بازگشت به کودکی
به گفته ی بزرگترا اینجانب تا 2 سالگی مثال سنگ بودم، نه اثری از آثار گریه بود و نه بهانه گیری ولی چشمتون روز بد نبینه از 2 سالگی rate گریه و نق و نوقای من فوق العاده رفت بالا به طوریکه بر اثر شیطنت های متوالی من رو تو اتاقی گزاشتن که مثلا تنبیه بشم و در کمال تعجب همه دیدن که من با صدای بلند دارم تهدید می کنم که اگه درو باز نکنین شیشه رو میشکنم
! و این یه رکورد جهانی محسوب میشه. یادگاری از اون دوران زیاد دارم: یه نشونه روی بینیم که مربوط به افتادن من روی پارچ هست،سوختگی بر اثر آتیش بازی و کلی خط و خطوط دیگه که وقتی نیگاشون میکنم روحم تازه میشه و کلی می خندم و یاد اون دوران می افتم
کلاّ بچه ی شری بودم. وقتی فیلم عقد خاله مونیگا می کنم از خنده ریسه میرم:عروس داماد سر سفری عقد و من که بینشون دارم انگشت می کنم تو چشم داماد
... کلاس اولی که از تو راه مدرسه با دوستام بدون اطلاع خانواده م میرم پارک و چند ساعت بعد با دل خوش در حالیکه یه دسته گل واسه مامانم چیدم به خونه برمیگردم،غافل از اینکه همه جارو دنبال من گشتن و با دیدن چهره ی برافروخته ی همه، دسته گل از دستم می افته و میزنم زیر گریه
....سابقه ی خرید یک کیلو ترشی فله اونم تو مدرسه و خوردن اون به کمک دوستم،نتیجه شم که مشخصه،گلاب به روتون
... سابقه ی چند سال تک خوانی گروه سرود مدرسه رو هم تو کارنامه م دارم
یادش بخیر ابتدایی بودیم من مسئول گروه نمایش بودم و خودم هم نقش خرگوش مادر رو داشتم.درست همون روز نمایش خانواده ی خرگوش پدر اومدن بردنش خونه و من به تنهایی نقش خرگوش پدر و مادر رو یکجا ایفا کردم
ناگفته نماند که کلاغ اومد تو صحنه و بعد از گفتن قار قار متنش یادش رفت و من آروم می گفتم و اون تکرار می کرد چون نقش همه رو حفظ بودم و معلم ها هم که نزدیک صحنه بودن ریسه رفته بودن از خنده و در پایان نمایش به هرکس می گفتی نمایشو تعریف کن نمیتونست چون از بس نمایشو چرت بازی کرده بودیم که هیچکس ازش سر در نیاوورده بود
... یادم نمیره زمانی که کار ساختمونی داشتیم و به مامانم گفتم من فلان لوازم التحریرو می خوام و مامانم بهم گفت که کار ساختمونی داریم اوضاع مالی خیطه و بیشتر رعایت کنم و فرداش کارگرمون که یه جوون بیست و چند ساله بود همون لوازم تحریرو گزاشت تو دستای کوچولوی من و من در کمال بهت فهمیدم حرفای مارو شنیده و من هیچوقت مهربونیشو فراموش نکردم
... زمانیکه مامانم بهم گفت:دوچرخه می خوای یا کلی اسباب بازی و من دوچرخه رو انتخاب کردم و فهمیدم استعدادم در دوچرخه سواری از صفر هم کمتره و همیشه به خاطر اون انتخابم پشیمونم
و اینکه عاشق این بودم که بزرگ بشم و لباسایی که مامانم تو چمدونش نگه می داشت و مال زمان عروسیش بود اندازه م بشه و بپوشمشون و من بزرگ شدم درحالیکه نه اون لباسا اندازه من شد و من دیگه رغبتی به پوشیدنشون دارم ولی همیشه احساس خوبی با دیدنشون بهم دست میده...
یک دقیقه سکوت به خاطر روزهای شیرین کودکی که هرگز باز نخواهند گشت...
پ ن: روز قبل از انتخابات یه اس ام اس اومد واسم از ایرانسل که واسه انتخاب آهنگای پیشواز اس ام اس ارسال کنین به فلان شماره.همه هم آهنگای ایران ایرانو ملی وطنی بودن
منم جوگیر شدم و یکیشونو انتخاب کردم. اس ام اس اومد واسم که 500 تومان از شارژ ایرانسلتون کم شد و به مدت 1 ماه این آهنگ فعاله و میتونید بصورت رایگان آهنگ رو عوض کنین.منم خواستم حداقل عوضش کنم .یه کد دیگه زدم و دیدم اس ام اس اومد که 500 تومن دیگه کم شد و آهنگ بعدی بعد ازاینکه 1 ماه آهنگ قبلی تموم شد به مدت 1 ماه فعال میشه!
در نتیجه هر کس زنگ میزنه یا میس میزنه غش میکنه از خنده با این آهنگ حماسی گوشی من
دهن من سرویس شده با این آهنگ.کسی نمیدونه چطوری برش دارم؟! من نمیتونم 2 ماه این وضعو تحمل کنم![]()