امشب یه نیگا به آرشیوم انداختم.هیچ پستیش به دلم ننشست.حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند...حرف دل نبودن پس مطمئنم به دل شما هم ننشستن.وقتی به نوشته هام نیگا می کنم احساس می کنم اینارو کس دیگه ای نوشته! شخصیت من چیزی ورای همه ی این نوشته هاس! می دونین اولین کاری که کردم چی بود؟! به جای اینکه word رو باز کنم و پست جدید بنویسم رفتم یه قلم و کاغذ اووردم.اینجوری یه حس و حال دیگه به آدم دست میده، دلم واسه نوشتن رو کاغذ تنگ شده بود.شروع به نوشتن کردم و شد این چیزایی که دارین می خونین.نه خاطره س و نه گله از روزگار و آدماش، حال و هوای این روزای منه. تو زندگی من ناگفته های زیادی هست که نمی گم باعث شد من آدم دیگه ای بشم،نه، هنوز همون روحیات تو وجودم زنده ن ولی تا حدی دیدم نسبت به اطرافم تغییر کرد...آدما در نظرم خاکستری شدن! هنوزم بعضی شبا اشک به سراغم می یاد.آخه یه عادتو باید کم کم ترک کرد، یه شبه نمیشه، به قول معروف"ترک عادت موجب مرض است" منم گریه های شبونه رو دارم آسه آسه ترک می کنم.پیشرفتم تو این زمینه چندان بدم نبوده،بعضی شبا،اونم کوتاه! یه ذره اشک گمونم واسه چشم مفید باشه! ولی بعدش سبک سبک میشم.مثه بچه ها که بعد گریه زود خوابشون میبره،یه خواب راحت و بدون فکر و خیال.وقتی اشکات تموم شد و چشات داره کم کم سنگین میشه یه حس خوب بهت دست میده که به نظرم از قشنگترین حسای دنیاست...هنوزم آمار خنده هام بالاست ولی با این تفاوت که همشون الکی نیستن،گاهی اوقات از ته دل می خندم.هنوزم دل نازکم و زود میشکنم ولی دیگه کمتر سکوت میکنم،کمتر حرفامو تو دلم نگه میدارم.سعی می کنم جواب کارا و حرفای دیگرانو بدم.میترسم اینقدر تو خودم بریزم که زمانی به خودم بیام که دلم سیاهه سیاه شده باشه ولی نه،دیگه سکوت بسه،گاهی اوقات باید فریاد کشید و من جدیدا فریادم میکشم! بیشتر می خوابم و کمتر بیدارم، واسه همین فرصت واسه فکر و خیال بیخود و غصه خوردن کم دارم.در کل هنوز آدم نشدم!