سیاست ممنوع
از اون زمانی که یادم میاد همیشه از سیاست و سیاست بازی بدم می اومد.دلیلیشم برمیگرده به یه سری مسائل که مهمترینش کمرنگ شدن یه عنصر مهم تو زندگیم بود! عنصری که وجودش توی زندگی هر کسی خیلی تاثیر گذاره و اون عنصر مهم پدرم بود. و من می دیدیم که ما دوتا روز به روز از هم دورتر و دورتر میشیم و من یه موجود حاشیه ای توی زندگی پدرم بودم و سیاست و فکر کردن وغرق شدن به این قضیه اونقدر اونو از من دور کرد که کمبودشو همیشه توی زندگیم حس کردم.میدیدم که حتی روابط خانوادگیمون بر اصل هم فکر و هم جناح بودن پایه گذاری شده ، دوستای پدرم بر این اساس انتخاب میشدن و طبیعتا وقتی پدرم و دوستش تو دو جناح مختلف قرار میگرفتن دوستیشون کمرنگ و کمرنگ تر میشد و مایی که با بچه هاشون طرح دوستی ریخته بودم روابطمون خود به خود با تیره و تار شدن روابط خونواده ها از بین میرفت.دوس داشتم فریا بزنم: بابا دوستی چه ربطی به سیاست داره؟! تو و دوستت یعنی خیر از جناحتون هیچ وجه مشترکی نداشتین؟یه ذره محبت بینتون نبود؟! ولی همیشه سکوت کردم تا ببینم سر انجامش به کجا میرسه! من بزرگ و بزرگتر شدم با شکل گرفتن یه سری عقاید تو فکرم که اونا هم بر میل پدرم نبود فاصله ی ما بیشتر و بیشتر شد. این بغض تو گلوم موند که بگم: بابا درسته که عقاید من با تو فرق داره ولی من دخترتم،رابطه ی یه دختر و پدر که نباید به خاطر این چیزا تحت تاثیر قرار بگیره.اما اینبارم سکوت کردم.ولی یه کلمه رو زبونم موندگار شد: نه! اینکه در مقابل هر نظری که برخلاف میلم بود مقاومت کنم، اینکه در مورد رفتار، پوشش و خیلی چیزای دیگه هر کدومش که مطابق میل خانواده بود اما برخلاف میل من با تمام وجود بگم نه! درست نبود ولی اگه اینکارو نمی کردم آروم نمیشدم، آدم وقتی مطیع میشه و حرفای یکی روش تاثیر میزاره که رابطه ی گرمی بینشون باشه ورابطه ی گرمی نبود و حرفای بقیه منو قانع نمی کرد. و من با این تفکرات همه ی تقصیرارو به گرن سیاست و افکاری که به همراه میاره گزاشتم و مصمم شدم که اگه زمانی خواستم مرد آینده مو انتخاب کنم کسی باشه که هیچ بویی از سیاست نبرده باشه. ناشکری نمی کنم، وقتایی بوده که پدرم بشه همون بابای مهربون قصه هام و خدارو به خاطر بودنش 1000 مرتبه شکر کنم ولی اون لحظه ها هیچوقت نتونستن یخ سرد همه ی این سالهارو بشکنن.بیشتر ما آدما وقتایی به هم محبت می کنیم که طرف مریضه یا مشکلی داره.منم وقتایی که پدرم مریضه یا خودم مریضم محبت بینمونو به طور محسوس حس می کنم.یا وقتایی که چند روز خونه نیست و من حتی دلم واسه روزنامه هایی هم که خوندنشونو به همه چیز ترجیح میداد تنگ میشه.ولی چه خوب بود اگه همیشه اینطوری بودیم.و من برای پر کردن این خلا تو زندگیم به یه موجود آسمونی روی اووردم به اسم مادر.الحق که اینقدر محبت تو وجود این زن هست که میتونه تموم سردی های دنیارو هم با خودش بشوره و اثری ازشون نزاره و من تا اونجایی پیش رفتم که تمام کارام با اجازه ی مامانم بود و حتی وقتایی که با بابام میخواستم برم بیرون نگاه التماس آمیزم به مامان بود که تو هم بیا.وهنوز این روال ادامه داره...یه حس تو وجود من missed شده که میتونست خیلی قویتر از این چیزی که الآن هست باشه و من دوس دارم یه روزی دوباره اون حس زنده بشه...
چند روز پیش استاد پاتولوژی که ترم قبل هم با ما کلاس داشت برای اولین جلسه ی پاتوی این ترم اومد سر کلاس.در آغاز کلاس قال استاد: شما ورودی خیلی خوبی هستین و از معدود ورودی هایی هستین که قول میدم بیشترتون رزیدنتی قبول میشین!
یه ورودی مثل شما بود"ورودی ۷۲" اونا هم بچه های خیلی زرنگی بودن همشون
(توجه داشته باشین که از ۷۲ به بعد نظیر ما نیومده بود
) و بعد از ایراد این سخنان بود که همه ی ما انگشت حیرت به دهان هاج و واج به هم نگاه می کردیم چون تو این ۳ سال جز لعن و نفرین از استادا چیزی نشنیده بودیم.یکی می گفت حتماً مارو با ورودی ۸۴ اشتباه گرفته.هر کسی یه چیزی می گفت و جالب اینجاست که متفق القول بودیم که حتما اشتباهی در کاره. استاد درس دادنو آغاز کرد و در مقابل سوالایی میپرسید و سکوتی که ما میکردیم بسی شگفت زده شده بود
و در نیمه ی کلاس بود که گفت: شما منو دق دادین
و ما خوشحال بودیم از اینکه استاد گرام به اشتباه خودش زود پی برده و بیشتر از این تو جهل نمونده![]()
پ.ن : الآن داشتم میومدم سایت دانشکده که آپ کنم که استاد حشره شناسی ترم قبل رو در محوطه با دمپایی مشاهده کردم![]()