چند روز در خوابگاه
چه بگویم از زندگی خوابگاهی که ناگفتنش بهتر است. این چند روز تو خوابگاه تنها بودم البته دوستم گاهی میومد پیشم ولی تو اتاق کسی از هم اتاقیام نبود. بگم خیلی اذیت شدم نه چون اینطوری نبود ولی به این نتیجه رسیدم که آدم تنهایی همه کاراشو میتونه انجام بده جز یه کار و اونم غذا خوردنه. نه اینکه تنبلیم بیاد چیزی درست کنم اتفاقا غذارو آماده می کردم ولی تنهایی اصلا دل و دماغ خوردن نداشتم.تازه حال این خانومایی رو که تا نصفه شب منتظر شوهراشون میشینن تا با هم غذا بخورنو می فهمم
( پس آقایون خیال نکنن همسراشون واسه احترام به اونا منتظر می مونن بلکه منتظر میمونن چون تنهایی نمیتونن غذا بخورن
) شبا تا نیمه های شب بیدار ، صبحا هم كه گوشيمو ميزاشتم رو آلارم كه مثلا بيدار بشم ولي اي دل غافل كه تا لنگ ظهر مي خوابيدم و خرسند از اينكه كسي نيست تا بيدارم كنه
اينقدر گرسنگي كشيدم كه به زور از جام پاميشدم و مثل جسد همش درازكش درس مي خوندم.اما براتون بگم از امروز كه روز امتحان باشه. صبح بعد از بيدار شدن از خواب رفتم سرويس بهداشتي كه دست و رومو بشورم و بعدش سريع برم دانشگاه داشتم ميشسم كه خانومه ميگه خانوما يالله حجابه
و بدون اينكه مهلت بده كه همه متفرق شيم سه سوت بعد مردا اومدن و منم تو سرويس بهداشتي گير افتادم و نمي تونستم بيام بيرون و داشت ديرم ميشد.هرچي موندم ديدن نه مثل اينكه فايده نداره، طي يك عمليات شهادت طلبانه نگاهي به بيرون انداختم و سرمو انداختم پايين و به سرعت يوزپلنگ دويدم سمت يه راهروي ديگه كه خانومه داد ميزد كجا؟ ؟؟؟
آقايون يه توصيه ي منو حتماَ جدي بگيرين وگرنه دودش تو چشم خودتون ميره وقتي از دختر هم كلاسيتون خوشتون مي ياد اصلا روزي كه يه امتحان خفن دارن به صورتش نگاه نكنين! و ما هم امروز بعد از گذشت مدتي بودن در خوابگاه و بي غذايي و ... قيافم شبيه پلنگ شده بود بطوريكه تو آينه كه نگاه به خودم كردم جيغم رفت هوا كه اين چه وضعيه و من اينجوري عمراَ برم دانشگاه ولي چاره اي نبود در نتيجه هر چي لوازم آرايشي و سرخاب سفيداب بود ماليديم تو صورت بلكه فرجي بشه
اما فايده نداشت كه نداشت
پس سعي كردم تو دانشگاه كمتر چشمم تو چشم كسي بيافته(نترسيد ، وضع اينقدرا هم فجيع نبود، خودم خيلي حساسم) رفتيم سر جلسه و از قضاي روزگار برگه ي پاسخنامه رو گلاب به روتون با wc اشتباه گرفته بودم و كارمو همونجا انجام دادم
اومدم بيرون دوستم ميگه چطور بود؟ ميگم برگه ام قهوه اي شد! خدا خودش آخر عاقبت نتيجه ي اين ترمو به خير كنه
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۸۸ ساعت 21:27 توسط دکی بارونی
|