در پی دعوت پزشک بارونی به یک بازی وبلاگی و همچنین افتادن روی ریل بازیهای وبلاگی مرگ و میری  دعوت ایشان را لبیک گفته  و بازی را انجام میدهیم.عنوان بازی: اگه بدونی 5 روز دیگه زبونم لال رو به قبله میشی تو این 5 روز چیکار میکنی؟

اولش که بلاشک دپرسی عمیقی تمام روح و جسممو میگیره و قبل از اینکه جناب عزراییل بیاد خودم دراز به دراز می افتم میگم این 5 روز  سرجهازیشه؟ این 5 روزو هم اصلاَ نمی خوام. همین الآن منو بکشین. فرمان  میاد که حکمو ما صادر می کنیم .به جای این زر زر کردنا واسه این 5 روز یه طرح و نقشه ای بریز از این روسیاه تر نری اون دنیا( قابل توجه خوانندگاه بازی قبلی داشتم ترشی هارو میبردم بهشت بخورم الآن شدم روسیاه!) اول میشینم خوب زار میزنم که دلم سبک شه.بعد یه قلم و کاغذ میارم شروع می کنم وصیت نامه نوشتن . اول اموالمو تقسیم می کنم: گوشیمو باهام دفن کنید  تو این دنیا همش کنارم بود تو اون دنیا هم میخوام کنارم باشه بهم آرامش میده( البته خوب یاد خدا آرامش بخش دلهاست . گوشی آرامش کاذب میده که اونم غنیمته) عروسکامو به کسی ندین .نبینم بچه های فامیل بیان بزنن ناکارشون کنن یا با خودشون ببرن روحم اونجوری در عذابه ، همشونو یادگاری نگه دارین، لباسامو همه میدم به آبجیم البته می دونم هیچ کدومو نمیپوشه چون به نظرش سلیقه ی من به درد لای جرز دیوارم نمیخوره. پولای تو حسابمو بدین واسم خیرات و به یکی بدین واسم نماز بخونه و روزه بگیره جای اون نمازایی که کوچیک بودم نخوندم و روزه هایی که نگرفتم.آت و آشغالای تو انباریمو نرین جستجو کنین  که آبروم میره هموشونو یه جا بسوزونین.  کوچیک که بودم یه 50 تومنی از یکی از بچه های کلاسمون گرفتم یادم رفت بهش بدم هنوزم که هنوزه از بابتش دارم زجر میکشماسم و مشخصاتشو  جداگانه میگم برین پیداش کنین به نرخ روز  پولشو بهش بدین. کلاس اول ابتدایی بودم  منو دوستم مداد یکی از بچه هارو تو باغچه دیدیم شیطونیمون گل کرد همونجا چالش کردیم نشونی اونم میدم برین حلالیت بطلبین.خودم روی رفتن ندارم وقتشم ندارم برم پیداشون کنم. هرچی فکر می کنم چیزی یادم نمی یاد  ادامه ی وصیت نامه همش اشکه... بعدش یکراست پامیشم میرم عکاسی میگم یه عکس توپ ازم بگیر پس فردا واسه مراسم عکسی ندارن از من  مجبور میشن یکی از اون عکسای زشتمو بزنن روحم عذاب میکشه. همچین یه لبخند ملیحم میزنم ( دلبری در عکس مراسم ترحیم).یه روزش دود شد رفت هوا. روز دوم پامیشم به همه ی دوستام زنگ میزنم  و از حال و احوالشون جویا میشم ولی باهاشون خداحافظی نمی کنم( این مطلب قابل ذکر است که از تلفن منزل تماس میگیرم ,  با گوشیم قبضم زیاد میاد بعد مرگم آبروریزی میشه) اصلاَ دوس ندارم روزای باقیمونده رو تو خونه باشم و زانوی غم بغل بگیرم.دوس دارم  با آدمایی که دوسشون دارم و واسم عزیزن برم بیرون اونم کجا؟ لب یه رود. هر جا باشه کنار آب باشه.آدم وقتی به آب نگاه می کنه هرچقدرم که غم و غصه داشته باشه آب با خودش میشورشون و دلت آروم میگیره( قضیه چه رمانتیک شد) یه آرزوی دیگه هم تو روزای  آخر عمرم دارم: اینکه دوستای وبلاگیمو از نزدیک ببینم. .گمونم خیلی لذت بخش باشه تو آخرین روزهای زندگی کسایی رو که اینهمه مدت با مطالبشون، روزانه هاشون، دغدغه هاشون زندگی کردم و هر کدومو تو ذهنم جوری که خودم دوس داشتم تصور کردم  ببینم و باهاشون حرف بزنم .اینم خیلی آرومم میکنه.در ضمن تو این چند روز به خوانواده م هیچی نمیگم چون میخوام روزای آخر دور و برم شاد باشه و هیچکس آبغوره نگیره.  و در آخر اینکه پزشک بارونی کاش میگفتی به چه طریقی کشته بشیم! آخه منو آبجیم همیشه در مورد طریقه ی صحیح خودکشی بحث می کنیم و هر کدوم به عقیده مون روشی برای مرگ راحت تر وجود داره.مامانم وقتی حرفامونو میشنوه وحشتش میگیره

و در آخر به رسم معمول بازیهای وبلاگی هر کسی که این پستو می خونه دعوته. میدونم که نمی خواین دوباره نقش میت بازی کنین ولی اینجوری ترستون از مرگ کم کم از بین میره.ببینین، سری بازیهای بازیهای وبلاگی ما نیز اهدافی رو دنبال میکنه که ته تهش که خیلی خوب بخواین فوکوس کنین کلی سود واستون داره