من ونگهبان

قول دوستم ما باید توی یه موقعیت قرار بگیریم و خوب شستمانمون بدن و زبونمون قفل بشه تا دفعه ی بعد که اگه شانس بیاریم و تو همون موقعیت قرار بگیریم زبونمون باز شه و چند کلمه ای حرف بزنیم! دیروز رفتم دانشگاه که دیدم نگهبان ورودی دانشگاه داره کارت نگاه می کنه و منم که طبق معمول کارت همراهم نبود.نگهبانه هم جدید بود.گفتم همرام نیست شروع کرد داد و قال کردن و زبونشو ۳متر در اوورد .منم دیدم هوا پسه و یه مدت پیشم همین بلا سرم اومده زبونمو ۵ متر در اووردم یه شستمان حسابی بهش دادم.حسابی کیف کردم و کیفم زمانی تکمیل شد که نگهبانه داشت چرت می گفت و منم سرمو انداختم پایین و هرچی گفت خانو وایسا رفتم سوار اتوبوس شدم و منفجر شد از عصبانیت.شما هم امتحان کنید حتمآ.بالا اووردنه حرص نگهبانای بی ادب ورودی دانشگاه حالی بس اساسی بهتون میده .قول میدم یه بار امتحان کنید مشتری میشید!

به قول معروف:" ملا شدن چه آسان...آدم شدن محال است" دهنشو گل بگیرن هر کی گفته.وای که این مدت با آدمایی برخورد کردم که از دانشجوی پزشکی بودن خودم خجالت زده شدم.که هم رشته ای های من بعد از ۸ سال دود چراغ خوردن و تحصیل علم فقط یه عالم بیماری و راه علاجشو یاد گرفتن که اونم شاید یاد گرفته باشن و بویی از خیلی چیزا نبردن...و یه چوپون از توی گله هم بیاری رفتارش به مراتب از بعضی هاشون بهتره.البته توهین نشه به خیلی آدمای افتاده و متشخصی که مشغول به تحصیل تو این رشته ن یا فارغ التحصیل شدن.میگن درخت هر چی بارش بیشتره افتاده تره.ولی در مورد همه ی آدما اصلآ صدق نمیکنه که اگه بعضی یاشون پروفسورم بشن بویی از آدمیت نبرده و نمیبرن.با یه آقای دکتر تازه فارغ التحصیل شده برخورد داشتم که پدر مادرشونم گویا فرهنگی و تحصیلکرده بودن.یه بند از دهنشون گل و بلبل در می اومد! آخره سر جلوی خودمو گرفتم که بگم: خاک بر سر تو و خیلی متاسفم واسه اون جامعه ای که تو پزشکشی و بیمارایی که قراره زیر دست تو درمان شن که اعتقاد قلبی من بر اینه که با این رفتارت دست شفابخشی هم نداری هر چقدرم که بار علمیت زیاد باشه.به طوری که بعدش ناخود آگاه اشک از چشام اومد نه واسه خودم که همچین رفتار زشتی رو شاهد بودم بلکه واسه اون بیماری که پس فردا با دل رنجیده ش انتظار روی خوش از پزشکش داره و وقتی با همچین آدمی روبه رو میشه حالش چه بسا بدتر و دلش شکسته تر شه...چه خوبه در کنار درسمون خیلی چیزای دیگه رو هم یاد بگیریم که ابوعلی سینا نه تنها بواسطه ی علمش به اون مقام رسید بلکه در کنار علم سرشارش خیلی چیزای دیگه رو هم در خودش تقویت کرده بود....

دوستای خوبم حال سیستمم خیلی خرابه.به محض اینکه بتونم به همتون سر میزنم و روی ماه همتونو میبوسم.

مریض بی دندون

هی من گفتم کسی عاشق من نمیشه شما باور نکردید چند روز آقاهه اصرار می کرد منم واسش بهونه اووردم که تحصیلاتت پایینه.من هم سطح خودم می خوام.بیچاره مهندس مکانیک بود.اونم امروز زنگ زده که من از همین امروز شروع کردم دارم واسه ی ارشد می خونم ۳ ماه دیگه که قبول شدم دوباره میام! شده تا آخر عمر میام تا بله بگی! من هم کفم برید اومدم این گندی رو که زدم جبران کنم گفتم مدرک فقط یه بهانه بود من به شما علاقه ندارم. خیلی دلم واسش سوخت ولی دیگه چاره ای واسم باقی نمونده بود. چند ساعت بعدش زنگید کلی حرف زد .آخرشم بهش قول دادم اگه می خواست با یکی از هم کلاسی یا یا سال بالاییای خودمون ازدواج کنه کمکش کنم.آخه ایشون علاقه داره همسرش حتمآ پزشک باشه! منو تصور کنید دارم واسه خواستگار سابقم آستین بالا میزنم!  خوشحال شدم چون فهمیدم عاشق من نبوده .دوس نداشتم دل کسیو بشکونم.به قول یه ترانه از گمونم شهرام صولتی:"ساده بگم عاشقی بد دردیه/ شکستن دل عاشق به خدا نامردیه" خدارو شکر که همه چیز به خوبی تموم شد. ایشالا ایشونم به خواسته دلشون برسن و خوشبخت شن. به قول پیرزنا:ایشالا همه جوونا سفید بخت بشن.

آبجی ما هنوز داره در راستای گیر اووردم مریض پروتز کامل تلاش می کنه.واقعآ تحسینش می کنم آخه اونو دوستش با هم قرار گزاشته بودن که هر کدومشون مریض گیر اوورد یه فکش مال خودش باشه و اون یکی فکو بده به اون یکی.بعدش بگردن یه مریض دیگه پیدا کنن و  باز فکاشو تقسیم کنن. آبجی ما یه مریض گیر اوورد و طبق قرار فکاشو تقسیم کردن. بعد از کلی گشتن یه مریض دیگه پیدا کردن که از قضا طرف معتاد بوده و شدیدم سیگاری بوده و دهنش در حد فاجعه بو میداده که هر دو بعد از چند جلسه کار روی مریض به این نتیجه میرسن که میتونن از خیر مریض بگذرن و اونو با تری تقدیم یکی از سال بالایی های بدون مریض کنن و همینکارم میکنن و توی بخش میپیچه فلانی و فلانی مریض رو با تری به خاطر بوی دهنش به فلانی بخشیدن! باز بعد کلی جستجو یه مریض دیگه گیر اووردن که یه پیرزن بود و مجانی داشتن واسش قالب گیری میکردن و بعد چند جلسه قالب گیری خبر میرسه که مریض رفته شهرشون و دیگه بر نمیگردهمعلوم نیست از کدوم دهاتی اومده بوده ول کرده رفته  و ماجرا اینجوری شد که همه دارن به ریش آبجی ما و دوستش می خندن از جمله من

 

عشق من!

اول این پست یه توضیحی راجع به اسم وبلاگم بدم!"گلی برای تو" نه رمزی داره گزاشتن این اسم و نه رازی.و منظورم از تو اصلآ کس خاصی نیست. شما می تونید خودتونو اون کس تصور کنید.چون خواننده های وبلاگ من همه گلنو از اونجایی که من به گل علاقه ی خیلی خاصی دارم دوس داشتم این اسمو روی خونه ی جدیدم بزارم می دونم شما هم اسم وبلاگ قبلیم خسته بودین."روزهای تنهایی"خیلی غم داشت.واسه همین تصمیم گرفتم یه اسم باطراوت بزارم.ایشالا که همیشه اینجا از شادیام واستون بگم و شما هم با دل شاد از اینجا برین

راجع به اون موضوعی که گفتم من امروز به اون آقا به طور صریح جواب منفی دادم چون دیدم درست نیست ایشونو الکی امیدوار نگه دارم.آب پاکی رو بریزم رو دستشون خیلی بهتره.بماند که بعدش چه بدبختیا کشیدم و چقدر توضیح دادم و ایشون چقدر اصرار کردن تا جایی که آخرای بحث داشت اخلاقم سگی میشد که خیلی خودمو کنترل کردم تا همه چیز خیلی محترمانه تموم شه. عشق رمانتیکی بین من و ایشون نبوده که بخواد اینهمه اصرار کنه.اصلآ چه معنی میده .اااه...اعصابم خورده...!

دیروز یه عکس از احمدی نژاد توی روزنامه دیدم خیلی دلم سوخت.عکسشو اون زمانی که تازه رییس جمهور شده بود زده بودن با الآنشو.کلی موهاش سفید شده بود. واقعآ بی انصافیه اینهمه جوک و حرف چرندی که راجع بهش میزنن.رییس جمهور مملکتی رو به خاطر قیافش یا قد کوتاهش به تمسخر میگیرن!سطح فکر آدما باید چقدر پایین باشه که اینهمه دلسوزی رو ول کنن بچسبن به ظاهر طرف...ممکنه  هر کسی این مطلبو بخونه ۴ تا لیچار بارم کنه ولی من دوسش دارم چون یقین دارم دلش واسه این مردم میسوزه درسته مملکت مشکل زیاد داره ولی مشکل تنها یه نفر نیست و مشکل مال امروز دیروزم نیست .اینهمه عقب موندگی رو نمیشه به این زودیا جبران کرد...آقا چرا میزنی؟! خوب من دوسش دارم اصلآ عشقمه

خونه ی جدید مبارک

سلام.خونم عوض شده يه كم احساس غريبي مي كنم.دليل غيبتمم اين بود كه هم كلي امتحان داشتم و هم كامپيوترم خراب بود و نتونستم آخر هفته آپ كنم.ولي خداروشكر سايت خوابگاهمون راه افتاده ولي بايد از كلي قبلش نوبت بگيري چون هميشه شلوغه.چي بگم از كي بگم مخم انگار قفل شده  و زبونمم نمي چرخه.وبلاگ قبليمم كه حتمآ خودتون ديدين چه بلايي به سرش اومده و نيازي به توضيحي از جانب من نيست...اين روزا درگير يه ماجراي رمانتيك شد.اشتباه نکنید براي دوست داشتن هنوز خيلي زوده ويقين داشته باشيد به اين زوديا دم به تله نميدم. ولي چيكار كنم كه گير يه آدم سيريش افتادم.حريف زبونش نميشم به خدا.شب تا صبح فكر مي كنم كه من فردا چه جوري اينوم بپيچونم كلي با دوستام مشورت مي كنم و انواع راه هاي پيچوندنو دارم امتحان مي كنم ولي تا حالا اثري نداشته.از قضا اين آقا آدم خيلي محترمي تشريف دارن و من روم نميشه از راه خشانت بار اقدامي كنم يا حرفي بزنم كه بهشون توهين بشه.در نتيجه انواع روش هاي پيچوندن محترمانه رو امتحان كردم و تيرم به سنگ خورده.در اين باره با خانوادمم صحبت كردم البته با مامانم.برخوردش نسبت به اون چيزي كه انتظار داشتم خيلي خوب بود ولي خوب بازم ته حرفاش اين بود كه تو هنوز دهنت بوي شير ميده.خداييش خودمم قبول دارم و همين حرفو هم به اون آقاي محترم گفتم.يه جوري ميشه گفت خودمو پيشش خراب كردم تا شايد دست از سر ما برداره و پرده از تمام صفات بدم برداشتم ولي با هر پرده برداري با اين جمله مواجه ميشم كه:"از نظر من اشكالي نداره!"نميدونم ديگه چي از نظر ايشون اشكال داره.فردا برم بگم سندروم داون دارم گمونم بازم بگن اشكالي نداره! از شما دوست عزيزم كه اين وبلاگو مي خوني خواهشمنديم به مغزتون يه كم فشار بياريد و راه پيش پاي من بزاريد....زبونم ديگه مو دراوورد از بس گفتم نميخوام...

امروز كوييز حشره داشتيم و من ترجيح دادم سرم تو برگه ي خودم باشه.برگه رو سفيد تحويل دادم ولي باعزت.چه خوش گفته اون كسي كه گفته:" مرگ با عزت بهتر است از زدگي با ذلت!"

امروز افتتاحيه ي هفته ي پژوهش بود و من از اونجايي كه نيست من بچه ي خيلي فعالي ام! درسامم خوندم! علافم هستم رفتم و تو افتتاحيه حضور فعال به امر رسوندم و كلي كف و تشويق از خودم در كردم تا جايي كه كف دستام آخر مراسم مي خاريد از بس كف زدم.

ديشب پوستر يوزاسيفو تو خيابون ديدم.جاي برادري چقدر از تو فيلم خوشگلتره