ساله مي شويم...

بله.فردا ۴ دي تولدمهبالاخره منم پير شدم از تين ايجري در اومدمآخ كه چه احساس بديه وقتي آدم فكر مي كنه سنش داره ميره بالاخوب حالا! يه جوري آبغوره گرفتم انگار ۴۰ سالم شده.من تازه اول جوونيمه

اگه گفتين اولين كسي كه تولدمو تبريك گفت كي بود؟! زهراي گلم(خدا-عشق-اميد).براي اولين بار بود صداشو ميشنيدم.كلي ذوق كردم

اما براتون بگم از شب يلدا شب خوشحال و خندون با كلي آجيل و ماجيل پهن شديم كف اتاقو هم اتاقي هارو هم تشويق به خوردن كرديمخورديم و خورديم تا مرديمنه.شوخي كردم .من زياد خوردن تو ذاتم نيست! فال حافظم گرفتم كه يه چيز جالب در اومد.اول تصميم گرفتم ماجراشو براتون بگم ولي بعد پشيمون شدم .بنا به برخي دلايل...فردا صبحش از خواب پاشدم كه برم دانشگاه. خواستم كل كلاسو ذوق مرگ كنم ساعت اول برم سر كلاس چشمتون روز بد نبينه .چشمامو باز كردم دنيا دور سرم مي چرخيد.يه حالت تهوع وحشتناكي داشتم همه ي اون چيزايي رو كه شب قبل من خورده بودم بقيه هم خوردن .پس چرا من فقط اينجوري شدم؟! از شانس بدمم اون روز قرار بود استادي بياد سر كلاسمون كه كلي غيبت داشتم و نميشد نرم. دولا دولا شروع كردم به پوشيدن لباسام و رفتم سر كلاس كه ديدم استاده نيومده و يكي ديگه جاش اومده كه حضور غياب نميكنهانگار دنيارو كوبوندن تو سرم.عقب عقب از در كلاس رفتم بيرون با اون حال نزارم برگشتم خوابگاه .تو راهم از بس حال نداشتم يه بار يه گوشه نشستمولي خوب ديگه چاره اي نبودحالم خوب نبود.قيد آبرورو زده بودماون روز تا فردا صبحش همش خواب بودم كه يه كم حالم جا اومد! واقعا چه شب يلداي خاطره انگيزي