غیبت صغری

آغوشتو به غير من به روي هيچكي وا نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن
من براي با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت ، تو بگو به هر كجا پر ميكشم
منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من ، تولد يك نفسه
چشماي مهربون تو ، منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته ، تركم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون ، هيچكسو جاي من نيار
مُهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

دوستای خوبم شرمنده ی همتونم چون تا ۱۰ بهمن این وبلاگ تعطیلهخرخونم خودتونید اینقدر تو طول ترم درس نخوندم که همش داره یهو از دماغم در می یاد . برام دعا کنید که همه رو پاس شم. حالا که زحمت می کشید دعا می کنید حداقل دعا کنید ماکس شم(شوخی کردم  جون خودم. بچه که زدن نداره)

پ ن: آخ که همه منتظرن آدم دو تا بیت شعر عشقولانه بنویسه تا برچسب عاشقی به آدم بزنن. وبلاگای دیگه اینهمه شعر عشقولانه مینویسن خوب بچه عقده ای میشه دیگه  منم دلم خواست در ضمن این آهنگ شامهر عجیب به دل آدم میشینه.

خواب

یه مدت پیش یه خواب دیدم که میون اینهمه خواب که من میبینم و بیشترشون از افکار روزانه م سرچشمه میگیرن خیلی برام جالب بود. خواب دکتر شریعتی رو دیدم که به من و چند نفر دیگه کتاب هدیه داد، با اینکه من اصلا به ایشون فکر نکرده بودم. با خودم گفتم دختر اینهمه کتاب نمیخونی ببین تو خواب بهت کتاب هدیه میدن، ولی آخه چرا دکتر شریعتی؟! نمیدونم از این خواب چه برداشتی کنم ولی حداقلش این بود که تصمیم گرفتم چندتا از کتابای ایشونو بخرم و بخونم. الآنم از شما دوستای خوبم میخوام اگه هر کدومتون کتابی از ایشون خوندین که به نظرتون جالب اومده بهم معرفی کنین،یه چیزی که در حد فهم منه کتاب نخونم باشه و زیاد گیجم نکنه

یه شعر دیدم خوشم اومد گفتم شما هم بخونین بد نیست:

دوباره عصر انتظار و جمعه های بی بهانگی

      سکوت مبهم و خدای از همیشه بیشتر خدا

                                         و بغض ممتد فرشته ها

                                               تویی که باز هم نیامدی

در ازدحام جزوه های مانده و کتاب و درس و امتحان و اوج بی ترانگی

در این عبور لحظه های بی رمق

حضور نم نم هزار آرزوی خسته ی دمغ

                                    بیا بیا طلوع کن

کنون که من ز هر چه بودن و نبودن است،

کنون که من ز هر گلی

که رنگ ساده ی سرودن است، بریده و گسسته ام

                                                       بیا مرا مرور کن

در ازدحام جزوه های مانده و کتاب و درس و امتحان و اوج بی ترانگی...

پایان ترشی خوری

بالاخره موفق شدم و یه نوبت پیش یکی از استادای خودمون که کارش میگن خیلی عالیه گرفتم. تو مطب دکتر نشستم که از قضا همون روزم سردرد داشتم و اعصابم به هم ریخته بود چون سردردم به هیچ صراطی مستقیم نبود هی به آبجیم میگفتم به دکتره بگم دانشجوی پزشکی ام شاید ویزیتمونو پس داد؟(خسیس بازیم گل کرده بود) گفت: نه، ميخواي همينجوري بي مقدمه بگي من دانشجوتم آبرومونو ببري؟!بالاخره بعد از 2 ساعت انتظار نوبتمون شد . رفتيم تو اما دريغ از يه نگاه كه دكتره به من بندازه، حتي يه نگاه، پس اينهمه تو گوش ما ميخونن كه با مريض ارتباط چشمي داشته باشين چي ميگن؟ عالم بي عمل به چه ماند؟همش سرش تو مانيتور بود از من شرح حال ميگرفت و مينوشت، آخر سرم گفت ميگرن خفيف داري و نميدونم منشيش بهش گفته بود اينا گفتم دانشجوتن يا اصلا نميدونست ولي پرسيد سال چندي؟ منم از فرصت پيش اومده خوشحال كه نقشه مو عملي كنم نيشم تا بناگوش باز شد ،سردردو به كل از ياد بردم گفتم سال 4 پزشكي امدكتره هم نامردي نكرد بازم نگام نكرد و همچنان سرش تو مانيتور به كارش ادامه داد و كلي توصيه ي ايمني كرد و گفت منشيم يه ليست بهت ميده از چيزاي كه توش نوشته بايد پرهيز كني و یه قطره هم هست که مثال زهر مار میمونه باید صبح و شب با آبمیوه بخوری. و به منشيشم گفت ويزيتمونو پس بده ، ما هم واسه حفظ ظاهر كلي تعارف تيكه پاره كرديم كه: نههههههههههه، نميخواد و نميگيريم و از اين حرفا ولي آخرش ويزيتو پس دادن ما هم با مسرت تمام ليستو از منشي گرفتيم اومديم بيرون . هنوز چند ثانيه اي از خوشحالي من نگذشته بود كه آبجي گرام ما فرمودند: نخند كه بيچاره شدي! همونجا خنده رو لبام ماسيد. ميگم چيه؟مگه چي شده؟ ترشي قدغن شده! به علاوه ي كلي خوراكي ديگه كه تو دوست داری ولي سر دسته شون همون ترشيه! نزديك بود همونجا بشينم زار بزنم برگردم به دست و پاي دكتر بيوفتم كه ترشي رو بيخيال شو ولي بر اين نفس مزخرف غلبه كردم و ترجيح دادم با حقيقت روبه رو شم( حقيقت نخوردن ترشي!) ولي از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، گهگاهي يه كم ميخورم، بابا يه شبه كه نميشه يه چيزو ترك كرد. معتادا هم كه ميخوان ترك كنن كم كم موادو ترك مي كنن بهشون يه كم فرصت ميدن، من كه اعتياد به ترشي از مواد مخدرم بيشتره! و اين بود داستان  پايان ترشي خوري ما!

پ ن: تولد  شهاب(پزشك باروني) رو همينجا تبريك ميگم،ایشالا ۲۰ دورت به دور خورشید بشه ۲۰۰ دور( آخه نميتونم تو وبلاگش كامنت بزارم مجبور شدم همينجا بگم )

 

بازی معرفی دوستان وبلاگی(قسمت دوم)

و اما خوانندگان عزیز بریم سراغ شرکت کننده های بعدی :

 پزشک 78:یاشار نام. وبلاگشان شهر شهر فرنگه از همه رنگه میباشد و از هر چیزی که به ذهن میرسد مطلب میتوانی بیابی و توانایی زیادی در نوشتم کلهم همه ی  زمینه ها دارند.(به گمانم ایشان از بنده تصویر یک خروس جنگی در ذهن دارند)

دختری با یک دنیای رنگارنگ: دانشجوی پزشکی. خاطره نویس و گاهی شکایت از مردم زمانه. کمی تا مقداری کم لطف نسبت به بنده.

دست نوشته های سوما: از بس که  فونت وبلاگشان ریز است  و ادبیات خاص خود را در بیان مطالب دارند ما چشممان در می آید تا پست هایشان را بخوانیم!(اطلاعات در همین حد بود)

ساقی گور با پیک هایی پر از مرگ آمده است: دلارام نام. کنکوری، عاشق خون آشام و مسعود شجاعی و فوتبال! بگو یه ذره تفاهم بین علایق بنده و ایشان وجود دارد، ندارد.  ما مدام به ایشان اصرار میورزیم که کمتر پست فوتبالی بگذارد که هیچی از فوتبال حالیمان نمیشود! در صدد هستیم علایق و سلایق ایشان را عوض بنماییم

شیطنت های یک دندانپزشک: مدیسا نام. دانشجوی دندانپزشکی و مثال خودمان همیشه خندان و در حال خرابکاری و دادن سوتی های گوناگون از همه نوع. خاطره نویس علی الخصوص از نوع خرید مانتو و شیرین کاری های درون و برون دانشگاهی.

نوشته های دو دوست جدا ناشدنی: دو دانشجوی پزشکی مقطع فیزیوپات، از بس که سرشان به درس و مشق گرم است و مثل ما علاف نمیباشند کم پیدا هستند.

نوشته های لیمویی: قاصدک نام. قدیم ها بیشتر به ما لطف داشتند. البته الآن خود ما کم لطف شده ایم. قطعات ادبی م و انصافاَ زیبا میگویند.

پسری از گیلان: عباس نام. خاطره نویس و گاهی مطالب آموزشی.دارای اعتماد به نفسی بالا در مورد عکس هایش. عاشق مزدوج شدن و ما هرچه به گوشش می خوانیم که برای تو زود است بچه، به گوشش نمیرود. آخر دور از چشم ما کار دست خودش میدهد

چرندیات یک دانشجوی اقتصادی: سید علی نام. عاشق تراکتور سازی میباشند و مدام عکس تراکتور را به در و دیوار وبلاگشان میچسبانند. پشت کنکوری ارشد. خاطره نویس که جدیدا به خاطر مسائل درسی کم پیدا شده اند( به گمانم بابا جانشان ایشان را از نشستن پشت کامپی منع کرده)

کفش هایم کو: میشکا نام. دانشجوی پزشکی و مثال خودمان شلخته.  مسائل روزانه و خاطراتش را به زبان طنز زیبا مینویسد و خنده به لب ما مینشاند.

کلبه ی تنهایی من:آنی نام. زوجه ی محترمه ی دکتر ربولی. که وقتی این مسئله را فهمیدیم به کدام دلیل نامعلوم بسیار خوشحال شدیم! شاعری توانا . گاهی نیز از شیرین کاری های دردانه شان عماد مینویسند

گل پسر: دانشجوی پزشکی. از زمان گذشتن از سد علوم پایه به علت نامعلومی متواری گشته و تا به حال بسیار معدود به وبلاگستان مراجعه کرده. از یابنده تقاضا میشود ایشان را سریعاَ تحویل دهند. گاهی از موضوعاتی که برای پست هایشان انتخاب می کنند بسیار خوشمان می آید و با خود می گوییم که چرا به ذهن خودمان نرسید.

یادداشت های یک دانشجوی پزشکی: مقطع فیزیوپات و هم درد بنده. خودشان معتقدند ما به هم شبیهیم اما من به شخصه اعتقاد دارم ایشان از ما یک سر و گردن در شخصیت و وقار و صبر بالاتر هستند و ما همچنان در تلاش هستیم که ایشان را از این پاستوریزگی به در آورده و مثال خودمان بنماییم(دوست ناباب). علاقه ی قلبی ما به ایشان که نیازی به گفتن ندارد و مطمئنیم که دل به دل راه دارد( حیف که هم جنسیم وگرنه اینجا یه ازدواج وبلاگی سر میگرفت)

به آبی دریا: الی نام. دانشجوی پزشکی در حوالی شمال غرب کشور!(عجب اطلاعات دقیقی) بچه زرنگ میباشند واگر اشتباه نکنیم آناتومی را هم 20 میگیرند! خاطره نویس دوران دانشجویی در غربت.

دکتر سرحال: دانشجوی پزشکی. ما یک ویژگی مشترک با ایشان داریم که خیلی خیلی دوستشان میداریم خاطره نویس و جدیدا سفرنامه نویس قهاری هم شده اند.

بی وفا: باران نام. نویسنده ی خاطرات گذشته آنهم مو به مو و به زبان بسیار جذاب طوری که تا آخر ماجرا کنجکاوانه دنبال می کنی. جدیدا کم پیدا شده اند.

دست نوشته های ما: فاضله و زهرا نام.دو دانشجوی کامپیوتر، بیشتر نویسنده ی مطالب آموزشی  و گاهی سرگرم کننده و باز هم جدیدا کم پیدا.

خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف: رضا نام. نویسنده ی سریالهای دنباله دار البته به کمک دوستان و گاهی مطالب 30یا30. البته جدیدا به گمانم به درس و مشقشان چسبیده اند و کم پیدایند.

چای گرم شب های امتحان: دانشجوی داروسازی. خاطره نویس و از آغاز ترم جدید به وبلاگستان مراجعه نکرده اند.

دوران خوش: وبلاگ دیگر آنی خانوم زوجه ی دکتر ربولی.تا آنجا که ما دریافته ایم خاطرات دوران خوش مجردی است. البته اکنون دوران خوش دیگری در زندگی شان آغاز شده.

 به پایان آمدیم دفتر، حکایت...اگر دوستی رو فراموش کردم عذرخواهی می کنم و بعضی مطالب فقط بابت مزاح بود. کسی چیزی به دل نگیره دوستای خوبم

 

بازی وبلاگی

با سلام.(شد مثه این برنامه های تلویزیونی). در پی دعوت پزشک 78 به یک بازی وبلاگی بازی رو شروع می کنیم با معرفی دوستان وبلاگی. اول یه توضیحی خدمتتون عرض کنم ، اینکه ترتیب معرفی وبلاگ ها بنا به لیستشون تو گوگل ریدر بنده هست و اینکه اگه احیانا اسم بعضی دوستان نبود به این دلیل هست که بنده جدیدا با وبلاگشون آشنا شدم یا اونقدر پست هاشون کم بوده که اصلا نتونستم با خودشون و وبلاگشون آشنایی درستی پیدا کنم پس پیشاپیش منو ببخشید. معرفی وبلاگهارو در دو پست میزارم. و اما بریم سرغ پست اول:شرکت کننده ی اول:

Just like it: شوکول نام.مهندسی مثال رعد و برق می ماند. یک دوره ای در وبلاگستان سر و کله اش پیدا میشود و سک سکی می کند و نظری می دهد و به خواب زمستانی فرو می رود. در وبلاگ نویسی دمدمی مزاج است  و نوشته های طنز تپلی مینویسد

یک دنیا خاطره: رها نام. دانشجو، کنکوری، عکاس، فیلمبردار مجالس. خلاصه دختر از هر انگشتش هنر می چکد. خاطره نویس عالی و عاشق رنگ سبز میباشد

آخ دندونم: بهزاد نام. دندانپزشک، مو قشنگ، سخنران برتر،متخلص به یدلله.  ایشان هم در طنز نویسی دستی بر آتش دارند و بالا نوشت پایین نوشت ها و جدیداَ چندگانه هایی جالبی می نویسند. پست هایشان مفید و مختصر است.

آزاد ولی در بند: بارون نام دانشجوی دندانپزشکی.شاعر،نقاش، ورزشکار. همه فن حریف.  خاطره نویس و گاهی مطالب ادبی مینویسند.

اینجا سرد است: رزیدنت زنان، خاطرات دوری از وطن . ما از معرفی گوشه ی وبلاگشان خیلی خوشمان می آید.

پزشک بارونی: شهاب نام. دانشجوی پزشکی نوپا(اینو گفتم که دیگه نری بلاگ اسپات مارو قال بزاری) ایشان نیز در وبلاگ نویسی دمدمی مزاج میباشند. یک مدت کم پیدا و یک مدت پر پیدا میباشند و هربار که به وبشان میروی باید انتظار خداحافظی ایشان را داشته باشی.در کل بچه ی بامعرفتی است ولی بگیر ببند زیادی دارد

جایی برای گفتن دلتنگی ها:  ربولی نام.پزشک، خاطرات دوران دانشجویی و همینطور ماجراهای جالب طبابت ایشان که الحق حافظه ی بسیار خوبی دارند که تمام خاطراتشان را به ذهن سپرده و بعد از سالها مینویسند.

جفنگیات: زبل خان نام. دانشجوی پزشکی. علوم پایه ای( جوونا گریه کنییید!) که مهارت بسیاری در توصیف شیرین کاری های استادهایشان دارد و از قرار معلوم سوتی هم زیاد می دهد.

حکیمانه: حکیم باشی به همراه زوجی محترمه حکیم بانو. خاطرات دانشگاه با طعم عشقولانه. بابا  اینقدر لاو نترکونین،اینجا خانواده رد میشه

خدا، عشق، امید: زهرا نام. دارای داداش ها و آبجی های واقعی و وبلاگی فراوان. ترویج دهنده ی فرهنگ و رسوم لار. تازه پدر جانشان قدیم الایام هم دانشگاهی ما بوده و ارادت خاصی به ایشان داریم.

خیلی حرف ها از بوی یاس شنیده ام: لی لی نام. تک جمله ی زیبا نویس. به دلمان مانده پست طولانی بگذارند و بخوانیم و از نوشته هایشان بسی لذت ببریم.

دانشگاه با طعم باران: نیلوفر نام.دانشجوی پزشکی، علوم پایه ای( ویژگی بارز هر ترم 5ی)، عشق پرسپولیس. دارای توانایی زیاد در تعریف کردن ماجراهای روزمره به طرز جالب و جلب خواننده.(اولین مدلاگی که من با وبلاگ ایشان آشنا شدم)

دکتر باران: دانشجوی پزشکی. شونصدمین باران نام وبلاگستان(هی داغ دل من تازه میشه)خاطره نویس،ایشان یک مدت در غیبت صغری بودند. گوی به تازه گی دوباره فعال شده اند.

دندانپزشک متین: دانشجوی دندانپزشکی، خاطره نویس و گاهی مطالب ادبی هم مینویسند که بدجور به دل ما مینشیند.

دکتر مثبت: دانشجوی پزشکی. ایشان از همه کم پیداتر میباشند و سالی یک بار به وبلاگستان سر می زنند. برنده ی سیمرغ بلورین ستاره ی سهیل

زاده ی پاییز: محمد فخرالدین نام. دانشجوی پزشکی. شاعری بس توانا که جدای از تعارف شعرهایی بسیار زیبا میسرایند. ایشان دستی در روانشناسی نیز دارند و به ما یک بار ترفند روانشناسی یاد دادند که نافرم باحال بود.

تا پست بعدی شمارو به خدای بزرگ میسپارم بچه های گلم