این مدت خیلی خواستم آپ کنم ولی نشد.اول از همه کامپیوتر خونه خراب بود، دوم سایت خوابگاه قطع بود، سوم فرصت نداشتم برم سایت دانشگاه و همه ی اینا دست به دست هم داد.الآنم با هر زحمتی شد کامپی عزیزمو رو به راه کردم که پست جدید بزارم.

امروز تو اتوبوس نشسته بودیم منتظر که حرکت کنه بیام خونه.طبق معمول یه گدا اومد بالا که تو فاصله ای که اتوبوس حرکت می کنه پول جمع کنه.اما خیلی سر و وضعش مرتب بود.گمونم معتاد بود.بازم همون داستان همیشگی که م اومدم شهر غریب و ساکمو دزدین و پول برگشت به شهرمونو ندارم. منم که عمرا به گدا جماعت کمک کنم.دیدم یه آقایی بلند شده میگه منم یه بار این بلا به سرم اومده پس این مرد راست میگه ! من خودم 1000 تومن کمکش می کنم شما هم کمک کنید.پیش خودم گفتم حتما با هم هم دستین که اینجوری فیلم بازی می کنین.نبودید ببینید این دوتا چه فیلم هندی راه انداخته بودن تو اتوبوس آدم شریفی که ساکشو تو شهر غریب دزدم بزنه اصلا به گدایی روی نمی یاره...

اولین کورسمون کورس سمیولوژیه. به نظر من فوق العاده کار اشتباهیه که سمیو رو قبل از همه ی کورسا و قبل از اینکه ما با هیچ کدوم از بیماریها آشنا بشیم همشو یکجا بهمون بگن.به نظرم باید آخر هر کورس مطالب سمیولوژی مربوط به خودشو بگن. بعضی از استادا درک می کنن که ما هنوز هیچی نمی دونیم و با زبون ساده واسمون میگن ولی بعضی یا اصلا توجه نداره به طوریکه تو تمام طول کلاس همه از بغل دستیاشون میپرسن این واژه یعنی چی؟اون یکی یعنی چی؟  میکروفون کلاسم که ماشالا همش خرابه و من یکی که هیچی نمی شنوم و روزی 1000 بار لعنت میفرستم به مسئولین این خراب شده

دیروزم که طبق معمول هرچی منو صدا زدن که دختر پاشو کلاس داری از شدت خواب داشتم میمردم.یهو بیدار شدم دیدم ساعت9:30 هست و به سرعت آماده شدم که به کلاس ساعت 10 برسم.رفتم و پشت در کلاس داشتم رژه میرفتم که استاد کی کلاسشون تموم میشه چون هنوز کلاس استاد قبلی تموم نشده بود. در حال رژه رفتم یه خانمیو دیدم که داره به طرفم میاد و گفت: شما مال این کلاسی؟ گفتم بله.گفت شماره نمایندتونو داری؟ و من:نه!!! شروع کرد خندیدن و با تعجب دوباره پرسید نداری؟! بازم همون جوب قبلیوتکرار کردم و با صدای رسا گفتم: نهههه...گفت:پس چرا کلاستون تموم نمیشه؟! و از من دور شد.در یک آن جرقه ای به ذهنم خطورکرد که این خانوم باید استاد بعدی باشن! و 1000 مرتبه خدارو شکر کردم که خانومی کرد و ازم نپرسید شما که دانشجوی این کلاسی ، چرا پشت در کلاسی؟!!!

امروز میر حسین موسوی اومده بود دانشگاه . من که اصلا دوس نداشتم برم چون می دونستم دست نشونده ی خاتمی هست و اگه برم واسه کنجکاوی هم ببینم چی میگه چون واقعا باید بشنوی تا بتونی تصمیم درستی بگیری.ولی با خودم فکر کردم حتما طبق معمول مشتی اراذل اوباش میریزن به شعار دادن و کف و سوت و این مشنگ بازیا پس ترجیح دادم مثه دختر خوب برم بشینم سر کلاسمو فکرشو از سرم بیرون کنم.ناگفته نماند که کلی از بچه های کلاسمون سر کلاس حاضر نشدن و رفتن واسه سخنرانی در حالیکه می دونم خیلی یاشون حتی رای هم نمیدن و میرن که یه کم هورا بکشن و بهشون خوش بگذره! نمیخوام خودمو از بقیه جدا کنم که می دونم منم تو بعضی مواقع همرنگ همین جماعت بودم و همه رو هم به یه چشم نمیشه نگاه کرد و میون اونهمه آدم کسایی هم هستن که میرن تا بشنون و انتخابشون چشم و گوش بسته نباشه ولی افسوس می خورم واسه ما که اسم دانشجو رو یدک می کشیم... دوستمم که رفته بود واسم تعریف کرد که همش شعار بوده و خراب کردن بقیه.بجای اینکه طرف برنامه های خودشو بگه و سیاست های خودشو واسه به اصطلاح قشر دانشجو روشن کنه ترجیح میده که دیگران و خراب کنه...نمی دونم ،شاید اینجوری زودتر و بهتر به نتیجه میرسه ولی آیا به نتیجه ی درست میرسه؟! در هر صورت از کار خودم راضی ام