از بچگی همیشه در پی دوستی خوب بودم، دوستی که از حسد ، کینه و دورویی به دور باشد. دوستی که اگر امروز با من است همراه و رازدار من باشد و اگر فردا با من نیست حرمت دیروز را نگه دارد و رازم را برملا نکند. بر این عقیده ام که دوستی هایی این چنین بسیار نایاب اند، میتوانم کسی را بیابم که امروز شریک خنده و اشک من باشد ولی تضمینی نیست روزی که بنا به بازی سرنوشت روبه روی من ایستاد یادش بماند که من به عنوان یک دوست با او درد و دل کرده ام و از تکه های وجود من که زمان دوستی با او قسمت کرده ام اکنون برای آسیب رسانیدن به من استفاده نکند. وقتی با چشم خودم میبینم که دوست و محرم اسرارم رازهای دوست سابقش را جلوی من فاش میکند به چه چیزی دل خوش کنم و به چه امیدی قلب عریانم را نشانش دهم؟ آیا نه اینکه احتمال دارد روزی من را اینچنین پیش دیگری خراب کند؟ با خود عهد کرده ام  که ریسمان سست دوستی های این زمانه اگر پاره شد فراموش کنم که خانی آمد و خانی رفت، آری اینگونه بهتر است، حداقل دیگر آتش کینه ای در دلم نیست که  برای فرونشاندن آن از هر آنچه  بواسطه ی دوران دوستی در چنته دارم برای ضربه زدن به او استفاده کنم. به خاطر ماندن بر این عهد همیشه سعی کرده ام بعد از از هم پاشیدن دوستی ها هیچ گاه جلوی دیگران سخنی از دوست سابقم نگویم و طوری رفتار کنم که گویی نمیشناسمش ، اما توقع رفتاری این چنین را از طرف مقابلم ندارم. به همین خاطر تا کنون به یاد ندارم هر آنچه در پستوی فکر و اندیشه ام و در نهان قلبم میگذرد به دوستی گفته باشم، به یاد ندارم هیچ گاه در دوستی تا جایی پیش رفته باشم که ترسی داشته باشم از فردا. بارها و بارها تا مرز اینکه هر آنچه در دل دارم را مقابل دوستانم  بگویم و آنها را در غم ها و گاه شادی هایم سهیم کنم پیش رفته ام ولی هر بار به خود نهیب زده ام و خود را باز داشته ام تا مبادا فرداروزی از حرفهایم نادم شوم. و خودم این چنین خرسندم،خرسندم از اینکه همیشه حرف هایی در دل داشتم که فقط و فقط خودم و خدایم از آن خبر داشتیم و بس...  اوایل برایم سخت بود اما اکنون دیگر برایم عادت شده ، نمی گویم،همه چیز را بر زبان نمیرانم. دوستانم را دوست دارم ولی برای دوستی ها حریم گزاشته ام و تا روزی که بتوانم پا از حریم خودم بیرون نمیگزارم. شما چه میگویید؟ بیهوده بر خود سخت میگیرم؟