۱.قدیم ها دوستی های وبلاگی باب بود و جدیداَ دشمنی های وبلاگی وبه معضلی بس بزرگ تبدیل شده .خدا را شکر تا کنون دشمن وبلاگی نداشته ام و حوصله ی سر و کله زدن با چنین آدم ها ی بیکار و مریضی را نیز ندارم.  ولی اینگونه که به نظرم میرسد هرچه بیشتر توی چشم باشی بیشتر دشمن پیدا می کنی  و هرچه بهتر بنویسی حسادت بعضی ها بیشتر میشود و به هرگونه ای شده سعی در خط خطی کردن اعصاب تو و به خیال خودشان آرام کردن اعصاب خودشان دارند. البته این قضیه همیشه صادق نیست. ولی امان از روزی که پای تعدادی آشنا به وبلاگت باز شود که دعا می کنم در مورد وبلاگ من هیچوقت همچین اتفاقی نیافتد که نوشتن در خفا را بیشتر میپسندم. دوستی های اینجا را دوست دارم و گاهی اوقات خیلی بیشتر از دوستان واقعی خودم برای دوستان وبلاگی ام دل می سوزانم و شادی می کنم. با غم هایشان اشک میریزم و با شادی هایشان نیز اشک شوق و در دو صورت چشمه ی اشک من فعال است.  تا چندی پیش معنای دشمنی وبلاگی را نمی دانستم تا پایم به وبلاگ برخی دوستان باز شد کامنت هایشان را که می خواندم خنده ام می گرفت ، مخالفت تفاوت بسیار زیادی با عداوت و دشمنی دارد . من نیز گاهی با نوشته های دوستانم مخالفم نظرم را می گویم و دلیلش را نیز... ولی نظرات بعضی ها بوی حسادت و کینه میداد . به راستی اینگونه افراد کیستند؟  خیلی از ما اگر چند بار به یک وبلاگ برویم و مطالبش یا طرز تفکرش را نپسندیم یا فکرمان را مشوش کند آن وب را در ذهنمان ایگنور کرده و دیگر پا به آنجا نمیگذاریم ولی بعضی ها یک نوع خود آزاری دارند و با خواندن اینگونه مطالب و گزاشتن کامنت بیشتر از اینکه صاحب وبلاگ را بیازارند خود را آزار میدهند دقیقاَ مثل خودزنی میماند!  خدایا وبلاگ من را از شر بیماران روانی در امان بدار! الهی آمین. چند روز پیش آخرین پست دختر اسفند را که می خواندم دلم گرفت، میدانم که کسی که  آن کامنت را گزاشته دشمن وبلاگی نبوده و این حرفش به احتمال زیاد به دلیل نا آشنایی با وبلاگ نوپایی است که هنوز زیاد با نویسنده و نوشته ها و طرز فکرش آشنا نیست و توان هضمش برایش مقداری سخت بوده ولی  گفت آنچه را که نباید می گفت. کاش قدری بیشتر از فکر کردن و بها دادن به دشمنان وبلاگی مان برای دوستانمان ارزش قائل شویم.

۲. تو خوابگاه یکی از بچه ها همیشه میگفت من بزرگترین معیارم واسه ازدواج اینه که همسرم غول پیکر باشه!  در حالی که خودش خیلی لاغر و ریزه میزه بود.هر خواستگاری واسش می اومد میگفت : نه این هیکل نداره! چند روز پیش از یکی از بچه ها شنیدم عقد کرده ازش پرسیدم حالا شوهرش همونجوریه که میخواست؟ میگه: اوووووووووه چه جورم! غول پیکره غول پیکر!  معیارم معیارای قدیم