توي سواري دارم ميرم شهر دانشگاهم. يه دختري كنارم نشسته.يه كم كه از شهر دور ميشيم دختره با صداي بلند:وايييييييييييي .آقاي راننده من يه چيزي يادم رفته! نگه دارين!
گفتم خدا، موبايلش يادش رفته،كيف پولش يادش رفته!ديدم گوشيشو از تو كيفش در اوورد زنگ زد:ماماااااااااان.ليوانام يادم رفت
ما فلان جاييم.ليوانامو برام بياريد.خلاصه ما يه عالمه منتظر مونديم تا ليواناي خانمو اووردن.بگو ليواناتو نمي اووردي چيزيت ميشد؟!
تو طول راهم همش :ديليلينگ،زييينگ،گوشيش شونصد بار زنگ خورد. آخرين تماس:الوووووووو.سلام خوبي؟......من كلي به بابام اصرار كردم، كلي التماس كردم به زور قبول كرده 700 تا سكه ولي خانواده ي تو اينم قبول ندارن! خوب پس ماهي يه سكه، اينم قبول ندارن؟ خوب يه فكر ديگه هم كردم: من بابامو راضي مي كنم 5 تا سكه! ولي تو بايد تعهد بدي هر زمان كه خونه خريدي خونه رو به نام من كني.
اينم نه؟! ديگه من چيكار كنم.تو و خونواده ت به هيچ چي راضي نيستين! .......خوب ديگه عزيزم كاري نداري؟فدات.باي
.......حالم از مكالمشون به هم خورد.دختره ي خنگول!![]()
اينهمه گفتم آقاي با شخصيت، آقاي با شخصيت يه كاري كرد در نظرم كلي بي شخصيت شد.خدايا اون زماني كه اعتماد به نفسو تقسيم مي كردي سهم پسرا چقدر شد؟! سهم اين يكي چقدر شد؟!
اينهمه اعتماد به نفس آخه از كجا؟ يا ابوالفضل. بعد از اون ماجرايي كه بهتون گفتم اون آقا چند هفته ي پيشم زنگيد و كلي باز صحبت كرد كه من نظرم تغيير نكرد و جوابم همون بود.ديدم چند روز پيش اس ام اس داد كه يه كاري باهاتون دارم.اجازه بديد تماس بگيرم.منم گفتم باز مي خواد اصرار كنه گفتم اگه مي خوايد نظر منو عوض كنيد نظر من عوض نميشه.گفت:نه ، ذهنم درگير يه موضوع جديدي شده!!!
ديشب زنگيد.اولين حرفش: اين روزا خيلي سرم شلوغ بود .درگير خريد خونه بودم!
كلي از خونه خريدنش گفت.به خدا ميتونستم همونجا چنان ضايعش كنم كه تا n سال بعد اسم دكتر نياره ولي حيف كه دلم نمي ياد هيچ بني بشري رو ضايع كنم
.آخه بگو ....به خدا هرچي تلاش مي كنم حرف بدي نزنم نميشه!آخه بي شعور من به خاطر پول بهت نه گفتم كه حالا زنگ زدي اين چرت و پرتارو ميگي؟
يه فكر غلطي تو ذهن مردم ما به وجود اومده كه ميگن اين روزا دخترا فقط واسشون پول مهمه و به خاطر پول يه نفر زنش ميشن! متأسفم واسه كسايي كه سطح فكرشون اينقدر پايينه كه در مورد ديگران اينجوري قضاوت ميكنن.از ماجراي خونه خريدنش كه گذشت 2 ساعت حاشيه رفت و داستان خواستگاري هاي گذشته شو گفت كه توهر كدوم به يه مشكل برخورده و مدام ميگفت:من بدشانسم.منم دهنم باز شد گفتم:آخه مگه دختري اينقدر مينالي؟دختراي 27 ساله هم اينقدر واسه ازدواج عجله ندارن و من بد شاسم بد شانسم نميگن.ممكنه تو 1000 بار بري خاستگاري 1001 امي بهت بله بگه![]()
.يه كم دلم آروم شد
.آقا رفته خواستگاري يكي.دختره طرح پزشكيشو داره ميگذرونه.مي خواد واسه تخصص بره استراليا پيش اقوامشون.دختره گفته اگه ازدواج كنيم واسه هميشه بايد بريم اونجا زندگي كنيم.اين شومپتم از خداشه بره(ايشالا بره از دستش راحت شم![]()
) خانواده ش راضي نيستن.حالا به من ميگه من دختر خالمو ميفرستم دانشگاه.اون سليقه ي منو ميدونه .از هر كي خوشش اومد تو بهش آمارشو بده!
آخه من به همچين آدمي چي بگم؟شما بگين. پس فردا ميگه تو و دختر خالم يه ترازو و متربگيرين، برين 3 طبقه خوابگاه علوم پزشكي رو اتاق به اتاق بگردين، قد و وزن دخترارو بيارين من انتخاب كنم.![]()
امتحان قارچ انگل عملي و من كه دارم از استرس پّس مي اُفتم.وارد آزمايشگاه ميشم.ميرم پشت ميكروسكوپ.تا چشمم به ميكروسكوپ مي افته ميگم:مگه امتحانمون ميكروسكوپم داشت؟!
و دوستم كه با تعجب داره نيگام ميكنه. فكر كنين تو اون لحظه چقدر حالم خراب بودم كه امتحاني كه همش لام بايد تشخيص بديم همچين حرفي ميزنم!(شب قبلش تا صبح پلك رو هم نزاشته بودم
)
اومدم خونه کسی خونه نبود.منم خوابیدم.مامانم از بیرون اومد نیگام کرد گفت:مامان چرا زیر چشات اینقدر سیاه شده.خیلی امتحانا بهت فشار اوورده گلم؟ من: این ریمله.صورتمو شستم ریخته
ولی خداییش خیلی از بین رفتم![]()