرفی وبلاگ ها بنا به لیستشون تو گوگل ریدر بنده هست و اینکه اگه احیانا اسم بعضی دوستان نبود به این دلیل هست که بنده جدیدا با وبلاگشون آشنا شدم یا اونقدر پست هاشون کم بوده که اصلا نتونستم با خودشون و وبلاگشون آشنایی درستی پیدا کنم پس پیشاپیش منو ببخشید. معرفی وبلاگهارو در دو پست میزارم. و اما بریم سرغ پست اول:شرکت کننده ی اول:

Just like it: شوکول نام.مهندسی مثال رعد و برق می ماند. یک دوره ای در وبلاگستان سر و کله اش پیدا میشود و سک سکی می کند و نظری می دهد و به خواب زمستانی فرو می رود. در وبلاگ نویسی دمدمی مزاج است  و نوشته های طنز تپلی مینویسد

یک دنیا خاطره: رها نام. دانشجو، کنکوری، عکاس، فیلمبردار مجالس. خلاصه دختر از هر انگشتش هنر می چکد. خاطره نویس عالی و عاشق رنگ سبز میباشد

آخ دندونم: بهزاد نام. دندانپزشک، مو قشنگ، سخنران برتر،متخلص به یدلله.  ایشان هم در طنز نویسی دستی بر آتش دارند و بالا نوشت پایین نوشت ها و جدیداَ چندگانه هایی جالبی می نویسند. پست هایشان مفید و مختصر است.

آزاد ولی در بند: بارون نام دانشجوی دندانپزشکی.شاعر،نقاش، ورزشکار. همه فن حریف.  خاطره نویس و گاهی مطالب ادبی مینویسند.

اینجا سرد است: رزیدنت زنان، خاطرات دوری از وطن . ما از معرفی گوشه ی وبلاگشان خیلی خوشمان می آید.

پزشک بارونی: شهاب نام. دانشجوی پزشکی نوپا(اینو گفتم که دیگه نری بلاگ اسپات مارو قال بزاری) ایشان نیز در وبلاگ نویسی دمدمی مزاج میباشند. یک مدت کم پیدا و یک مدت پر پیدا میباشند و هربار که به وبشان میروی باید انتظار خداحافظی ایشان را داشته باشی.در کل بچه ی بامعرفتی است ولی بگیر ببند زیادی دارد

جایی برای گفتن دلتنگی ها:  ربولی نام.پزشک، خاطرات دوران دانشجویی و همینطور ماجراهای جالب طبابت ایشان که الحق حافظه ی بسیار خوبی دارند که تمام خاطراتشان را به ذهن سپرده و بعد از سالها مینویسند.

جفنگیات: زبل خان نام. دانشجوی پزشکی. علوم پایه ای( جوونا گریه کنییید!) که مهارت بسیاری در توصیف شیرین کاری های استادهایشان دارد و از قرار معلوم سوتی هم زیاد می دهد.

حکیمانه: حکیم باشی به همراه زوجی محترمه حکیم بانو. خاطرات دانشگاه با طعم عشقولانه. بابا  اینقدر لاو نترکونین،اینجا خانواده رد میشه

خدا، عشق، امید: زهرا نام. دارای داداش ها و آبجی های واقعی و وبلاگی فراوان. ترویج دهنده ی فرهنگ و رسوم لار. تازه پدر جانشان قدیم الایام هم دانشگاهی ما بوده و ارادت خاصی به ایشان داریم.

خیلی حرف ها از بوی یاس شنیده ام: لی لی نام. تک جمله ی زیبا نویس. به دلمان مانده پست طولانی بگذارند و بخوانیم و از نوشته هایشان بسی لذت ببریم.

دانشگاه با طعم باران: نیلوفر نام.دانشجوی پزشکی، علوم پایه ای( ویژگی بارز هر ترم 5ی)، عشق پرسپولیس. دارای توانایی زیاد در تعریف کردن ماجراهای روزمره به طرز جالب و جلب خواننده.(اولین مدلاگی که من با وبلاگ ایشان آشنا شدم)

دکتر باران: دانشجوی پزشکی. شونصدمین باران نام وبلاگستان(هی داغ دل من تازه میشه)خاطره نویس،ایشان یک مدت در غیبت صغری بودند. گوی به تازه گی دوباره فعال شده اند.

دندانپزشک متین: دانشجوی دندانپزشکی، خاطره نویس و گاهی مطالب ادبی هم مینویسند که بدجور به دل ما مینشیند.

دکتر مثبت: دانشجوی پزشکی. ایشان از همه کم پیداتر میباشند و سالی یک بار به وبلاگستان سر می زنند. برنده ی سیمرغ بلورین ستاره ی سهیل

زاده ی پاییز: محمد فخرالدین نام. دانشجوی پزشکی. شاعری بس توانا که جدای از تعارف شعرهایی بسیار زیبا میسرایند. ایشان دستی در روانشناسی نیز دارند و به ما یک بار ترفند روانشناسی یاد دادند که نافرم باحال بود.

تا پست بعدی شمارو به خدای بزرگ میسپارم بچه های گلم

4گانه

بابا چرا دمپایی پرت می کنین؟ چه خبره؟ خوب به اینترنت دسترسی نداشتم جان خودم . خرخونی؟ من و خرخونی؟ دوستانی که از قدیم الایام بنده رو میشناسن خوب میدونن که عمرا اینجور وصله ها به من بچسبه من ترجیح میدم بمیرم تا ننگ خرخونی رو به جون بخرم. بگذریم دوستای گل و گلاب.

1.چند روز پیش رفتم خرید که دیدم آقایی داره داد میزنه شلوارجین 3 تا 1000! با خودم گفتم دیگه جنسش آشغالم باشه 3تا 1000 چه خبره. سه تا پفکم این روزا 1000 نمیدن! گفتم بزار برم ازش قضیه رو بپرسم. میگم آقا واقعاَ 3 تا 1000؟ میگه خانوم این اسمشه : شلوار جین 3تا1000!

2. یه مریض معتاد خورده به پست آبجی ما واسه دست دندون کامل جای اینکه آبجی جان دهن ایشون رو سرویس کنه، مریضه دهن آبجی مارو سرویس کرده. هرروز تو بخش داد و هوار آبجی بلنده که عمو چرا دیر میای؟ چرا پول نمیاری؟ بابا چه مرگته؟ دیوونم کردی. هر جلسه با فغان و دعوا و بحث و جدل 10 تومن میزاره کف دست آبجی. امان از درد بی مریضی. وقتی هم دیر میاد ازش میپرسه چرا سر وقت نمی یای میگه زیر پل قرار داشتم اینهمه زیر پل قرار میزاره آخرشم انگار که نه انگار زهرماری کشیده. بی حال و خمار میاد بخش.خلاصه میشه از داستانهای دندون درست کردن آبجی ما فیلم سینمایی درست کرد از بس اعصابش داغون شده و اکشن با مریضا رفتار میکنه

3. چند روز پیش گفتم چرا همه کتاب بگیرن و من نگیرم؟ مگه چیم از بقیه کمتره که چسبیدم به جزوه ها؟ غیرتی  شدم و یا علی مدد رفتم سمت کتابخونه بعد از کلی جست و جو چون ملت کتابارو برده بودن جاشم جارو کرده بودن یه سیسیل پیدا کردم و نیشم تا بنا گوش باز شد که به به چقدر حجمش کمه و کتاب خوندن که کاری نداره و سیسیل سیسیل که میگن چقدر درپیته فرداش نسخه ی پدر مادر دار سیسیلو دست یکی از بچه ها دیدم.از قضا اون کتابی که من گرفتم از بس که خلاصه بوده نوه ی کوچیک سیسیلم محسوب نمیشده و از خیر خوندنشم گذشتم.

4.در پی سردردهای متوالی تصمیم به رفتن به مطب یکی از استادامون گرفتم که شاید خدا خواست و از شر این سردردا خلاص شدم. زنگیدم 118 شماره ی مطب گرفتم زنگیدم مطب گفتم دانشجوی دکترم یه نوبت گرفتم.آدرس مطبم ازش پرسیدم. روز موعود فرا رسید و راهی مطب شدم و بعد کلی جست و جو پیداش کردم ولی هرچی تابلوی پزشکای اون مجتمعو می خوندم اسم دکتره نبود که نبود رفتم از یکی از منشی های اونجا پرسیدم گفت اسمشو تا حالا نشنیدم! داشت دود از کله م بلند میشد. شده بود مثه این ماجراهای خفت گیری که طرفو میکشونن یه جای خلوت تلکه ش می کنن ولی اونجا شلوغ بود از مجتمع اومدم بیرون دوباره زنگیدم 118 باز همون شماره رو بهم داد. کف بر شدم. از خیرش گذشتم و رفتم مطب یکی دیگه از استادای دانشگاهمون. به خیال خودم الآن بگم دانشجوشم کلی احترام میزاره وهمون روز بهم نوبت میده. زهی تصور باطل، زهی خیال محال. تا بهش گفتم دانشجوشم: خانوم باید تو بیمارستان با استاد هماهنگ کنین. اینطوری نمیتونم بهتون نوبت بدم. بش گفتم به روال عادی بهم نوبت بدین میشه کی؟ اواخر دی! کم مونده بود یکی هم بزنه تو گوشم پرتم کنه بیرون! این بود که دست از پا دراز تر برگشتم خونه. زنگیدم به همون دکتر اولی میگم: مطب خانوم دکتر فلانی؟ میگه نه! میگم من چند روز پیش زنگ زدم گفتین آره نوبتم دادین. میگه حتماَ اشتباهی شنیدم! لعنت به هرچی آدم بی مسئولیت که اینجوری آدمو علاف می کنن. ولی خیلی دلم سوخت که تو حرفه ی خودمونم نمیتونیم یه ذره از مزایاش بهره مند شیم و تو مطب استادمون اینطوری باهامون برخورد میشه

داماد پنهان

کله ی سحر دارم میرم سر کلاس که میبینم بچه ها دارن هی دم گوش هم پچ پچ می کنن. از یکی میپرسم چه خبر شده؟میگه فلان دختر کلاس عقد کرده. خوب به سلامتی، با کی؟ شوهرش چه کاره ست و کلی سوال میپرسم اما کو یه جواب درست و حسابی و با پرسیدن هر سوال با این جمله مواجه میشم: نمیدونم برو از خودش بپرس! قیدشو میزنم. به من چه که شوهرش چیکاره ست. بچه ها همچنان پی گیر از دوستای دختره میپرسن که بازم با این جمله مواجه میشن: برین از خودش بپرسین. قدیما خبری که میشد ملت با ذوق و شوق تمام و با افتخار تعریف میکردن اما الآن... بعدا فهمیدیم شوهرش چیکاره ست. کار بدی نداشت ولی گویا تحصیلاتش پایین بوده و دوتایی به هم علاقه داشتن دختره قید تحصیلاتو زده جواب مثبت داده. آدم نمیدونه تو همچین مواقعی چی بگه، بحث سر تحصیلات و این حرفا نیست. چه خوب میشد اگه هرکسی رو انتخاب می کنیم چون خواسته ی خودمون بوده حالا هر عیب و ایرادی داشته باشه حداقل رومون بشه به بقیه معرفیش کنیم. ازدواجی که از همین ابتدا دختره شوهرشو قایم می کنه آخر عاقبتش به کجا بکشه الله اعلم. دلم به حال شوهرش سوخت اگه این ماجرارو بفهمه چه حالی میشه!

همون صحنه ی اولی ، چند روز بعد: باز چی شده دارین پچ پچ می کنین؟ فلان دختر کلاس نامزد کرده. حق داریم بپرسیم با کی؟ گفته به کسی نگید. شرمنده نمیتونم بگم. معلوم نیست شازده ی بعدی کیه که بازم از دیده ها غایبه!

بله دیگه ، یکی یکی ملت دارن قاطی مرغ و خروسا میشن ولی من یکی که ترجیح میدم مامانم واسم دبه ی ترشی بگیره ولی اینجوری قاطی مرغا نشم. آدم یا کسی رو انتخاب کنه که بتونه سرشو بالا نگه داره با افتخار معرفیش کنه یا خیلی ببخشید غلط میکنه الا بختکی یکی رو انتخاب کنه پس فردا روش نشه بگه

کلاس زبان

مدتی بود دوستم گیر داده بود که بیا بریم کلاس زبان. منم اولش حال و حوصله نداشتم ولی بعد ترغیب شدم و قبول کردم. یه موسسه رو که واسه رفت و آمد راحت بود و زود نوبت میداد انتخاب کردیم وراهی شدیم.وارد که شدیم دیدیم از سر و کله ی موسسه داره آدم بالا و پایین میره و جای سوزن انداختن نیست یه نمودارم روی دیوار نصب شده بود به این صورت که اگه قبلا کلاس زبان رفته بودی ازت آزمون تعیین سطح میگرفتن که ببینن کدوم ترم بشینی، اگه نرفته بودی هم که بدون آزمون ثبت نام میکردی من قبلا کلاس رفته بودم ولی کلی وقت پیشا و بر اثر کهولت سن و ان حرفا همه چی از یادم رفته بود پس ترجیح دادم خودمو جزو همون کلاس نرفته ها دسته بندی کنم. با خوشحالی به طرف مسئول اونجا رفتیم و فرم ثبت نام خواستیم . نگاهی بهمون انداخت و گفت خانوم باید آزمون بدی. خنده رو لبامون ماسید  بهش نمودارو نشون دادم و گفتم پس اینجا چی نوشتین ؟ گفت این مال رده های سنی پایین تره  برین ته راهرو ببینین وقت دارن ازتون آزمون بگیرن. رفتیم و دیدیم بله یه خانوم نشسته هی داره ملتو سوال پیچ می کنه، ما هم نداشتن آمادگی و استرسو بهونه کردیم و گفتیم یه روز دیگه میایم. چند روز بعد رفتیم همون آش و همون کاسه مجبور به دادن ازمون شدیم، کلی جواب دست و پا شکسته  تحویلشون دادم. جمله هایی با چنان ساختار گرامری گفتم که به گمونم خانومه تو دلش به مدرسای زبان قبلیم لعنت فرستاد   یه برگه برداشت و سطحمو نوشت داد دستم گفت برو ثبت نام . بعد من دوستم رفت آزمون داد که اون از منم  افتضاحتر بود چند ترم پایین تر از من افتاد که به خانومه گفتیم میخوایم یه جا باشیم که گفت سطحتون یکی نیست میخواین برین یه روز دیگه بیایین دوستم آزمون بده! خلاصه رفتیم و گفتیم بزار سری به یه موسسه دیگه هم بزنیم. من دیر رسیدم که دیدم دوستم یه کتاب دستشه داره ورق میزنه. مسئول اونجا بهش گفت سطح کتاب خوبه؟ که اونم تایید کرد. ترجیح دادیم از سطح A شروع کنیم! آخه خانومه الکی سرمون شیره مالید که این کتابا جدید اومدن و در سطح دانشجوهان! چند روز بعد باهامون تماس گرفتن که امروز کلاس تشکیل میشه. قبل از اومدن مدرس یه  پرس و جویی از هم کلاسی های دور و برم کردم دیدیم که بله! همه شون آکبند تشریف دارن لای کتابو برای اولین بار باز کردم چشمتون روز بد نبینه با یه عالمهhello how are u  رو به رو شدم دود از کله م داشت بلند میشد به دوستم گفتم مگه تو کتابشو ندیدی؟! که جواب داد من اون روز فقط عکساشو نگاه کردم! مدرس اومد و آموزش hi / whats your name  و  nice to meet u  و از این حرفا. نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. پاشدم رفتم به مسئولش گفتم من نمیدونستم کلاسش در این سطحه من میخوام کتاب بالاتر بشینم آزمونم میدم مدرسه اومد چند تا سوال ازم پرسید و گفت مشکلی نداره کلاستو عوض کن ولی اگه دوس داری امروز تا آخر کلاس بشین. منم قبول کردم و کلی bye bye  و see u later با صدای بلند repeat کردم و از اول تا آخر کلاسم نیشم تا بناگوش باز بود  تو شهر ما میرفتی کلاس الکی میزاشتنت یه کلاس سطح بالا که مدرسش جلسه ی اول یه کتاب داستان میخوند و تو هم فرتی بعدش باید سوالاشو جواب میدادی و خلاصه ش میگردی و کلی بدبختی دیگه که از وقتی میرفتی سر کلاس تا پایان کلاس از استرس ضایع شدن وزن کم میکردی. یا یه متنو با هندس فری گوش میدادی و گوش تو هم به لهجه ی امریکایی نا آشنا بدون هیچ درنگی باید سوالای مدرسو بعدش جواب میدادی. نمیدونستم بعد اینهمه سال میشینم سر کلاسی که hello hello  تکرار می کنم. تا من بخوام زبانو درست حسابی یاد بگیرمو یه سطح درست بشینم موهام مثل دندونام سفید شده

من و بشور بساب؟!

چند روزه اومدم خونه ولی هرکاری میکردم دست و دلم به گزاشتن پست جدید نمیرفت. میدونین گزاشتن پستم حال و هوای خاص خودشو میطلبه، گاهی اوقات اونقدر از خودت و آدمای دور و برت خسته ای و دلت از زمین و زمان گرفته که اگه شروع به نوشتن کنی نوشته ت میشه شبیه آدمایی که  تا چند ساعت دیگه قصد خودکشی دارن. این هفته از بس با این و اون سر و کله زدم که مخم دیگه گنجایش نداره. آخه چند بار باید زنگ بزنی قالیشویی و بگی آقای نه چندان محترم شما خودت گفتی من خودم فرشاتونو میفرستم در خونه، من الآن وسیله ندارم و خونه هم خالیه و اونم مثل قل مراد هیچی حالیش نشه و حرف خودشو دوباره تکرار کنه و تو 10 بار هی واسش تمام و کمال توضیح بدی و با همون جمله ی قبلی مواجه بشی ، بعدشم دیگه مخت error بده و با صدای بلند بگی: آقا من دارم با چه زبونی باهات صحبت میکنم که هیچی نمیفهمی؟! اونم بیفته سر دنده ی لجبازی و با اونهمه سن و سال بساط لجبازی با یه دخترو پهن کنه و تو هم بی خیال بشی و بگی به جهنم! چقدر زنگ بزنی به صاحب خونه و بگی خانوم محترم مگه قفل و کلیدای خونت مشکل نداشت گفتی میام درستشون می کنم؟ پس کجایی؟ پولتو گرفتی رفتی پشت سرتم نگاه نکردی؟ منظورت اینه که منم باید جونتو بگیرم تا بقیه پولتو بهت بدم؟( البته این دو جمله آخری رو تو دلم گفتم) اونم انگار که نه انگار ، از این گوش بشنوه و از اون گوش در کنه. بعد به شعور خیلی از مردم این شهر شک کنی. آخه چرا هیچی سر جاش نیست تو این دنیا؟ چرا همه چی در هم و برهمه؟ 3 ماه تابستون گذشت مسئولای خوابگاه تازه یادشون اومده یکی از خوابگاها تعمیرات میخواد اهالیشو آواره ی خوابگاهای دیگه کردن! آب شیرین کن خرابه، آب گرم هردم قطع میشه،برقا فرت و فرت میره! هر جایی که بری اینقدر مشکل رو سرت هوار میشه که میگی کاش همه میتونستن تو شهر خودشون دانشگاه برن. خدایا شکرت چون من وضعیتم نسبت به خیلی های دیگه که دور و برم میبینم بهتره. دلم نمیدونم از چی گرفته، خوشی زده زیر دلم دارم آسمون ریسمون میبافم. خداییش فکر نمیکردم اگه منو تو یه خونه تنها بزارن بتونم از پس کارام بر بیام، منی که تو خونه خودمون پام رو پام مینشستم و دست به سیاه و سفید نمیزدم این هفته از بس شستم و سابیدم دستام همه پوسته پوسته شده، آخه وقت کار از دستکش بدم می یاد ، احساس خفگی می کنم با دستکش! و خوب که دقت می کنم میبینم اصلا سخت نبود، خیلی هم شیرین بود، حتی شستن و سابیدن خونه ای که میدونستم مسئولش خودمم و همه با اصرار من راضی به گرفتنش شدن واسم شیرین بود. تا جایی که سر مرتب کردنش با آبجیم جر و بحثمون میشه که من میخوام کارارو انجام بدم! این روزهارو توی خوابم تصور نمیکردم. خونه گرفتن سختی های خاص خودشو داره ولی واسه آدمی مثل من که زیاد با تنهایی مشکل نداره مزیتش در مقابل خوابگاه یه دنیاس پس با تمام وجود: خدایا شکرت.

چندگانه

روز عید برخلاف روزهای دیگه چشمامو صبح زود از خواب واکردم  از پنجره ی اتاق به بیرون نگاه کردم یه آن احساس کردم دارم خواب میبینم اما نه خواب نبود، واقعاَ داشت بارون میومد. میدونید من چند ماهه بارون ندیدم؟ اونم تو این روزای گرم که احتمال بارون اصلاَ نبود درای رحمت خدا به روی شهر ما باز شد . عصر که شد دوباره نم نم بارون شروع شد، آسمون تیره و تار شد و وسط روز  شد به سیاهی شب، بارون تند شد و آبجی بارون ندیده ی ما هم رفته بود بیرون زیر بارون داشت  ادای فیلمارو در می اوورد دستاشو باز کرده بود داشت میچرخید. منم که بچه مثبت از پشت پنجره بهش می گفتم بیا تو، این قرتی بازیا چیه؟! اونم که از رو نمیرفت میگفت برو گوشیمو بیار ازم فیلم بگیر ول کنم نبود، منم رفتم گوشیشو اووردم از کیف کردنش زیر بارون ازش فیلم گرفتم. هرچی مامان و بابام بهش میگفتن دختر بسه بیا تو انگار که نه انگار، همونجا موند تا خیس خیس شد. ناگفته نماند شهر ما به محض اینکه اولین قطره ی بارون از آسمون از آسمون نازل بشه برقا میره ! واسه همین بارون فوبیا گرفتیم. چشمتون روز بد نبینه ما 5 ساعت برق نداشتیم اونم فقط ما و چند تا همسایه کناریمون،یعنی بقیه ی خیابون از نعمت برق بهره مند بودن. برقای اون چند تا همسایه هم اومدن و برق ما کماکان در غیبت صغری قرار داشت.  آبجی ما هم تو اون گیری ویری اومده بود که برو واسم قرص سرماخوردگی پیدا کن من انگار دارم سرما میخورم اگه مامان بابا بفهمن آبرومو میبرن، منه بیچاره هم تو نور موبایل از این کشو به اون کمد دنبال قرص اما نبود که نبود، آبجی هم نشسته بود داشت به خودش دلداری میداد که من قوی ام، من سرما نمیخورم! دیگه مجبور شدیم بریم  برقکار بیاریم ببینیم برقمون چشه که  دیدیم غیر از رفتن برق شهر برق خودمونم مشکل پیدا کرده بود که خدارو شکر وصل شد. ملت دستشون به آسمونه بارون میاد اما ما...تو شهر دانشجوییم که دیگه چیزی به اسم جوی آب وجود نداره! تا بارون میاد شهر میشه دریاچه گمونم یه مدت دیگه باید به فکر قایق باشیم.

خداروشکر مدت زیادیه از تلویزیون به دورم و اصلاَ هیچ برنامه ای رو نگاه نمی کنم. روز عید بچه های خالم خونمون بودن اونا هم که عاشق جومونگ ، جیغشون یهو رفت هوا : جومووووونگگگگگگ! اومدم دیدم بله، دارن با سونگ ایل گوک مصاحبه میکنن، اونم کی؟ فرد فوق العاده بی فرهنگی به نام احسان علیخانی. انگار که نه انگار این آقا نماینده ی ملت ایران بود، انگار که نه انگار  رفتاری که از خودش نشون میداد نشان دهنده ی مهمان نوازیه ملت ایرانه، اونقدر زشت و زنننده و بی کلاس این بشر رفتار کرد که واقعاَ از ایرانی بودنم خجالت کشیدم. من نه کشته مرده ی جومونگم، اولای سریالشو هم بیشتر ندیدم ولی  ... زبونم قاصره به خدا! این آقا تو کره از بس معروفه کلی محافظ شخصی داره با محافظاش رفت و آمد میکنه اونجا واسه خوش کسیه، حالا این سفر واسش سود داشته یا نداشته کاری نداریم، ایران همچین کشور مطرحی هم نیست در مقابل کشور خودش، به اینهمه طرفدار ایرانی احترام گزاشته اومده اونوقت علیخانی ...(تو نقطه چین هر فحشی که لایقشه بزارین) جلوش طوری رفتار میکرد که انگار کلفت خونشونه. جومونگ فارسی متوجه نمیشد ، بیننده هایی که داشتن نگاه می کردن متوجه میشدن داره چه اراجیفی میگه! ننگ به این صدا و سیما که این بیشعور مجریشه!

پ ن: از اونجا که چند روزه دیگه قصد رفتن به شهر دانشجویی داریم و از اونجا که قصد بردن کامپی جانمان رو هم نداریم و لپ تاپ هم در اختیار نداریم و خابگاه هم که دیگه نیستم که از سایت خوابگاه استفاده کنم میمونه دوراه برای سر زدن به نت یکی سایت دانشگاه و یکی رفتن به کافی نت. ولی نمیدونم چرا جون به جونم کنن از جو کافی نت خوشم نمیاد،چند مرتبه قدیما مجبور شدم برم انگار داشتن خفم میکردن ،مثه فرفره کارامو انجام دادم اومدم بیرون پس چشمم آب نمیخوره کافی نتم برم میمونه سایت دانشگاه. پس مطمئناة تا مدتی نمیتونم راحت به نت دسترسی داشته باشم و شاید کمی کم پیدا بشم و دیرتر به وبلاگاتون سر بزنم اما قول میدم که همه ی مطالبتون رو سر فرصت بخونم .پس فراموشم نکنین.

پ ن 2: امروز رفتم آرایشگاه. کلفت برداشت ولی بازم اون چیزی که خواستم نشد در نتیجه از گزاشتن عکس معذوریم. همش تقصیر فیلمای کره ایه!از بس فیلم کره ای نگاه می کنم  عشق ابروهاشون منو گرفته!پیش خودم گفتم نیست خواندده های وبلاگم خیلی دوسم دارن حیفه از خوندن نوشته های گهربارم محرومشون کنم شوخی کردم، خیلی دوستون دارمممممممممممم

قانون دوستی

از بچگی همیشه در پی دوستی خوب بودم، دوستی که از حسد ، کینه و دورویی به دور باشد. دوستی که اگر امروز با من است همراه و رازدار من باشد و اگر فردا با من نیست حرمت دیروز را نگه دارد و رازم را برملا نکند. بر این عقیده ام که دوستی هایی این چنین بسیار نایاب اند، میتوانم کسی را بیابم که امروز شریک خنده و اشک من باشد ولی تضمینی نیست روزی که بنا به بازی سرنوشت روبه روی من ایستاد یادش بماند که من به عنوان یک دوست با او درد و دل کرده ام و از تکه های وجود من که زمان دوستی با او قسمت کرده ام اکنون برای آسیب رسانیدن به من استفاده نکند. وقتی با چشم خودم میبینم که دوست و محرم اسرارم رازهای دوست سابقش را جلوی من فاش میکند به چه چیزی دل خوش کنم و به چه امیدی قلب عریانم را نشانش دهم؟ آیا نه اینکه احتمال دارد روزی من را اینچنین پیش دیگری خراب کند؟ با خود عهد کرده ام  که ریسمان سست دوستی های این زمانه اگر پاره شد فراموش کنم که خانی آمد و خانی رفت، آری اینگونه بهتر است، حداقل دیگر آتش کینه ای در دلم نیست که  برای فرونشاندن آن از هر آنچه  بواسطه ی دوران دوستی در چنته دارم برای ضربه زدن به او استفاده کنم. به خاطر ماندن بر این عهد همیشه سعی کرده ام بعد از از هم پاشیدن دوستی ها هیچ گاه جلوی دیگران سخنی از دوست سابقم نگویم و طوری رفتار کنم که گویی نمیشناسمش ، اما توقع رفتاری این چنین را از طرف مقابلم ندارم. به همین خاطر تا کنون به یاد ندارم هر آنچه در پستوی فکر و اندیشه ام و در نهان قلبم میگذرد به دوستی گفته باشم، به یاد ندارم هیچ گاه در دوستی تا جایی پیش رفته باشم که ترسی داشته باشم از فردا. بارها و بارها تا مرز اینکه هر آنچه در دل دارم را مقابل دوستانم  بگویم و آنها را در غم ها و گاه شادی هایم سهیم کنم پیش رفته ام ولی هر بار به خود نهیب زده ام و خود را باز داشته ام تا مبادا فرداروزی از حرفهایم نادم شوم. و خودم این چنین خرسندم،خرسندم از اینکه همیشه حرف هایی در دل داشتم که فقط و فقط خودم و خدایم از آن خبر داشتیم و بس...  اوایل برایم سخت بود اما اکنون دیگر برایم عادت شده ، نمی گویم،همه چیز را بر زبان نمیرانم. دوستانم را دوست دارم ولی برای دوستی ها حریم گزاشته ام و تا روزی که بتوانم پا از حریم خودم بیرون نمیگزارم. شما چه میگویید؟ بیهوده بر خود سخت میگیرم؟

محض اطلاع!

الآن یک عدد دکی بارونی ابرو کلفت داره با شما صحبت می کنه! اینجانب از ابتدای تابستون تصمیم  شدید گرفتم که بزارم ابروهام بیاد و یه مدل کت و کلفت برشون دارم و مدلشونو عوض کنم. در راستای دستیابی به این هدف هرجا رفتم ارایشگاه گفتم جان بچت کلفت بردار. و الآن گمونم ابروهام از ابروهای بابام کلفت تر شده چون میخوام قبل از آغاز مدارس(!) برم و درست حسابی برشون دارم. من دکی بارونی همینجا در حضور همه ی شما اعلام می کنم که هفته ی دیگه میخوام برم آرایشگاه! اگه ابروهام مدل دلخواهم شد که برمیگردم و دوباره در خدمتتون هستم. اگه آرایشگر زد ریدمان کرد بهشون مطمئنا نه منو در وبلاگستان نه هیچ جای دیگر نخواهید دید چون خودمو از روی کره ی خاکی محو میکنم. پس اگه دوس دارین دوباره به جمعتون برگردم  دعا کنین خدا نوری بندازه به دل آرایشگر و تونایی بزاره تو دستاش و خداکنه قبل از اینکه بیاد سراغ ابروهای من wc رفته باشه و کارشو روی صورت من انجام نده! پس همه با هم در جهت خلاصی از این قیافه ی گوریل انگوری و همین طور خلاصی از شر بوی بد قطره ی رزماری دعا کنیم من هفته ی دیگه خوشحال از آرایشگاه برگردم در غیر این صورت این پست گمونم مبدل به وصیت نامه ی من شه. شما هم که حقیقتو میدونین اگه خودمو کشتم هی ملت نشینن پشت سرم حرف مفت بزنن دختره عاشق بود عشقش ولش کرد بهش خیانت کرد خودکشی کرد و از این حرفای ول بزنن . هرکسی حرف مفت زد از جانب من میتونین دهنشو سرویس کنین 

آغاز اجاره نشینی و آموزش زبان کره ای

الآن من یک عدد دکی بارونی هستم که با دمم دارم گردو میشکنم! شما هم بفرمایید گردو؟ میگید چرا؟ زیرا بالاخره مشکلات متعددی که بر سر راه خونه گرفتن ما بود کنار رفت و به امید خدا قراره خونه بگیریم. چند روز پیش من و آقای پدر و مامان جانمان رهسپار شهر دانشجویی شدیم تا سری به معاملات ملکی ها بزنیم و چند جارو هم ببینیم. همون دور و بر دانشگاه قرار شد چند تا آپارتمان ببینیم.  اولین جا یه مجتمع بود تا وارد شدیم و وارد آسانسور شدیم به مامانم نگاهی انداختم دیدم به نشانه ی نارضایتی دهنش آویزوون شده و هرچی در گوشش گفتم مامان جلوی مردم اینجوری نکن اومدیم بیرون بگو نپسندیدیم.خدا وکیلی آپارتمان تمیزی بود اما مامان میگفت که کوچیک و دلگیره هر چی بهش می گفتم بابا 75 متر واسه 2 تا دانشجو کافیه میگفت نه! اصلاَ انگار همسایه نداشتین سوت و کور بود! مامان جان ملت همه تو واحداشون بودن نریخته بودن بیرون که تو ببینیشون به خرجش نمیرفت. چند جای دیگه رو نگاه کردیم که باز هم همین آش و همین کاسه. مامان جان ما نشسته بود توی ماشین جلوی معاملات ملکی میگفت من یه جای خیلی خوب و دلباز میخوام مثلاَ همین ساختمونه یا اون یکی! نگاه کردم دیدم داره به مجتمع های خیلی توپ داره اشاره میکنه بی خیالم نمشد.آقاهه اومد بهش گفت آقای فلانی یکی از این مجتمع ها واحد خالی ندارن؟ که با جواب منفی رو به رو شد. آقاهه دید خیلی توی ذوقش خورده گفت خوب بریم یه جای دیگه هم ببینیم 90 متره،بزرگتره ولی قیمتش بالاتر! رفتیم .  دیدم یه آقایی با قیافه ی خیلی ژولیده و تابلو معتاد جلوی در کنار جوی نشسته به شوخی به مامانم گفتم اینم سرایدارش مامان هم حرفمو جدی گرفت داشت شروع میکرد غر زدن که وارد مجتمع شدیم دیدم خنده رو لبای مامانم نشست و چشاش از رضایت داشت برق میزد. وارد واحد شدیم  و کلی از مجتمع تعریف کردن دیگه رسماَ عاشق اونجا شده بود. کلی هم از سرایدار اونجا تعریف کردن که چنین و چنانه دیگه داشتیم load میشدیم از مجتمع بیرون اومدیم آقاهه اشاره کرد به همون مردی که کنار جوی نشسته بود و گفت اینم سرایدارشه! نیشم تا بناگوش باز شده بود و کسی نبود بیاد منو اون وسط جمع کنه ما هم هی کلی سوال پرسیدیم این که انگار معتاده مطمئنین قابل اعتماده که همه گفتن آره! قراره فردا  گوش شیطون کر، چشم حسود کور بریم قولنامه کنیم و بسیار از نتیجه ی تلاشمان راضی میباشیم.

مدتیه من و خانواده عاشق سریالهای کره ای شدیم! البته ماجرای این عشقولانه از آبجیم شروع شد چون اون از خیلی وقته پیش عاشق کره, زبان کره ای، مردم کره و فیلمای کره ای بود. این شد که سفارش اینترنی یه سریال کره ای داد به نام:boyes before flowers( پسران برتر از گل) ما با دیدن همون قسمت اول شیفته این سریال شدیم و با شوش و ذوقی وصف نکردنی تا آخر سریال رو نگاه کردیم. تا جایی که بعدش که lostرو گرفتیم هیچ کدوم ذوق و شوقی  برای دیدنش نداشتیم که حتی فقط تا سیزن دومشو نگاه کردیم. الآنم یه سریال کره ای دیگه خریدیم به اسم" بهشت شرقی" که تازه اولاشه و اگه خوب بود حتما بعداَ بهتون میگمو اما بگم براتون از یادگیری زبان کره ای توسط آبجی بنده! از وقتی سریال کره ای نگاه می کنیم یه دفترچه ی یادداشت داره که توش کلمات کره ای با معنیشون رو مینویسه و منم هی دفترچه شو میخونم هی ریسه میرم از خنده. چندتا کلمه میگم شما هم بی نصیب نمونین: چُوا: گفتم/ بوگوری: مو فرفری/ یاکسوکه: قول دادن/ آرا: میدونم/ بوسوم: چه چیزی؟/ سارانیا: دوستت دارم/ چینگو: دوست/کین چانا: خوبم

دوستی ها و دشمنی های وبلاگی

۱.قدیم ها دوستی های وبلاگی باب بود و جدیداَ دشمنی های وبلاگی وبه معضلی بس بزرگ تبدیل شده .خدا را شکر تا کنون دشمن وبلاگی نداشته ام و حوصله ی سر و کله زدن با چنین آدم ها ی بیکار و مریضی را نیز ندارم.  ولی اینگونه که به نظرم میرسد هرچه بیشتر توی چشم باشی بیشتر دشمن پیدا می کنی  و هرچه بهتر بنویسی حسادت بعضی ها بیشتر میشود و به هرگونه ای شده سعی در خط خطی کردن اعصاب تو و به خیال خودشان آرام کردن اعصاب خودشان دارند. البته این قضیه همیشه صادق نیست. ولی امان از روزی که پای تعدادی آشنا به وبلاگت باز شود که دعا می کنم در مورد وبلاگ من هیچوقت همچین اتفاقی نیافتد که نوشتن در خفا را بیشتر میپسندم. دوستی های اینجا را دوست دارم و گاهی اوقات خیلی بیشتر از دوستان واقعی خودم برای دوستان وبلاگی ام دل می سوزانم و شادی می کنم. با غم هایشان اشک میریزم و با شادی هایشان نیز اشک شوق و در دو صورت چشمه ی اشک من فعال است.  تا چندی پیش معنای دشمنی وبلاگی را نمی دانستم تا پایم به وبلاگ برخی دوستان باز شد کامنت هایشان را که می خواندم خنده ام می گرفت ، مخالفت تفاوت بسیار زیادی با عداوت و دشمنی دارد . من نیز گاهی با نوشته های دوستانم مخالفم نظرم را می گویم و دلیلش را نیز... ولی نظرات بعضی ها بوی حسادت و کینه میداد . به راستی اینگونه افراد کیستند؟  خیلی از ما اگر چند بار به یک وبلاگ برویم و مطالبش یا طرز تفکرش را نپسندیم یا فکرمان را مشوش کند آن وب را در ذهنمان ایگنور کرده و دیگر پا به آنجا نمیگذاریم ولی بعضی ها یک نوع خود آزاری دارند و با خواندن اینگونه مطالب و گزاشتن کامنت بیشتر از اینکه صاحب وبلاگ را بیازارند خود را آزار میدهند دقیقاَ مثل خودزنی میماند!  خدایا وبلاگ من را از شر بیماران روانی در امان بدار! الهی آمین. چند روز پیش آخرین پست دختر اسفند را که می خواندم دلم گرفت، میدانم که کسی که  آن کامنت را گزاشته دشمن وبلاگی نبوده و این حرفش به احتمال زیاد به دلیل نا آشنایی با وبلاگ نوپایی است که هنوز زیاد با نویسنده و نوشته ها و طرز فکرش آشنا نیست و توان هضمش برایش مقداری سخت بوده ولی  گفت آنچه را که نباید می گفت. کاش قدری بیشتر از فکر کردن و بها دادن به دشمنان وبلاگی مان برای دوستانمان ارزش قائل شویم.

۲. تو خوابگاه یکی از بچه ها همیشه میگفت من بزرگترین معیارم واسه ازدواج اینه که همسرم غول پیکر باشه!  در حالی که خودش خیلی لاغر و ریزه میزه بود.هر خواستگاری واسش می اومد میگفت : نه این هیکل نداره! چند روز پیش از یکی از بچه ها شنیدم عقد کرده ازش پرسیدم حالا شوهرش همونجوریه که میخواست؟ میگه: اوووووووووه چه جورم! غول پیکره غول پیکر!  معیارم معیارای قدیم

بازم بازی

در پی دعوت پزشک بارونی به یک بازی وبلاگی و همچنین افتادن روی ریل بازیهای وبلاگی مرگ و میری  دعوت ایشان را لبیک گفته  و بازی را انجام میدهیم.عنوان بازی: اگه بدونی 5 روز دیگه زبونم لال رو به قبله میشی تو این 5 روز چیکار میکنی؟

اولش که بلاشک دپرسی عمیقی تمام روح و جسممو میگیره و قبل از اینکه جناب عزراییل بیاد خودم دراز به دراز می افتم میگم این 5 روز  سرجهازیشه؟ این 5 روزو هم اصلاَ نمی خوام. همین الآن منو بکشین. فرمان  میاد که حکمو ما صادر می کنیم .به جای این زر زر کردنا واسه این 5 روز یه طرح و نقشه ای بریز از این روسیاه تر نری اون دنیا( قابل توجه خوانندگاه بازی قبلی داشتم ترشی هارو میبردم بهشت بخورم الآن شدم روسیاه!) اول میشینم خوب زار میزنم که دلم سبک شه.بعد یه قلم و کاغذ میارم شروع می کنم وصیت نامه نوشتن . اول اموالمو تقسیم می کنم: گوشیمو باهام دفن کنید  تو این دنیا همش کنارم بود تو اون دنیا هم میخوام کنارم باشه بهم آرامش میده( البته خوب یاد خدا آرامش بخش دلهاست . گوشی آرامش کاذب میده که اونم غنیمته) عروسکامو به کسی ندین .نبینم بچه های فامیل بیان بزنن ناکارشون کنن یا با خودشون ببرن روحم اونجوری در عذابه ، همشونو یادگاری نگه دارین، لباسامو همه میدم به آبجیم البته می دونم هیچ کدومو نمیپوشه چون به نظرش سلیقه ی من به درد لای جرز دیوارم نمیخوره. پولای تو حسابمو بدین واسم خیرات و به یکی بدین واسم نماز بخونه و روزه بگیره جای اون نمازایی که کوچیک بودم نخوندم و روزه هایی که نگرفتم.آت و آشغالای تو انباریمو نرین جستجو کنین  که آبروم میره هموشونو یه جا بسوزونین.  کوچیک که بودم یه 50 تومنی از یکی از بچه های کلاسمون گرفتم یادم رفت بهش بدم هنوزم که هنوزه از بابتش دارم زجر میکشماسم و مشخصاتشو  جداگانه میگم برین پیداش کنین به نرخ روز  پولشو بهش بدین. کلاس اول ابتدایی بودم  منو دوستم مداد یکی از بچه هارو تو باغچه دیدیم شیطونیمون گل کرد همونجا چالش کردیم نشونی اونم میدم برین حلالیت بطلبین.خودم روی رفتن ندارم وقتشم ندارم برم پیداشون کنم. هرچی فکر می کنم چیزی یادم نمی یاد  ادامه ی وصیت نامه همش اشکه... بعدش یکراست پامیشم میرم عکاسی میگم یه عکس توپ ازم بگیر پس فردا واسه مراسم عکسی ندارن از من  مجبور میشن یکی از اون عکسای زشتمو بزنن روحم عذاب میکشه. همچین یه لبخند ملیحم میزنم ( دلبری در عکس مراسم ترحیم).یه روزش دود شد رفت هوا. روز دوم پامیشم به همه ی دوستام زنگ میزنم  و از حال و احوالشون جویا میشم ولی باهاشون خداحافظی نمی کنم( این مطلب قابل ذکر است که از تلفن منزل تماس میگیرم ,  با گوشیم قبضم زیاد میاد بعد مرگم آبروریزی میشه) اصلاَ دوس ندارم روزای باقیمونده رو تو خونه باشم و زانوی غم بغل بگیرم.دوس دارم  با آدمایی که دوسشون دارم و واسم عزیزن برم بیرون اونم کجا؟ لب یه رود. هر جا باشه کنار آب باشه.آدم وقتی به آب نگاه می کنه هرچقدرم که غم و غصه داشته باشه آب با خودش میشورشون و دلت آروم میگیره( قضیه چه رمانتیک شد) یه آرزوی دیگه هم تو روزای  آخر عمرم دارم: اینکه دوستای وبلاگیمو از نزدیک ببینم. .گمونم خیلی لذت بخش باشه تو آخرین روزهای زندگی کسایی رو که اینهمه مدت با مطالبشون، روزانه هاشون، دغدغه هاشون زندگی کردم و هر کدومو تو ذهنم جوری که خودم دوس داشتم تصور کردم  ببینم و باهاشون حرف بزنم .اینم خیلی آرومم میکنه.در ضمن تو این چند روز به خوانواده م هیچی نمیگم چون میخوام روزای آخر دور و برم شاد باشه و هیچکس آبغوره نگیره.  و در آخر اینکه پزشک بارونی کاش میگفتی به چه طریقی کشته بشیم! آخه منو آبجیم همیشه در مورد طریقه ی صحیح خودکشی بحث می کنیم و هر کدوم به عقیده مون روشی برای مرگ راحت تر وجود داره.مامانم وقتی حرفامونو میشنوه وحشتش میگیره

و در آخر به رسم معمول بازیهای وبلاگی هر کسی که این پستو می خونه دعوته. میدونم که نمی خواین دوباره نقش میت بازی کنین ولی اینجوری ترستون از مرگ کم کم از بین میره.ببینین، سری بازیهای بازیهای وبلاگی ما نیز اهدافی رو دنبال میکنه که ته تهش که خیلی خوب بخواین فوکوس کنین کلی سود واستون داره

وسواس

در آیینه به خودت نگاه می کنی، وسواس عجیبی به جانت افتاده احساس میکنی مدتی است زشت شده ای و از قیافه ت همانند سابق راضی نیستی!از این ابروهای جنگلی حالت به هم میخورد که  هی میگزاری جنگلی شود تا شاید مدل دلخواهت شود و میروی آرایشگاه و آرایشگر محترم بدون اطلاع  از تمام امیدها و آرزوهای تو بدون معطلی ریدمان( فعل از مصدر ریدن) می کند به هرچی آرزو بود داشتی و تو مجبور میشوی یک ماه دیگر نیز دندان روی جگر بگزاری تا دوباره جنگلی شوی و آماده برای ریدمانی دیگر... نمیدانم شما نیز اینگونه اید که هرازگاهی خودتان را زشت می بینید و هرازگاهی زیبا؟!  من مدتی خودم را در آیینه زیبا می بینم و کلی اعتماد به نفس کاذب پیدا می کنم و مدتی دیگر مخ همه را تلیط (تلیت؟!)کرده که این چه قیافه ایست و من می خواهم بینی ام را عمل کرده و این فرم بینی را دوست ندارم . مامان جانمان دست به دامنمان شده که دختر جان تو وسواس شده ای و بینی ات مشکل ندارد و می خواهی بروی گند بزنی به قیافه ت  و بینی ات مثل دختر خانوم فلانی مثل خوک بشود و بیایی بشینی ور دل من  هی حسرت بخوری که بینی خودم  چه مشکلی داشت که به این حال و روز افتادم یا گیر سه پیچ میدهم که میخواهم چشمهایم را لیزیک کنم  و از اینکه دنیا را همیشه از پشت شیشه ی عینک ببینم خسته شده ام  و هرچی توی گوشت می خوانند که شماره ی چشم تو هنوز ثابت نشده و میروی لیزیک هم میکنی 4 روز دیگر همین آشو همین کاسه کمی صبر کن تا شماره چشمت ثابت شود، تو که سالهاست لنز میگزاری.عینکت کجا بود عینک عینک میکنی؟اما تو به خرجت نمیرود و خانواده به ناچار شروع به جستجو دنبال پزشک و کلینیک چشم که به تو وقت بدهند و آماده کردن اسباب سفر ولی تو یهو به سرت میزند و میگویی خر ما از کره گی دم نداشت، من که اینهمه سال صبر کرده ام ، یک سال دیگر هم رویش ولی اگر سال دیگر بگویند اگر لیزیک کنی 1 % شانس زنده ماندن داری اینکار را انجام خواهم داد! میروی جلوی آیینه و دوباره تمام خفایا و زوایای صورتت را جستجو می کنی و می آیی میگویی مادر جان صورت من جوش زده و فوری فوتی من نیاز به دکتر پوست دارم و میروی دکتر هم نامردی نمی کند و بدون هیچگونه وجدان کاری برای 4 عدد جوش مقداری راکوتان مینویسد و هرجا میروی میگویی به تو می خندند که تو دیوانه ای و برای 4 عدد جوش که ملت نمی آیند پدر کبد و کل اعضای بدنشان را با راکوتان در آورند و دکتر قصد مزاح با تو را احتمالاَ داشته، قید راکوتان ها را هم میزنی، میگویی مادر جان چطور است بروم موهای زائد صورتم را لیزر کنم؟هرچه میگویند بابا تو که ریش نداری و آنهایی که موهای ضخیم دارند(ریش خودمون) و مشکلات هورمونی دارند اینکار را میکنند به خرجت نمی رود و میروی از دوستانت پرس و جو به عمل می آوری میبینی کسانی که اقدام به اینکار کرده اند هیچ سودی نبرده اند و موها همچنان به قوت سابق روی صورتشان باقی است و فقط مقداری پول به جوی آب ریخته اند قید لیزر را هم میزنی  و میروی  مینشینی مقداری فکر میکنی میبینی اینهمه زور زدی هیچ غلطی هم نکردی ...

پ ن : یه بابایی مطلب مارو خوند وحشت کرد گفت هرکی مطلبتو می خونه چی تصورت می کنه؟ ( اسمیگل تو ارباب حلقه ها، سمندون، از این موجودات مخوفی که یه طرف صورتشون سوخته و ...) خوانندگان گرامی مطلب ما یه کم طنز قاطی داشت .زیاد جدیش نگیرین

بازی (2)

میریم  سراغ بازی که  پسری از گیلان دعوت کرده: اگه خدا اجازه میداد بعد از مرگم  یه چیزی از این دنیارو با خودم ببرم چی میبرم؟!  عمراَ اگه بتونین حدس بزنین  . مقدار زیادی ترشی میوه ای اونم فقط از مغازه ی میدون شهرمون!  اصلاَ تو ذهنتون نمیگنجه که من چه علاقه ی شدیدی به اون ترشیا دارم. میبرم اون دنیا زیر سایه ی درختای بهشتی میزنم تو رگ خوشی از این بالآتر واسه من وجود نداره. محاله من برم خرید و ترشی نخرم. وقتی میرم دم مغازه آقاهه دیگه خودش میدونه واسه چی اومدم میخنده میگه از کدوم واست بکشم جهنمو  با ترشی به بهشت بدون ترشی ترجیح میدم! اونم از این ترشی های کثیف فله ! وای چه حالی میده! آبجی ما هربار یه دعوای مفصل راه میندازه که اینا بهداشتی نیستن و ناسلامتی تو داری دکتر میشی این ترشی کثیفا چی ان که میخری ولی من یه گوشم دره یه گوشم دروازه چیزای ترش مرش که میبینم خون جلو چشامو میگیره دیگه نمی فهمم دارم چه غلطی می کنم. مغزم فقط سیگنال صادر میکنه که برو سراغ ترشی به هیچ کس و هیچ چیزم توجه نکن فقط حواست به ترشیا باشه! اصلاَ اغراق نکردم ها ، عین حقیقت بود!  اگه نتونستم با خودم ترشی ببرم اون دنیا وصیت می کنم بعد مرگم هر آخر هفته به یادم یه کاسه ترشی بزارن سر مزارم خداییش حال کردین؟ از بس شکموام بین اینهمه چیز خواسته های شکممو دارم میبرم اون دنیا

کلیه ی دوستان این مرحومه اعم از لینکدونی، غیر لینکدونی، دوستان و آشنایان و وابستگان دور و نزدیک همه دعوتن که این بازی رو انجام بدن

 پ ن ۱: یه سوال در مورد اون دنیا، آقایون دلشونو واسه حوریای بهشتی صابون میزنن. پس تکلیف ما خانوما چی میشه؟!

پ ن ۲:دوستان در کامنت هاشون فرمودن که برای خانوما هم در بهشت غلمان تعبیه شده البته اول از همه خانوم ساحل گفتن. پس خانومای عزیز تا میتونین تو این دنیا کارای خوب خوب بکنین.میترسیم بریم اون دنیا بگن هر کی بره سراغ غلمان در جهان سوم به جهنم میره

پ ن ۳:بابا تو هر وبلاگی میریم همه دوس دارن یا گوشیشونو ببرن اون دنیا یا لپ تابشونو. عزیزان بهشت همش باغ و دشت و دمنه، برق نیست که شما وسایل شارژیتونو میخواین همراهتون ببرین همون خوراکی هارو ببرین کافیه. پس فردا اومدین گفتین شارژ گوشیم تموم شده نمیتونم توییت کنم یه کم از اون ترشی ها  بده بخورم من شرمنده تونم

بازی

چرا همه عاداتشان را بگویند و ما نگوییم؟! پس ما هم میگوییم! اهم اهم...

1. نه برای شروع دوستی پیشقدم میشم , نه برای آشتی , همیشه هم سعی کردم که اینجوری نباشم ولی با ذاتم عجین شده.

2. به سلطان خواب معروفم و مهم نیست شب ساعت چند خوابیده باشم, صبح تا کسی با لنگ و لگد بیدارم نکنه یا دلیل مهمی واسه بیدار شدن نداشته باشم شده تا عصرم بخوابم بیدار نمیشم.

3. بسیار خجالتی ام  و حاضرم مثله بشم ولی تو جمعی  که همه  آرومن و حواسشون به ورود  افراد هست وارد نشم. تو جمعی که زیاد باهاشون صمیمی نیستم بسیار کم صحبتم و مدام رنگ عوض میکنم ولی وای به روزی که صمیمی بشم...!

4. یه مقدار زبونم  درازه, البته خودم زیاد به این موضوع معتقد نیستم, خانواده همیشه بهم میگن آخه چیزی که مطابق میلم نیست یا کاری که راضی به انجامش نیستم مخم داغ میشه چشمامو میبندم و با تمام وجود حرف دلمو می زنم و هرکس مخالفت کنه میشورمش میزارمش کنار واسه همین تو خونمون  همه میگن وای به روزی که من یه چیزیو بخوام!

5. یه کاریو انجام نمیدم و وقتی انجام دادم گیر سه پیچ میدم بهش و سعی می کنم به بهترین نحو انجامش بدم.

6.  آدم شلخته ای هستم البته سر و وضعم نه, محیط دور و برم.تا الزامی در کار نباشه جمع و جور نمی کنم وسایلمو ولی وقتی تصمیم گرفتم اینکارو بکنم با وسواس خاصی همه چیزو مرتب می کنم ولی به قول مامانم چه فایده چون 2 دقیقه دیگه همه چیزو دوباره به هم میریزم

7. کم سوال میپرسم از دیگران و تا کسی خودش چیزیو بهم نگه اهل سوال کردن نیستم.تا جایی که دوستی که باهاش 3 سال دوست بودم نمیدونستم چندتا بچن و حتی در مورد مشکوک ترین حرکات  دوستا و اطرافیانمم سوال نمیپرسم.

8. با کسایی که  یه چیزای مشترک داریم و یه جورایی در سطح هم هستیم فقط میجوشم.۲۰ ساعتم با کسی که خیلی باهاش متفاوتم تو یه جا بزارنم نمیتونم کلامی سنتز کنم!

9. آدم ولخرجی هستم یعنی اگه اطرافیانم کاری به کارم نداشته باشن 2 قرون پول تو جیبم باقی نمیزارم

10. به آدما خیلی زود عادت می کنم.مثلاَ اگه مهمون بیاد خونمون و چند روز بمونن حتی اگه ارتباط خیلی زیادی باهاشون برقرار نکنم وقت رفتن بغض خفم میکنه و حتی درست نمیتونم خداحافظی کنم.

11. بسیار خنده روام از همه نوعش:تبسم , قهقهه و ...

12. بسیار استرسی هستم مخصوصاَ وقت امتحانای عملی یا وقت پرسش استادا , مهمترین دلیلشم اینه که هیچوقت درسامو آماده نکردم

13. در طول روز همیشه به ساعاتی از تنهایی نیاز دارم حتی شده 1 ساعت یا کمتر واسه همینه که از محیط شلوغ خوابگاه چندان خوشم نمی یاد.

14. قابل توجه " یک دانشجوی پزشکی"  از سرعت متنفرم  و به رانندگی هم علاقه ی چندانی ندارم  و زمانیکه کنار بابام نشستم مثل آقای ایمنی مدام سفارش میکنم که آروم برونه!

15. بسیار عجولم  البته در بعضی مواقع به قولی انگار 6ماهه با دنیا اومدم

۱۶. یه اخلاقی که دارم اولش همیشه نه رو زبونمه بعدش زود راضی میشم.مثلاَ آبجیم ازم چیزی میخواد اولش میگم نه ، ولی چون خوب میشناسم اصلاَ بهم اصرار نمی کنه، میزاره میره خودم بعد 2 دقیقه میرم اون چیزو دو دستی تقدیمش می کنم. همیشه بهم میگه تو که  راضی هستی پس چرا الکی میگی نه! خودمم هنوز دلیلشو نفهمیدم.

17. دلم اصلاَ طاقت دیدن درد کشیدن اطرافیانمو نداره.میگید چطوری؟ من تا حالا غش نکردم ، ولی هراز گاهی بی حالی  تا مرز غش بهم دست میده و اون مواقعی هست که میبینم یکی از اطرافیانم داره درد میکشه. مثلاَ دست مامانم که زخم بشه من حالم بد میشه یا یه بار به آبجیم میخواستن سرم بزنن رگش پیدا نمیشد  منو روی تخت کناریش خوابوندن از بس حالم خراب شد!

فعلاَ دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه هرچی صفت گند بود ردیف کردم راستی متولد دی هستم. ممنون از باقی دوستانی که این بازی رو انجام دادن و منم به این فکر افتادم که انجام بدم. و اگه قابل بدونین  دعوت میکنم عزیزایی رو که مایلن انجام بدن

پ ن: دانشجوی اقتصادی گفت که انگار همه  صفتا و عاداتی که نوشتم بدن و یه کم از خوبیام صحبت کنم هرچی فکر کردم دیدم چندان لطفی نداره چند تا عادت دیگه اضافه کردم که اونا هم چندان تعریفی نیستن!

دوستان گلم که این بازی رو انجام دادن: یک دانشجوی پزشکی ، دکتر ربولی و زوجه ی محترمه ایشون خانوم آن شرلی ، یک دانشجوی اقتصادی ، دکتر نیلوفر ، من و دندانپزشکی

هنر آشپزی

خدمتتون عارض شم که اینجانب در هنر آشپزی مهارت فوق العاده کمی دارم(یکی نیست بگه تو در چه زمینه ای مهارتت بالاست که این دومی باشه!) حقیقتش دل نمیدم بهش.غذارو میزارم میرم دنبال کارام یادم میره غذایی هم در کار بوده وقتی میام سراغش ته که چه عرض کنم، از پایین که بیاین بالا تا وسطاش سوخته(آدرس دادنو حال کردین؟)  یه بارم که تو خوابگاه تنها بودم غذارو گزاشتم و اومدم نمازمو خوندم  که نمازمم شد نماز جعفر طیار!تموم که شد رفتم سروقت غذا دیدم به زغال تبدیل شدهبرای حفظ آبرو که هم اتاقیام فردا نیان بگن یه روز تو اتاق تنها بودی این چه بلاییه سر ماهیتابه اوردی تا 2 روز داشتم تو آشپزخونه ماهیتابه رو میسابیدم.مس نسابیده بودیم که اینکارو هم خدارو شکر انجام دادیم. دلتو آب ماهیتابه شده بود عینه ماه، از اولش بهتر  ولی از اونجا که  اگه امسال خونه بگیریم نمیشه این وضعیتو ادامه بدم و اگه بلد نباشم 4 تا غذا درست کنم داد و هوار آبجی بلند میشه و 2تایی از گشنگی هلاک میشیم به رگ غیرتم برخورده و مشغول یادگیری آشپزی شدم. بابا من یادم میره بعد 2 دقیقه که چیکار کردم! امروز درست می کنم فردا یادم نیست اول چیو میریختیم بعد چیو واسه همین یه دفترچه ی آشپزی تدارک دیدم. یه ضایع بازاریه نوشته هام، پیش پا افتاده ترین چیزارو هم مینویسم: ابتدا مواد را با آب درون ظرف روی شعله ی زیاد گزاشته، آب که به جوش آمد شعله را کم کرده و درب ظرف را میبندیم!  ملت مواظبن کسی دفتر خاطراتشونو نخونه، من باید مثه عقاب حواسم باشه کسی سراغ دفترچه ی آشپزیم نره چون سوژه ی خنده ی جمعی برای مدت طولانی فراهم میشه. ایشالا خوب که یاد گرفتم دفترچه رو میسوزونم تا همه ی آثارجرم پاک شه. جالب اینجاست که تا همه چی رو به راهه و شکل و قیافه ی غذا خوبه آشپز منم و کلی مسخره بازی در میارم که همه نیگا کنین که من دارم استعداد نهفته مو کشف می کنم و عجب کدبانویی شدم  و داره از پر وپاچه م هنر میچکه ولی تا اوضاع خراب میشه و کوچکترین مشکی پیش میاد و غذا از ریخت و قیافه می افته دادم میره هوا که ماماااااان  این چه وضعه آشپزی یاد دادنه، همش تقصیر آموزش اشتباهه شماس و من دیگه تا آخر عمرم این غذارو نمی پزم و کلی عزا میگیرم که من تو اولین تجربه م دارم شکست میخورم(برادران رایت هواپیماشون سقوط کرد اینقدر ناامید نشدن که من کوفته ام خراب شد) شما دعا کنید ایشالا یادگرفتم همتون دعوتین خونه ی ما به صرف یه املت مشت

شاید این جمعه بیاید, شاید...

به همتون نیمه شعبان رو تبریک میگم.ما هم که طبق روال هر سال و بنا به نذری که مامان جانمان دارن سفره ی امام زمان داریم و این هفته همش درگیر خرید  بودیم و کلی غر زدن که این لباسم به اون یکی نمی یاد و اینورش اینجوریه و اونورش اونجوری. من کلاَ آدم خوش خریدی هستم.فرتی خرید می کنم و بعدشم بیشتر اوقات از خریدام راضی ام البته اگه کسی به دلم نزنشون. ولی وای به حال کسی که با آبجیم بخواد بره خرید.کل شهرو میگرده و آخر سرم هرچی میخره می یاد خونه کلی ایراد میگیره و از 10 تا چیز یه دونشو دوس داره.همیشه هم وقتی بهش میگیم این چه اخلاقیه میگه: شماها نمیدونید، من همه چیزی بهم نمی یاد ، واسه خودش یه مختصات خاص تو هر چیزی داره که اگه خریداش از اون مختصات بیرون باشن به طور خود به خود از چرخه ی استفاده خارج میشن و میرن جزو وسایل بی استفاده!  ولی ما که کلی از خریدهایمان راضی هستیم و به قولی مثال خ..ر ذوق میزنیم و به خودمان می بالیم من هربار که آرایشگاه میرم بدون استثنا شکایت به درگاه خدا می برم که چرا من پسر آفریده نشدم تا دیگه نیازی به آرایشگاه رفتن نبود.وقعاَ کار زجر آوریه. گاهی وقتا به فکر لیزر می افتم ولی از هرکس میپرسم میگه موهای زائد دوباره رشد می کنن و نتیجه ی کار چندان به صرفه نیست در مقابل هزینه و وقت و انرژی که صرف میشه. پس بی خیالش شدم.دیروزم تماس گرفتم آرایشگاه و نوبت گرفتم.حالا که رفتم میگم خانم فلانی کوشش؟ میگن کاری واسش پیش اومد رفت بده خودم واست ابروهاتو بگیرم یعنی کاردم میزدی خونم در نمی اومد. آدم وقت بگیره و اینجوری اسکولش کنن خیلی نوبره!  منم رفتم یه آرایشگاه دیگه و بدون نوبت کارم راه افتاد.نتیجه ی کارم چندان بدک نیست

پ ن: چند روز پیش من و مامان جان نزد دکتر بودیم، دکتر به من: قرص جلوگیری ، هورمونی چیزی که  مصرف  نمی کنی؟! مامانم: نه خانم دکتر. دخترم فقط 20 سالشه!!! دوس داشتم همونجا خودمو حلق آویز کنم .آخه مامان جان سن چه ربطی داره.اولا مگه این قرصارو فقط واسه جلوگیری از بارداری مصرف می کنن؟ دوماّ ازدواج چه ربطی به سن داره! دکترم یه نیشخند تحویلمون داد و نسخه رو نوشت.آخر سرم چند تا سوال در جهت تلاش برای چاق شدن ازش پرسیدم که جواب نمیداد. میگفت واسه چیته میخوای چاق شی؟ ای داد بیداد! دکتر چیکار داری من دوس دارم تپل شم،هرچی میگفتم فایده نداشت، میگفت نمیخواد من دوس دارم مثه تو لاغر باشم! خر بیار و باقالی بار کن

نقدی جامع و مانع بر دلشکسته!

نمی دونم خوبه یا بد ولی وقتی با کسی قهر می کنم  تا آخر عمرم هم طول بکشه هیچوقت خودم پیشقدم نمیشم مخصوصاَ اگه بدونم حق با خودمه و خودمو اصلاَ مقصر ندونم .حتی اگه دلم پر بکشه واسه اون طرف بازم پیشقدم نمیشم.از کوچیکی عادتم بوده و ترکشم برام محاله.تو مدرسه هروقت با دوستام قهر می کردم شده اون قهر به درازای 1 سال می کشید حاضر نبودم قدم اولو بردارم ولی وقتی طرف قدم اولو بر میداشت من با سرعت بیشتر به سمتش میرفتم.این قدم اوله همیشه میلنگه! حتی الآن توی دانشگاه با اینکه صمیمی ترین دوستم قهر کرده ولی چون میدونم و به خودم اطمینان دارم مقصر نیستم این ماجرا تا قیامتم طول بکشه حاضر نیستم قدمی بردارم، خیلی زور داره یکی تموم خوبیایی رو که در حقش کردی نادیده بگیره و به خاطر یه بهانه  چنان بی انصافی کنه که تا عمق وجودت بسوزه و خودتو روزی 1000 بار لعنت کنی به خاطر کارایی که واسش انجام دادی و بگی حالا که قرار بود اینجوری جوابمو بده کاش دستم میشکست و فلان کارو واسش نمیکردم ، فقط دعا میکنم یه روزی به جبران بی انصافی که کرد  یه دوست ناسپاس نصیبش بشه.من با این دل افراط و تفریطی چیکار کنم آخه؟ چرا هیچوقت متعادل نیستم؟ یا یکیو بی نهایت دوست دارم یا وقتی از کسی متنفر میشم حالا هی بیا تو از اون طرف تعریف کن،  در هر شکل و رنگ و طعمی دیگه ازش به نهایت بدم میاد.

گوش شیطون کر آبجی ما داره کم کم راضی میشه خونه بگیریم.نمیدونم چطوری آخه خیلی روی حرفش مصر بود و به هیچ وجه حاضر نبود یه ذره کوتاه بیاد.گمونم مامانم قربونش برم من نبودم باهاش حرف زده ولی چی بهش گفته الله اعلم!

کی فیلم دلشکسته رو دیده؟هر کی ندیده بهش پیشنهاد می کنم حتماَ ببینه چون تو دنیای امروز ما که دلیل واسه خندیدن کم پیدا میشه  یه سوژه ی تاپ واسه خنده رو از دست میدین.آی  شهاب حسینی، آخه شهاب حسینی من بهت چی بگم پسر؟ من عاشق بازی کردنت و فیلمات بودم! تو که گند زدی به هرچی سیمرغ و شاهین و عقاب بود که مفت مفت نصیبت کردن! چطور حاضر شدی تو این فیلم زاغارت بازی کنی آخه؟  خسرو شکیبایی روحت شاد ولی آخه تو چرا؟! گمونم مشکل از کارگردان بوده ای خدااااااا، من دردمو به کی بگم با این فیلمای ایرانی؟ چیکار کنم که بعد قرنی هوس فیلم ایرانی کردم و رفتم کلوپ میگم 4 تا فیلم ایرانی بده اومدم خونه نیگاشون کنم با دیدن هر فیلم به آبجیم می گفتم پس این پاکت تهوع چی شد آخه؟! دلشکسته که اصلا نیازی به نقد و بررسی نداشت، اونقدر ضایع بود که خودش خودشو نقد می کرد . خداییش هرکی ندیده حتماً نیگاش کنه،دلتون شاد میشه به خدا

یادبود گربه

تازه از سر امتحان فارما پاشدم.همه ی سوالا آشنا بودن ها ولی جوابارو یادم رفته بود گوشیمو نیگاه می کنم یه اس ام اس اومده از آبجیم:خوبی؟آقایی خوابتو دیده! زنگ زدم ببیینم چه خوابی دیدن.مامانم  میگه : بابات خواب دیده  با  دو تا گربه داشتی دعوا میکردی! صبحم که از خواب پاشده  ماشینو روشن کرده که بره بیرون 2تا بچه گربه زیر ماشین خوابیده بودن زیرشون گرفته یکیشون مرده اون یکی هم پاش شکسته الآن تو باغچه س براش گوشت بردم بخوره! وقتی اومدم خونه اول از همه چیز رفتم  تماشا ی بچه گربه.وای خدا دلت واسش کباب میشد از بس که ناز و معصوم بودچشمم دنبال مامانش بود که دیدم جلوی در خونه نشسته تا منو دید فرار کرد.بابامم چنان عذاب وجدانی گرفته بود که تقصیر من بوده گربه ی مادر الآن داغدار بچه شه اون یکی  بچه شم که اینطوری علیل افتادهتا حدی ناراحت بود که می خواست پاشه بره بچه رو ببره دامپزشکی ولی میترسید مامانش شاکی شه نزاره دست به بچش بزنیم.مامانمم که هرچی گوشت و شیر بود میکرد تو حلق بچه ی گربه بیچاره نه، گربه ی مادر چون همه ی غذاهارو خودش میخورد دریغ از یه ذره که به این بچه بده ما برامون سوال شده بود که این بچه آیا هنوز شیر  مامانشو میخوره یا نه! مامانش که همیشه پلاس بود جلوی در خونه بطوریکه تا میخواستی درو باز کنی فرار میکرد .صبح حرف از گربه ظهر حرف گربه،شب خواب گربه. از بس که مامانم واسشون غذا می برد آبجیم مسخره میکرد میگفت مامان اینا موش میخورن باید واسشون موش بگیریم یه روز ظهر! از خواب پاشدم دیدم مامانم آبغوره گرفته،میپرسم چی  شده؟ میگه بچه گربه مردصبح پاشدم رفتم تو حیاط  دیدم مامانش داره هی نازش میکنه،سرشو  بلند میکنه ،باورش نمیشه مرده. بعدش خاکش میکنه تو باغچه  که البته سرش از خاک بیرونهباباتم واسش گریه کرد.من که جرات نکردم برم  صحنه رو نگاه کنم.  و هی خودمو کشتم تا نرین خاکش نکنین من تو حیاط نمیرم که بابام بیچاره رفت خاکش کرد و با کلی غم و اندوه ازش خداحافظی کردیم.خداییش گربه ها هم زندگی سختی دارن،خیلی گناه دارن.یاد جوجه م افتادم.کوچیک که بودم یه جوجه داشتم وقتی مرد واسش کلی گریه کردم و بردمش تو زمین نزدیک خونمون خاکش کردم واسش قبرم درست کردم.رو قبرش گلم گزاشتم.کم مونده بود بنویسم مرحومه ی مغفوره جوجه طلایی

چند روز در خوابگاه

چه بگویم از زندگی خوابگاهی که ناگفتنش بهتر است. این چند روز تو خوابگاه تنها بودم البته دوستم گاهی میومد پیشم ولی تو اتاق کسی از هم اتاقیام نبود. بگم خیلی اذیت شدم نه چون اینطوری نبود ولی به این نتیجه رسیدم که آدم تنهایی همه کاراشو میتونه انجام بده جز یه کار و اونم غذا خوردنه. نه اینکه تنبلیم بیاد چیزی درست کنم اتفاقا غذارو آماده می کردم ولی تنهایی اصلا دل و دماغ خوردن نداشتم.تازه حال این خانومایی رو که تا نصفه شب منتظر شوهراشون میشینن تا با هم غذا بخورنو می فهمم ( پس آقایون خیال نکنن همسراشون واسه احترام به اونا منتظر می مونن بلکه منتظر میمونن چون تنهایی نمیتونن غذا بخورن) شبا تا نیمه های شب بیدار ، صبحا هم كه گوشيمو ميزاشتم رو آلارم كه مثلا بيدار بشم ولي اي دل غافل كه تا لنگ ظهر مي خوابيدم و خرسند از اينكه كسي نيست تا بيدارم كنه اينقدر گرسنگي كشيدم كه به زور از جام پاميشدم و مثل جسد همش درازكش درس مي خوندم.اما براتون بگم از امروز كه روز امتحان باشه. صبح بعد از بيدار شدن از خواب رفتم سرويس بهداشتي كه دست و رومو بشورم و بعدش سريع برم دانشگاه داشتم ميشسم كه خانومه ميگه خانوما يالله حجابه و بدون اينكه مهلت بده كه همه متفرق شيم سه سوت بعد مردا اومدن و منم تو سرويس بهداشتي گير افتادم و نمي تونستم بيام بيرون و داشت ديرم ميشد.هرچي موندم ديدن نه مثل اينكه فايده نداره، طي يك عمليات شهادت طلبانه نگاهي به بيرون انداختم و سرمو انداختم پايين و به سرعت يوزپلنگ دويدم سمت يه راهروي ديگه كه خانومه داد ميزد كجا؟ ؟؟؟ آقايون يه توصيه ي منو حتماَ جدي بگيرين وگرنه دودش تو چشم خودتون ميره وقتي از دختر هم كلاسيتون خوشتون مي ياد اصلا روزي كه يه امتحان خفن دارن به صورتش نگاه نكنين! و ما هم امروز بعد از گذشت مدتي بودن در خوابگاه و بي غذايي و ... قيافم شبيه پلنگ شده بود بطوريكه تو آينه كه نگاه به خودم كردم جيغم رفت هوا كه اين چه وضعيه و من اينجوري عمراَ برم دانشگاه ولي چاره اي نبود در نتيجه هر چي لوازم آرايشي و سرخاب سفيداب بود ماليديم تو صورت  بلكه فرجي بشه  اما فايده نداشت كه نداشت  پس سعي كردم تو دانشگاه كمتر چشمم تو چشم كسي بيافته(نترسيد ، وضع اينقدرا هم فجيع نبود، خودم خيلي حساسم) رفتيم سر جلسه و از قضاي روزگار برگه ي پاسخنامه رو گلاب به روتون با wc اشتباه گرفته بودم و كارمو همونجا انجام دادم اومدم بيرون دوستم ميگه چطور بود؟ ميگم برگه ام قهوه اي شد! خدا خودش آخر عاقبت نتيجه ي اين ترمو به خير كنه

من و رقص!

اول از همه یه معذرت خواهی بدهکارم بهتون به خاطر پست قبل.آخه تصمیم داشتم تو وبلاگم کمتر از غصه و غم بنویسم و همونجوری که تو پست اول وبلاگمم گفتم سعی می کنم اینجا مثل اسمش همیشه باطراوت باشه و از شادیام براتون بگم اما بعضی چیزا غیر قابل اجتنابه و از اونجا که من به این وبلاگ و همینطور دوستای خوبم به چشم سنگ صبور نگاه می کنم گاهی باید دلتنگی ها و دل گرفتگی ها و گله و شکایتای منو هم تحمل کنید. من هرازچند گاهی دچار یه سندروم  میشم به اسم" سندروم تنفر از خوابگاه" راه درمانش هم فرار از اون محیط هست.این چند روزم بنده با این سندروم دست و پنجه نرم میکردم و به عبارتی پاچه می گرفتم! مامان باباها هم  که بیچاره ها با اووردن موجودی مثل ما به این کره ی خاکی مسئولیتمون به عهده شون گزاشته شده چاره ای ندارن جز فراهم کردن وسایل رفاه و آسایش ما . اینجانب رضایت مامان بابامو واسه خونه گرفتن کسب کردم اما دست بر قضا آبجی جانمان مخالفه! ایشون اولین فرد روی کره ی خاکی هستن که خوابگاه رو به خونه ترجیح میدن.بهش میگم بزار ببرمت بدم روت یه سری تحقیقات و آزمایشات به عمل بیارن آخه خیلی تو فرق فوکولی بابا! بگذریم.می خوام شدن این حال و هوای سنگینی که رو وبم سایه انداخته رو کمی عوض کنم. و براوتون بگم از:....چی؟رقص.یه کم خانومانه س پس اگه آقایون حوصله شون نشد میتونن نخونن.  به گمونم من اولین و آخرین دختری هستم که استعداد رقصم تا این اندازه کمه! میگین چرا؟ از همون کودکی  تو جشنا و مراسما فراری بودم از رقصیدن و جالب اینجا بود که کوچکترین تلاشی برای بهبود این وضعیت نمی کردم به طوریکه وقتی آبجیم می گفت دختر یه تکونی به خودت بده با پررویی تمام میگفتم:بی خیال ، بعداَ، وقت زیاد هست! گذشت و گذشت و این روال ادامه داشت و من همچنان در مراسمات به هر ترفندی بود از زیر بار این مسئولیت خطیر شونه خالی می کردم! تا شد عید امسال بعد از امتحان علوم پایه که عزممو جزم کردم بعد از بیست سال عمر که از خدا گرفتم وظیفه ی دخترونه مو انجام بدم و به یادگیری رقص مشغول بشم. کلی سی دی و دی وی دی و... جونم براتون بگه روی رفتن به کلاسو که اصلا نداشتم میترسیدم  مدرس کلاس بگه تو دیگه چه دایناسوری هستی از کدوم عهد به جا موندی که الآن به فکر یادگیری افتادی!   یا اگه بگه رو کن ببینم چی بلدی یا از چه سطحی از یادگیری می خوای شروع کنیم باید بگم get ready خواهشاَ!البته یه مدت کلاس ایروبیک رفته بودم که اونم چیزی از رقص کم نداره و بهش کمک زیادی میکنه ولی ترجیح دادم به صورت تکی اقدام کنم.این بود با استعداد سرشاری! که داشتم به صورت خودجوش مشغول یادگیری شدم و به احدی هم حتی اجازه ی نگاه کردن نمیدادمشبا از درد اعضا و جوارح آه و ناله م بلند میشد که آییی مامان این دیگه چه بدبختی بود و من می خوام از خیرش بگذرم و آبجی جون هم هی تشویقم می کرد که دختر خجالت بکش ، تا الآن از زیرش در رفتی، پس فردا اومدیم و من عروسی کردم نمیگن تک خواهر عروس چرا اینقدر گاگوله؟ اومدیم و یه بخت برگشته اومد خودتو گرفت، ملت میگن عروس باید برقصه.چی میگی؟ منم انگار که نه انگار: خوب بگین عروس رفته گل بچینه یا می گفتم من به یکی شوهر می کنم که پاش بلنگه نتونه برقصه میگم چون نمیخوام داماد تنها بمونه منم نمیرقصم یا تو مراسم خواستگاری یکی از ملاکامو این قرار میدم که داماد استعداد حرکات موزونش صفر باشه که اونم جواب میداد عمراَ اگه همچین فردی پیدا بشه.تنها کسی که بلد نیست فقط خود خودتی پس به جای زدن توهم پاشو. منم که غیرتی! البته الآن مدتی تمریناتمو متوقف کردم ولی در کل پیشرفتم نسبت به اون وضعیت فجیع قبلی بد نیست . ولی الآن مشکلم  رقص نیست چون بهش علاقه پیدا کردم و خیلی روحیه مو عوض میکنه.مشکلم اینجاست که اعتماد به نفسم اومده پایین  و یه جورایی  احساس می کنم همه نگاهشون به منه و استرس میگیرم فرار میکنم میرم میشینم سر جام! که اونم امیدوارم به مرور زمان بهتر بشه

پ ن :  دوستای خوبم اگه نتونستم یه مدت به وبلاگاتون سر بزنم پیشاپیش معذرت خواهی می کنم چون قراره مدتی رو خونه نرم و در خوابگاه به خرخونی مشغول باشم چون امتحانا شروع شده و اوضاع منم خراب مارو از دعا فراموش نکنید

 

خسته از...!

دوست دارم سرمو بزارم رو شونه يكي و گريه كنم بدون اينكه ازم دليل بخواد و هي بپرسه چته، دلم ميخواد با يكي حرف بزنم و باهام حرف بزنه بدون  اينكه هي حرف از اين باشه كه ديدي فلاني امروز چيكار كرد؟ شنيدي فلان دختر كلاس با فلان پسر كلاسو تو سينما ديدن؟ ديدي فلاني امروز چي پوشيده بود چقدر به تنش زار ميزد؟ حالم از اين حرفاي خاله زنكي به هم ميخوره. دوست دارم گوشامو بگيرم و به هيچ كدومشون گوش ندم.به من چه كي با كي دوسته؟ به من چي كي عاشقه كيه؟ به من چي كي چي پوشيده؟ هان؟ اينا كدوم يكي از درداي منو دوا ميكنه جز اينكه به بار غيبتام كلي اضافه مي كنه؟ اگه الآن ولم كنن گمون كنم از زمين و زمان گله كنم:مثلا اينكه دوست من وقتي فلان پسر كلاسمون مياد با حالت طلبكارانه باهات حرف ميزنه و حالت دعوا داره واسه چي به روش لبخند ميزني؟ جز اينكه منو خودتو تحقير كردي چه سودي داشت؟ مگه نه بايد با هر كس همونطور كه لايقشه حرف زد؟  دوست من منو تو ديگه اون دختراي دبيرستاني نيستيم كه تو دنياي خيالمون زندگي كنيم و هر حرف و صحبت و لبخندي رو به منظور بگيريم و تو ذهنمون ازش داستان بسازيم. تو دوره زمونه ي ما، تو موقعيت ما، تو رشته ما نميشه  اينطوري با آدماي دور و برمون رفتار كنيم، نميشه مثه قديم به زمين چشم بدوزيم تا مثلا ثابت كنيم كه ما متانتمونو حفظ كرديم، يا وقت حرف زدن به تته پته بيافتيم چرا؟ چون آفتاب مهتاب نديديم و تو عمرمون با يه پسر 2 كلمه صحبت نكرديم . دوست من ديگه نميشه اينطوري رفتار كرد چون نه تنها نشون از متانت تو نيست بلكه يه جور برداشت ديگه ازش ميشه. تو رشته ي ما تو دنياي ما، تو محيط كاريه ما روزانه ممكنه با هزاران جنس موافق و مخالف  برخورد داشته باشي كه همه برات فقط يه همكارن و با همشون به يه چشم نگاه ميكني. و گرنه زندگي واست سخت و سخت تر ميشه. دوست من كمي فكر كن، اگه يه كم عاقلانه تر،  عادي تر و راحت تر با آدماي دور و برت برخورد كني نه تنها از ادب و متانت تو چيزي كم نميشه بلكه صدچندان ميشه...

پ ن: دلم از خوابگاه گرفته بود گوشيو برداشتم و به مامانم زنگ زدم، كلي جلوي خودمو گرفتم مبادا اشكام جاري شن چون ميدونستم اگه اين اتفاق بيافته فكرش تا آخر هفته كه برم خونه مشغول منه و چه بسا شال و كلاه كنه كه بياد منو ببينه! سعي كردم خونسرديمو حفظ كنم و زبون به گله و شكايت وا كردم كه سال ديگه يا تو و آقايي( منو آبجيم از كوچيكي عادت كرديم به بابامون ميگيم آقايي) مياين اينجا يا واسه ما خونه ميگيرين.من ديگه تو اين خوابگاه خراب شده نميمونمكه مامان دسته گلمم موافقت كرد كه واسمون خونه بگيره البته اگه با مخالفت شديد آبجيم مواجه نشم

خرید

مغازه ی اول:آقا این مدل کفش آبیشو ندارین؟

نه،مگه شما آبيشو ديدين؟

آقا دارم سوال ميپرسم!!

مغازي ي دوم: آقا اين مدلي آبيشو دارين؟

مي خواين با مانتو تون ست كنين؟ بله!

نه ،ولي صورمه اي دارم با مغنعه ات ست كني!

نه ممنون.بچه پررو!

مغازه ي سوم: آقا ميشه اين روسريرو بيارين؟

بفرمايين ولي با توجه به رنگ پوستتون اين رنگش بيشتر بهتون مي ياد! اوااا

مغازه ي چهارم:آقا اين فولدرا 250؟ بله

4 تا برداشتم و 1000 تومن دادم.فروشنده: 1280

مگه نگفتين 250؟! نه، كي گفتم، روش نوشته 320!

مغازه ي پنجم: دوستم مي ره جلو و ميگه ميشه اين اتودو بيارين؟ فروشنده سرش شلوغه و جواب نميده.دقايقي بعد همه اومدن و رفتن و دوستم همچنان داره براي خريد اتود تلاش مي كنه.بهش ميگم تو بيا خودم بگم.ميرم جلو و دوباره تكرار ميكنم.فروشنده هه نگام ميكنه و نفر جفتيمو رد ميكنه. دوتايي بدون اینکه چیزی بخریم  با خنده از مغازه ميايم بيرون و به اين نتيجه ميرسيم كه ما نامرئي هستيم و خودمون بي خبريم!

وارد يه رستوران ميشيم.گارسونش يه پيرمرد مهربون و شيرينه كه از صحبت كردنشو و تيكه هايي كه انگليسي ميپرونه مشخصه ايراني نيست.كلي از برخوردش كيف كرديم. با خودم گفتم اينهمه تفاوت رفتار؟ چي بر سر ما اومده؟!

پ ن: الآن داشتم می اومدم سایت خوابگاه که آپ کنم .از جلوی سرپرستی رد شدم که خانومه میگه: خانوم کجا داری میری؟ حجابه! و من با تعجب سر جام وایسادم و میگم کجا حجابه؟ کسی نیست.خانومه میاد که منو از صحنه دور کنه .پشت سرمو نیگاه می کنم دیدم سه تا مرد زل زدن بهم البته ۲ تاشون و من که پا میزارم به فرار

بازگشت به کودکی

به گفته ی بزرگترا اینجانب تا 2 سالگی مثال سنگ بودم، نه اثری از آثار گریه بود و نه بهانه گیری ولی چشمتون روز بد نبینه از 2 سالگی rate گریه و نق و نوقای من فوق العاده رفت بالا به طوریکه  بر اثر شیطنت های متوالی من رو تو اتاقی گزاشتن که مثلا تنبیه بشم و در کمال تعجب  همه دیدن که من با صدای بلند دارم تهدید می کنم که اگه درو باز نکنین شیشه رو میشکنم! و این یه رکورد جهانی محسوب میشه. یادگاری از اون دوران زیاد دارم: یه نشونه روی بینیم که مربوط به افتادن من روی پارچ هست،سوختگی بر اثر آتیش بازی و کلی خط و خطوط دیگه که  وقتی نیگاشون میکنم روحم تازه میشه و کلی می خندم و یاد اون دوران می افتم کلاّ بچه ی شری بودم. وقتی فیلم عقد خاله مونیگا می کنم از خنده ریسه میرم:عروس داماد سر سفری عقد  و من که بینشون دارم انگشت می کنم تو چشم داماد... کلاس اولی که از تو راه مدرسه با دوستام بدون اطلاع خانواده م میرم پارک و چند ساعت بعد با دل خوش در حالیکه یه دسته گل واسه مامانم چیدم به خونه برمیگردم،غافل از اینکه همه جارو دنبال من گشتن و با دیدن چهره ی برافروخته ی همه، دسته گل از دستم می افته و میزنم زیر گریه....سابقه ی خرید یک کیلو ترشی فله اونم تو مدرسه و خوردن اون به کمک دوستم،نتیجه شم که مشخصه،گلاب به روتون... سابقه ی چند سال تک خوانی گروه سرود مدرسه رو هم تو کارنامه م دارم یادش بخیر ابتدایی بودیم من مسئول گروه نمایش بودم و خودم هم نقش خرگوش مادر رو داشتم.درست همون روز نمایش خانواده ی خرگوش پدر اومدن بردنش خونه و من به تنهایی نقش خرگوش پدر و مادر رو یکجا ایفا کردمناگفته نماند که کلاغ اومد تو صحنه و بعد از گفتن قار قار متنش یادش رفت و من آروم می گفتم و اون تکرار می کرد چون نقش همه رو حفظ بودم و معلم ها هم که نزدیک صحنه بودن ریسه رفته بودن از خنده و در پایان نمایش به هرکس می گفتی نمایشو تعریف کن نمیتونست چون از بس نمایشو چرت بازی کرده بودیم که هیچکس ازش سر در نیاوورده بود... یادم نمیره زمانی که کار ساختمونی داشتیم و به مامانم گفتم من فلان لوازم التحریرو می خوام و مامانم بهم گفت که کار ساختمونی داریم اوضاع مالی خیطه و بیشتر رعایت کنم و فرداش کارگرمون که یه جوون بیست و چند ساله بود همون لوازم تحریرو گزاشت تو دستای کوچولوی من و من در کمال بهت فهمیدم حرفای مارو شنیده و من هیچوقت مهربونیشو فراموش نکردم... زمانیکه مامانم بهم گفت:دوچرخه می خوای یا کلی اسباب بازی و من دوچرخه رو انتخاب کردم و فهمیدم استعدادم در دوچرخه سواری از صفر هم کمتره و همیشه به خاطر اون انتخابم پشیمونم و اینکه عاشق این بودم که بزرگ بشم و لباسایی که مامانم تو چمدونش نگه می داشت و مال زمان عروسیش بود اندازه م بشه و بپوشمشون و من بزرگ شدم درحالیکه  نه اون لباسا اندازه من شد و من دیگه رغبتی به پوشیدنشون دارم ولی همیشه احساس خوبی با دیدنشون بهم دست میده...

یک دقیقه سکوت به خاطر روزهای شیرین کودکی که هرگز باز نخواهند گشت...

پ ن: روز قبل از انتخابات یه اس ام اس اومد واسم از ایرانسل که واسه انتخاب آهنگای پیشواز اس ام اس ارسال کنین به فلان شماره.همه هم آهنگای ایران ایرانو ملی وطنی بودن منم جوگیر شدم و یکیشونو انتخاب کردم. اس ام اس اومد واسم که 500 تومان از شارژ ایرانسلتون کم شد و به مدت 1 ماه این آهنگ فعاله و میتونید بصورت رایگان آهنگ رو عوض کنین.منم  خواستم حداقل عوضش کنم .یه کد دیگه زدم و دیدم اس ام اس اومد که 500 تومن دیگه کم شد و آهنگ بعدی بعد ازاینکه 1 ماه آهنگ قبلی تموم شد به مدت 1 ماه فعال میشه! در نتیجه هر کس زنگ میزنه یا میس میزنه غش میکنه از خنده با این آهنگ حماسی گوشی من دهن من سرویس شده با این آهنگ.کسی نمیدونه چطوری برش دارم؟! من نمیتونم 2 ماه این وضعو تحمل کنم

مادر

آدم پس از حوا:

                                 هرجا که او بود بهشت بود...

روز زن، مادر و دختر مبارك.خصوصا بر مادر عزیزم

آخیششش

امروز خیر سرم هوس وبلاگ گردی کردم. ولی کو یه مطلب غیر سیاسی؟نیست که نیست! 4 تا نظر دادم دیدم نه انگار تمومی نداره پستای سیاسی،هرچیزی حدی داره، ماشالا ملت ما همه واسه خودشون یه پا سیاست مدارن که می تونن خودشون به تنهایی حتی تو مناظره هم شرکت کنن.انتخاباته، سرنوشت 4 سال ایرانه،درست ولی دلزده نشدین از اینهمه مطلب سیاسی؟! من که فکرم اشباع اشباعه به طوری که دیگه حوصله ی خوندن یه مطلب سیاسی رو هم ندارم.سهم من یه رایه که اونم 22 خرداد به صندوق می ندازم و خلاص. ملت ما یه ویژگی که داریم اینه که اگه از همون اول طرفدار فرد خاصی بودیم دیگه هرچی دلیل و برهانم واسمون بیارن چشمامونو می بندیم و میگیم دروغه ولی حرفای بدون دلیلی که بر طبق  میلمونه رو به راحتی باور می کنیم .این تبلیغاتم رو ذهن عده ی کمی اثر میزاره و همه بر همون رایی می مونن که از اول تو ذهنشون بوده پس چه سود حرف بی حاصل... از این به بعد از نظر دادن در پست های سیاسی معذوریم حتی شما دوست عزیز

پ ن: من بازم مطلب سیاسی خوندم