اول از همه یه معذرت خواهی بدهکارم بهتون به خاطر پست قبل.آخه تصمیم داشتم تو وبلاگم کمتر از غصه و غم بنویسم و همونجوری که تو پست اول وبلاگمم گفتم سعی می کنم اینجا مثل اسمش همیشه باطراوت باشه و از شادیام براتون بگم اما بعضی چیزا غیر قابل اجتنابه و از اونجا که من به این وبلاگ و همینطور دوستای خوبم به چشم سنگ صبور نگاه می کنم گاهی باید دلتنگی ها و دل گرفتگی ها و گله و شکایتای منو هم تحمل کنید. من هرازچند گاهی دچار یه سندروم  میشم به اسم" سندروم تنفر از خوابگاه" راه درمانش هم فرار از اون محیط هست.این چند روزم بنده با این سندروم دست و پنجه نرم میکردم و به عبارتی پاچه می گرفتم! مامان باباها هم  که بیچاره ها با اووردن موجودی مثل ما به این کره ی خاکی مسئولیتمون به عهده شون گزاشته شده چاره ای ندارن جز فراهم کردن وسایل رفاه و آسایش ما . اینجانب رضایت مامان بابامو واسه خونه گرفتن کسب کردم اما دست بر قضا آبجی جانمان مخالفه! ایشون اولین فرد روی کره ی خاکی هستن که خوابگاه رو به خونه ترجیح میدن.بهش میگم بزار ببرمت بدم روت یه سری تحقیقات و آزمایشات به عمل بیارن آخه خیلی تو فرق فوکولی بابا! بگذریم.می خوام شدن این حال و هوای سنگینی که رو وبم سایه انداخته رو کمی عوض کنم. و براوتون بگم از:....چی؟رقص.یه کم خانومانه س پس اگه آقایون حوصله شون نشد میتونن نخونن.  به گمونم من اولین و آخرین دختری هستم که استعداد رقصم تا این اندازه کمه! میگین چرا؟ از همون کودکی  تو جشنا و مراسما فراری بودم از رقصیدن و جالب اینجا بود که کوچکترین تلاشی برای بهبود این وضعیت نمی کردم به طوریکه وقتی آبجیم می گفت دختر یه تکونی به خودت بده با پررویی تمام میگفتم:بی خیال ، بعداَ، وقت زیاد هست! گذشت و گذشت و این روال ادامه داشت و من همچنان در مراسمات به هر ترفندی بود از زیر بار این مسئولیت خطیر شونه خالی می کردم! تا شد عید امسال بعد از امتحان علوم پایه که عزممو جزم کردم بعد از بیست سال عمر که از خدا گرفتم وظیفه ی دخترونه مو انجام بدم و به یادگیری رقص مشغول بشم. کلی سی دی و دی وی دی و... جونم براتون بگه روی رفتن به کلاسو که اصلا نداشتم میترسیدم  مدرس کلاس بگه تو دیگه چه دایناسوری هستی از کدوم عهد به جا موندی که الآن به فکر یادگیری افتادی!   یا اگه بگه رو کن ببینم چی بلدی یا از چه سطحی از یادگیری می خوای شروع کنیم باید بگم get ready خواهشاَ!البته یه مدت کلاس ایروبیک رفته بودم که اونم چیزی از رقص کم نداره و بهش کمک زیادی میکنه ولی ترجیح دادم به صورت تکی اقدام کنم.این بود با استعداد سرشاری! که داشتم به صورت خودجوش مشغول یادگیری شدم و به احدی هم حتی اجازه ی نگاه کردن نمیدادمشبا از درد اعضا و جوارح آه و ناله م بلند میشد که آییی مامان این دیگه چه بدبختی بود و من می خوام از خیرش بگذرم و آبجی جون هم هی تشویقم می کرد که دختر خجالت بکش ، تا الآن از زیرش در رفتی، پس فردا اومدیم و من عروسی کردم نمیگن تک خواهر عروس چرا اینقدر گاگوله؟ اومدیم و یه بخت برگشته اومد خودتو گرفت، ملت میگن عروس باید برقصه.چی میگی؟ منم انگار که نه انگار: خوب بگین عروس رفته گل بچینه یا می گفتم من به یکی شوهر می کنم که پاش بلنگه نتونه برقصه میگم چون نمیخوام داماد تنها بمونه منم نمیرقصم یا تو مراسم خواستگاری یکی از ملاکامو این قرار میدم که داماد استعداد حرکات موزونش صفر باشه که اونم جواب میداد عمراَ اگه همچین فردی پیدا بشه.تنها کسی که بلد نیست فقط خود خودتی پس به جای زدن توهم پاشو. منم که غیرتی! البته الآن مدتی تمریناتمو متوقف کردم ولی در کل پیشرفتم نسبت به اون وضعیت فجیع قبلی بد نیست . ولی الآن مشکلم  رقص نیست چون بهش علاقه پیدا کردم و خیلی روحیه مو عوض میکنه.مشکلم اینجاست که اعتماد به نفسم اومده پایین  و یه جورایی  احساس می کنم همه نگاهشون به منه و استرس میگیرم فرار میکنم میرم میشینم سر جام! که اونم امیدوارم به مرور زمان بهتر بشه

پ ن :  دوستای خوبم اگه نتونستم یه مدت به وبلاگاتون سر بزنم پیشاپیش معذرت خواهی می کنم چون قراره مدتی رو خونه نرم و در خوابگاه به خرخونی مشغول باشم چون امتحانا شروع شده و اوضاع منم خراب مارو از دعا فراموش نکنید