چند روزه اومدم خونه ولی هرکاری میکردم دست و دلم به گزاشتن پست جدید نمیرفت. میدونین گزاشتن پستم حال و هوای خاص خودشو میطلبه، گاهی اوقات اونقدر از خودت و آدمای دور و برت خسته ای و دلت از زمین و زمان گرفته که اگه شروع به نوشتن کنی نوشته ت میشه شبیه آدمایی که  تا چند ساعت دیگه قصد خودکشی دارن. این هفته از بس با این و اون سر و کله زدم که مخم دیگه گنجایش نداره. آخه چند بار باید زنگ بزنی قالیشویی و بگی آقای نه چندان محترم شما خودت گفتی من خودم فرشاتونو میفرستم در خونه، من الآن وسیله ندارم و خونه هم خالیه و اونم مثل قل مراد هیچی حالیش نشه و حرف خودشو دوباره تکرار کنه و تو 10 بار هی واسش تمام و کمال توضیح بدی و با همون جمله ی قبلی مواجه بشی ، بعدشم دیگه مخت error بده و با صدای بلند بگی: آقا من دارم با چه زبونی باهات صحبت میکنم که هیچی نمیفهمی؟! اونم بیفته سر دنده ی لجبازی و با اونهمه سن و سال بساط لجبازی با یه دخترو پهن کنه و تو هم بی خیال بشی و بگی به جهنم! چقدر زنگ بزنی به صاحب خونه و بگی خانوم محترم مگه قفل و کلیدای خونت مشکل نداشت گفتی میام درستشون می کنم؟ پس کجایی؟ پولتو گرفتی رفتی پشت سرتم نگاه نکردی؟ منظورت اینه که منم باید جونتو بگیرم تا بقیه پولتو بهت بدم؟( البته این دو جمله آخری رو تو دلم گفتم) اونم انگار که نه انگار ، از این گوش بشنوه و از اون گوش در کنه. بعد به شعور خیلی از مردم این شهر شک کنی. آخه چرا هیچی سر جاش نیست تو این دنیا؟ چرا همه چی در هم و برهمه؟ 3 ماه تابستون گذشت مسئولای خوابگاه تازه یادشون اومده یکی از خوابگاها تعمیرات میخواد اهالیشو آواره ی خوابگاهای دیگه کردن! آب شیرین کن خرابه، آب گرم هردم قطع میشه،برقا فرت و فرت میره! هر جایی که بری اینقدر مشکل رو سرت هوار میشه که میگی کاش همه میتونستن تو شهر خودشون دانشگاه برن. خدایا شکرت چون من وضعیتم نسبت به خیلی های دیگه که دور و برم میبینم بهتره. دلم نمیدونم از چی گرفته، خوشی زده زیر دلم دارم آسمون ریسمون میبافم. خداییش فکر نمیکردم اگه منو تو یه خونه تنها بزارن بتونم از پس کارام بر بیام، منی که تو خونه خودمون پام رو پام مینشستم و دست به سیاه و سفید نمیزدم این هفته از بس شستم و سابیدم دستام همه پوسته پوسته شده، آخه وقت کار از دستکش بدم می یاد ، احساس خفگی می کنم با دستکش! و خوب که دقت می کنم میبینم اصلا سخت نبود، خیلی هم شیرین بود، حتی شستن و سابیدن خونه ای که میدونستم مسئولش خودمم و همه با اصرار من راضی به گرفتنش شدن واسم شیرین بود. تا جایی که سر مرتب کردنش با آبجیم جر و بحثمون میشه که من میخوام کارارو انجام بدم! این روزهارو توی خوابم تصور نمیکردم. خونه گرفتن سختی های خاص خودشو داره ولی واسه آدمی مثل من که زیاد با تنهایی مشکل نداره مزیتش در مقابل خوابگاه یه دنیاس پس با تمام وجود: خدایا شکرت.