پایان ترشی خوری
بالاخره موفق شدم و یه نوبت پیش یکی از استادای خودمون که کارش میگن خیلی عالیه گرفتم. تو مطب دکتر نشستم که از قضا همون روزم سردرد داشتم و اعصابم به هم ریخته بود چون سردردم به هیچ صراطی مستقیم نبود
هی به آبجیم میگفتم به دکتره بگم دانشجوی پزشکی ام شاید ویزیتمونو پس داد؟(خسیس بازیم گل کرده بود
) گفت: نه، ميخواي همينجوري بي مقدمه بگي من دانشجوتم آبرومونو ببري؟!
بالاخره بعد از 2 ساعت انتظار نوبتمون شد . رفتيم تو اما دريغ از يه نگاه كه دكتره به من بندازه، حتي يه نگاه، پس اينهمه تو گوش ما ميخونن كه با مريض ارتباط چشمي داشته باشين چي ميگن؟ عالم بي عمل به چه ماند؟همش سرش تو مانيتور بود از من شرح حال ميگرفت و مينوشت، آخر سرم گفت ميگرن خفيف داري
و نميدونم منشيش بهش گفته بود اينا گفتم دانشجوتن يا اصلا نميدونست ولي پرسيد سال چندي؟ منم از فرصت پيش اومده خوشحال كه نقشه مو عملي كنم نيشم تا بناگوش باز شد ،سردردو به كل از ياد بردم گفتم سال 4 پزشكي ام
دكتره هم نامردي نكرد بازم نگام نكرد و همچنان سرش تو مانيتور به كارش ادامه داد و كلي توصيه ي ايمني كرد و گفت منشيم يه ليست بهت ميده از چيزاي كه توش نوشته بايد پرهيز كني و یه قطره هم هست که مثال زهر مار میمونه باید صبح و شب با آبمیوه بخوری. و به منشيشم گفت ويزيتمونو پس بده ، ما هم واسه حفظ ظاهر كلي تعارف تيكه پاره كرديم كه: نههههههههههه، نميخواد و نميگيريم و از اين حرفا
ولي آخرش ويزيتو پس دادن ما هم با مسرت تمام ليستو از منشي گرفتيم اومديم بيرون . هنوز چند ثانيه اي از خوشحالي من نگذشته بود كه آبجي گرام ما فرمودند: نخند كه بيچاره شدي! همونجا خنده رو لبام ماسيد. ميگم چيه؟مگه چي شده؟ ترشي قدغن شده!
به علاوه ي كلي خوراكي ديگه كه تو دوست داری ولي سر دسته شون همون ترشيه!
نزديك بود همونجا بشينم زار بزنم برگردم به دست و پاي دكتر بيوفتم كه ترشي رو بيخيال شو ولي بر اين نفس مزخرف غلبه كردم و ترجيح دادم با حقيقت روبه رو شم
( حقيقت نخوردن ترشي!) ولي از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، گهگاهي يه كم ميخورم
، بابا يه شبه كه نميشه يه چيزو ترك كرد. معتادا هم كه ميخوان ترك كنن كم كم موادو ترك مي كنن بهشون يه كم فرصت ميدن، من كه اعتياد به ترشي از مواد مخدرم بيشتره! و اين بود داستان پايان ترشي خوري ما!
پ ن: تولد شهاب(پزشك باروني) رو همينجا تبريك ميگم،ایشالا ۲۰ دورت به دور خورشید بشه ۲۰۰ دور
( آخه نميتونم تو وبلاگش كامنت بزارم مجبور شدم همينجا بگم )
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 19:25 توسط دکی بارونی
|