یادبود گربه
تازه از سر امتحان فارما پاشدم.همه ی سوالا آشنا بودن ها ولی جوابارو یادم رفته بود
گوشیمو نیگاه می کنم یه اس ام اس اومده از آبجیم:خوبی؟آقایی خوابتو دیده! زنگ زدم ببیینم چه خوابی دیدن.مامانم میگه : بابات خواب دیده با دو تا گربه داشتی دعوا میکردی! صبحم که از خواب پاشده ماشینو روشن کرده که بره بیرون 2تا بچه گربه زیر ماشین خوابیده بودن زیرشون گرفته یکیشون مرده اون یکی هم پاش شکسته الآن تو باغچه س براش گوشت بردم بخوره!
وقتی اومدم خونه اول از همه چیز رفتم تماشا ی بچه گربه.وای خدا دلت واسش کباب میشد از بس که ناز و معصوم بود
چشمم دنبال مامانش بود که دیدم جلوی در خونه نشسته تا منو دید فرار کرد.بابامم چنان عذاب وجدانی گرفته بود که تقصیر من بوده گربه ی مادر الآن داغدار بچه شه اون یکی بچه شم که اینطوری علیل افتاده
تا حدی ناراحت بود که می خواست پاشه بره بچه رو ببره دامپزشکی ولی میترسید مامانش شاکی شه نزاره دست به بچش بزنیم.مامانمم که هرچی گوشت و شیر بود میکرد تو حلق بچه ی گربه بیچاره نه، گربه ی مادر
چون همه ی غذاهارو خودش میخورد دریغ از یه ذره که به این بچه بده
ما برامون سوال شده بود که این بچه آیا هنوز شیر مامانشو میخوره یا نه! مامانش که همیشه پلاس بود جلوی در خونه بطوریکه تا میخواستی درو باز کنی فرار میکرد .صبح حرف از گربه ظهر حرف گربه،شب خواب گربه. از بس که مامانم واسشون غذا می برد آبجیم مسخره میکرد میگفت مامان اینا موش میخورن باید واسشون موش بگیریم
یه روز ظهر! از خواب پاشدم دیدم مامانم آبغوره گرفته،میپرسم چی شده؟ میگه بچه گربه مرد
صبح پاشدم رفتم تو حیاط دیدم مامانش داره هی نازش میکنه،سرشو بلند میکنه ،باورش نمیشه مرده. بعدش خاکش میکنه تو باغچه که البته سرش از خاک بیرونه
باباتم واسش گریه کرد.من که جرات نکردم برم صحنه رو نگاه کنم. و هی خودمو کشتم تا نرین خاکش نکنین من تو حیاط نمیرم که بابام بیچاره رفت خاکش کرد و با کلی غم و اندوه ازش خداحافظی کردیم.خداییش گربه ها هم زندگی سختی دارن،خیلی گناه دارن.یاد جوجه م افتادم.کوچیک که بودم یه جوجه داشتم وقتی مرد واسش کلی گریه کردم و بردمش تو زمین نزدیک خونمون خاکش کردم واسش قبرم درست کردم.رو قبرش گلم گزاشتم.کم مونده بود بنویسم مرحومه ی مغفوره جوجه طلایی![]()