تبليغاتX
گلی برای تو

گلی برای تو

قاصد روزان ابری, داروگ, کی می رسد باران؟

اگه تقویمتونو نگاه کردین دیدین امروز 4 دی هست اشتباه دیدین یا تقویمتون قاطی پاطی کرده، اشکال یا از گیرنده س یا از فرستنده ولی مطمئن باشین ، حتی یه ذره هم شک نکنین که امروز 10 بهمنه، بله دوستان، دیدین چه زود گذشت و 10 بهمن فرارسید و من باز دوباره برگشتم، خوشحالید؟ از دوری من خیلی دلتنگ شدین و درد فراغ کشیدین؟ اصلا غم به دلتون راه ندین که من برگشتم( اسمایل یک از خود راضی) خداییش اسم منو باید میزاشتن خودشیفته؟ نه؟!

میدونم که همتون گفتین: ااااااه، باز لینک این دکی بارونی اومد بالا، مگه این قرار نبود به این زودیا پیداش نشه ؟ ولی چه کنیم که پاک فراموش کرده بودم که تو این مدت غیبت سالروز تولد یه  آدم بزرگه و من اصلا دلم نمیاد تو این روز به یاد موندنی آپ نکنم! این آدم، آپ که چه عرض کنم ارزششو داره جونتم واسش بدی! میگین کی؟ حدس همتون درسته ! اون شخص کسی نیست جز شخص شخیص بنده! اینجا مجبورم اعتراف کنم که 4 دی هست و تولد بنده ما هم 21 ساله شدیم و گرد پیری کم کم داره رو سر و صورتمون میشینه. واقعاَ راست گفتن که بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین. انگار همین دیروز بود اومدم همینجا تولد 11 سالگیمو اعلام کردم شما ها هم بهم تبریک گفتین! شماها هم که همه خوب یادتونه؟ باورتون میشه 10 سال گذشت؟ البته از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تولد بهانه ای بود که بیام پست جدید بزارم ولی غرض این بود بیام کادوهامو  که مدت هاست میدونم تهیه کردین و منتظر همچین روزی بودین تحویل بگیرم. عنوان این پستم به این خاطر این مدلی انتخاب کردم که تحریک بشین بیاین بخونین و کادو بگیرم خودتونم میدونین که ماه محرم هست و از هرگونه جشن و پذیرایی معذوریم ، پس از همون نفر اول یکی یکی کادوهاتونو بزارین اون گوشه تبریکتونم بگین ، نوبتم خواهشاَ رعایت کنین. اگه کادو هم تهیه نکردین اصلا مشکلی نیست چون پولم قبول می کنیم . از 20000 تومن هم کمتر نباشه . یه فرم میدیم خدمتتون از 20000 تومن داره تا 100000 تومن . دیگه بستگی به کرمتون داره. دانشجوام، گرسنه م، بچه ی شهرستانم . این خانواده ی ما هم که دیگه به کل بنده رو شرمنده فرمودن. دیروز به مامانم میگم مامان میدونی که فردا تولدمه؟ هدیه ت که آماده ست؟ مامان جان میگه: عابر بانکم که پیشته هرچی دلت خواست واسه خودت بگیر! گفتن عصر تکنولوژیه، گفتن زمونه پیشرفت کرده ولی نه اینقدر بابا! خواهر جان هم که فرمودن فعلا ده ست خوبیت نداره واست هدیه بگیرم باشه بعداًَ( یکی نیست بگه سالای قبل که دهه نبودم خوبیت نداشت؟) آخ که من چقدر مظلومم! ماجرا از این قرار شد که من بیام اینجا به زور و کتکم که شده از شما کادو بگیرم.

 21 سال گذشت از اون روزی که من به این دنیا  دعوت شدم. همیشه با خودم فکر می کنم که کاش ساعت برناردو داشتم تا میتونستم باهاش زمانو نگه دارم و از این گذر پرشتابش جلوگیری کنم  ولی به خودم که میام میبینم زمان از کفم رفته و خیلی فرصتارو از دست دادم و بعضی فرصتارو بدست اووردم . خدایا ممنون به خاطر تمام فرصتایی که تو این 21 سال در اختیارم گذاشتی و ببخش به خاطر تمام ناشکری ها و کم لطفی های  این بنده ی ناشکرت. می دونم که تمام پستی ها و بلندی های زندگیم بی حکمت نبوده، چه روزهایی که دوس داشتم دلی برام بتپه  و چه روزهایی که دوس داشتم هیچکس بهم فکر نکنه و از خونه که میرم بیرون نه کسی منتظر برگشتم باشه و نه کسی از نبودنم نگران، چه روزهایی که غم مهمون دلم بوده و خودت میدونی که هیچوقت بروزش ندادم و چه روزهایی که شادی رو به خونه ی دلم دعوت کردی و سعی کردم به اطرافیانمم انرژی بدم. و الآن  روی قله ی 21 سالگی عاشقم، عاشق تو و تمام چیزهایی که بهم دادی و تمام چیزهایی که صلاح ندونستی و بهم ندادی.  و شکر گزارتم  که از همه بهم نزدیکتری...

اینم فال حافظ شب تولدم:

سرو چمان  من  چرا  میل چمن  نمی کند/ همدم  گل  نمی شود ، یاد سمن  نمی کند

تا دل  هرزه گرد  من رفت به  چین  زلف  او/ زان سفر  دراز  خود ، عزم  وطن  نمی کند

پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی/ گوش کشیده است از آن، گوش به من نمی کند

 پ ن:  این وبلاگ تا ۱۰ بهمن تعطیل می باشد( رو که نیست سنگ پای قزوینه)

خوندنش خالی از لطف نیست: سایت  وب دویی علوم پزشکی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 0:0  توسط دکی بارونی  | 

آغوشتو به غير من به روي هيچكي وا نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن
من براي با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت ، تو بگو به هر كجا پر ميكشم
منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من ، تولد يك نفسه
چشماي مهربون تو ، منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته ، تركم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون ، هيچكسو جاي من نيار
مُهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

دوستای خوبم شرمنده ی همتونم چون تا ۱۰ بهمن این وبلاگ تعطیلهخرخونم خودتونید اینقدر تو طول ترم درس نخوندم که همش داره یهو از دماغم در می یاد . برام دعا کنید که همه رو پاس شم. حالا که زحمت می کشید دعا می کنید حداقل دعا کنید ماکس شم(شوخی کردم  جون خودم. بچه که زدن نداره)

پ ن: آخ که همه منتظرن آدم دو تا بیت شعر عشقولانه بنویسه تا برچسب عاشقی به آدم بزنن. وبلاگای دیگه اینهمه شعر عشقولانه مینویسن خوب بچه عقده ای میشه دیگه  منم دلم خواست در ضمن این آهنگ شامهر عجیب به دل آدم میشینه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:29  توسط دکی بارونی 

یه مدت پیش یه خواب دیدم که میون اینهمه خواب که من میبینم و بیشترشون از افکار روزانه م سرچشمه میگیرن خیلی برام جالب بود. خواب دکتر شریعتی رو دیدم که به من و چند نفر دیگه کتاب هدیه داد، با اینکه من اصلا به ایشون فکر نکرده بودم. با خودم گفتم دختر اینهمه کتاب نمیخونی ببین تو خواب بهت کتاب هدیه میدن، ولی آخه چرا دکتر شریعتی؟! نمیدونم از این خواب چه برداشتی کنم ولی حداقلش این بود که تصمیم گرفتم چندتا از کتابای ایشونو بخرم و بخونم. الآنم از شما دوستای خوبم میخوام اگه هر کدومتون کتابی از ایشون خوندین که به نظرتون جالب اومده بهم معرفی کنین،یه چیزی که در حد فهم منه کتاب نخونم باشه و زیاد گیجم نکنه

یه شعر دیدم خوشم اومد گفتم شما هم بخونین بد نیست:

دوباره عصر انتظار و جمعه های بی بهانگی

      سکوت مبهم و خدای از همیشه بیشتر خدا

                                         و بغض ممتد فرشته ها

                                               تویی که باز هم نیامدی

در ازدحام جزوه های مانده و کتاب و درس و امتحان و اوج بی ترانگی

در این عبور لحظه های بی رمق

حضور نم نم هزار آرزوی خسته ی دمغ

                                    بیا بیا طلوع کن

کنون که من ز هر چه بودن و نبودن است،

کنون که من ز هر گلی

که رنگ ساده ی سرودن است، بریده و گسسته ام

                                                       بیا مرا مرور کن

در ازدحام جزوه های مانده و کتاب و درس و امتحان و اوج بی ترانگی...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:30  توسط دکی بارونی  | 

بالاخره موفق شدم و یه نوبت پیش یکی از استادای خودمون که کارش میگن خیلی عالیه گرفتم. تو مطب دکتر نشستم که از قضا همون روزم سردرد داشتم و اعصابم به هم ریخته بود چون سردردم به هیچ صراطی مستقیم نبود هی به آبجیم میگفتم به دکتره بگم دانشجوی پزشکی ام شاید ویزیتمونو پس داد؟(خسیس بازیم گل کرده بود) گفت: نه، ميخواي همينجوري بي مقدمه بگي من دانشجوتم آبرومونو ببري؟!بالاخره بعد از 2 ساعت انتظار نوبتمون شد . رفتيم تو اما دريغ از يه نگاه كه دكتره به من بندازه، حتي يه نگاه، پس اينهمه تو گوش ما ميخونن كه با مريض ارتباط چشمي داشته باشين چي ميگن؟ عالم بي عمل به چه ماند؟همش سرش تو مانيتور بود از من شرح حال ميگرفت و مينوشت، آخر سرم گفت ميگرن خفيف داري و نميدونم منشيش بهش گفته بود اينا گفتم دانشجوتن يا اصلا نميدونست ولي پرسيد سال چندي؟ منم از فرصت پيش اومده خوشحال كه نقشه مو عملي كنم نيشم تا بناگوش باز شد ،سردردو به كل از ياد بردم گفتم سال 4 پزشكي امدكتره هم نامردي نكرد بازم نگام نكرد و همچنان سرش تو مانيتور به كارش ادامه داد و كلي توصيه ي ايمني كرد و گفت منشيم يه ليست بهت ميده از چيزاي كه توش نوشته بايد پرهيز كني و یه قطره هم هست که مثال زهر مار میمونه باید صبح و شب با آبمیوه بخوری. و به منشيشم گفت ويزيتمونو پس بده ، ما هم واسه حفظ ظاهر كلي تعارف تيكه پاره كرديم كه: نههههههههههه، نميخواد و نميگيريم و از اين حرفا ولي آخرش ويزيتو پس دادن ما هم با مسرت تمام ليستو از منشي گرفتيم اومديم بيرون . هنوز چند ثانيه اي از خوشحالي من نگذشته بود كه آبجي گرام ما فرمودند: نخند كه بيچاره شدي! همونجا خنده رو لبام ماسيد. ميگم چيه؟مگه چي شده؟ ترشي قدغن شده! به علاوه ي كلي خوراكي ديگه كه تو دوست داری ولي سر دسته شون همون ترشيه! نزديك بود همونجا بشينم زار بزنم برگردم به دست و پاي دكتر بيوفتم كه ترشي رو بيخيال شو ولي بر اين نفس مزخرف غلبه كردم و ترجيح دادم با حقيقت روبه رو شم( حقيقت نخوردن ترشي!) ولي از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، گهگاهي يه كم ميخورم، بابا يه شبه كه نميشه يه چيزو ترك كرد. معتادا هم كه ميخوان ترك كنن كم كم موادو ترك مي كنن بهشون يه كم فرصت ميدن، من كه اعتياد به ترشي از مواد مخدرم بيشتره! و اين بود داستان  پايان ترشي خوري ما!

پ ن: تولد  شهاب(پزشك باروني) رو همينجا تبريك ميگم،ایشالا ۲۰ دورت به دور خورشید بشه ۲۰۰ دور( آخه نميتونم تو وبلاگش كامنت بزارم مجبور شدم همينجا بگم )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 19:25  توسط دکی بارونی  | 

و اما خوانندگان عزیز بریم سراغ شرکت کننده های بعدی :

 پزشک 78:یاشار نام. وبلاگشان شهر شهر فرنگه از همه رنگه میباشد و از هر چیزی که به ذهن میرسد مطلب میتوانی بیابی و توانایی زیادی در نوشتم کلهم همه ی  زمینه ها دارند.(به گمانم ایشان از بنده تصویر یک خروس جنگی در ذهن دارند)

دختری با یک دنیای رنگارنگ: دانشجوی پزشکی. خاطره نویس و گاهی شکایت از مردم زمانه. کمی تا مقداری کم لطف نسبت به بنده.

دست نوشته های سوما: از بس که  فونت وبلاگشان ریز است  و ادبیات خاص خود را در بیان مطالب دارند ما چشممان در می آید تا پست هایشان را بخوانیم!(اطلاعات در همین حد بود)

ساقی گور با پیک هایی پر از مرگ آمده است: دلارام نام. کنکوری، عاشق خون آشام و مسعود شجاعی و فوتبال! بگو یه ذره تفاهم بین علایق بنده و ایشان وجود دارد، ندارد.  ما مدام به ایشان اصرار میورزیم که کمتر پست فوتبالی بگذارد که هیچی از فوتبال حالیمان نمیشود! در صدد هستیم علایق و سلایق ایشان را عوض بنماییم

شیطنت های یک دندانپزشک: مدیسا نام. دانشجوی دندانپزشکی و مثال خودمان همیشه خندان و در حال خرابکاری و دادن سوتی های گوناگون از همه نوع. خاطره نویس علی الخصوص از نوع خرید مانتو و شیرین کاری های درون و برون دانشگاهی.

نوشته های دو دوست جدا ناشدنی: دو دانشجوی پزشکی مقطع فیزیوپات، از بس که سرشان به درس و مشق گرم است و مثل ما علاف نمیباشند کم پیدا هستند.

نوشته های لیمویی: قاصدک نام. قدیم ها بیشتر به ما لطف داشتند. البته الآن خود ما کم لطف شده ایم. قطعات ادبی م و انصافاَ زیبا میگویند.

پسری از گیلان: عباس نام. خاطره نویس و گاهی مطالب آموزشی.دارای اعتماد به نفسی بالا در مورد عکس هایش. عاشق مزدوج شدن و ما هرچه به گوشش می خوانیم که برای تو زود است بچه، به گوشش نمیرود. آخر دور از چشم ما کار دست خودش میدهد

چرندیات یک دانشجوی اقتصادی: سید علی نام. عاشق تراکتور سازی میباشند و مدام عکس تراکتور را به در و دیوار وبلاگشان میچسبانند. پشت کنکوری ارشد. خاطره نویس که جدیدا به خاطر مسائل درسی کم پیدا شده اند( به گمانم بابا جانشان ایشان را از نشستن پشت کامپی منع کرده)

کفش هایم کو: میشکا نام. دانشجوی پزشکی و مثال خودمان شلخته.  مسائل روزانه و خاطراتش را به زبان طنز زیبا مینویسد و خنده به لب ما مینشاند.

کلبه ی تنهایی من:آنی نام. زوجه ی محترمه ی دکتر ربولی. که وقتی این مسئله را فهمیدیم به کدام دلیل نامعلوم بسیار خوشحال شدیم! شاعری توانا . گاهی نیز از شیرین کاری های دردانه شان عماد مینویسند

گل پسر: دانشجوی پزشکی. از زمان گذشتن از سد علوم پایه به علت نامعلومی متواری گشته و تا به حال بسیار معدود به وبلاگستان مراجعه کرده. از یابنده تقاضا میشود ایشان را سریعاَ تحویل دهند. گاهی از موضوعاتی که برای پست هایشان انتخاب می کنند بسیار خوشمان می آید و با خود می گوییم که چرا به ذهن خودمان نرسید.

یادداشت های یک دانشجوی پزشکی: مقطع فیزیوپات و هم درد بنده. خودشان معتقدند ما به هم شبیهیم اما من به شخصه اعتقاد دارم ایشان از ما یک سر و گردن در شخصیت و وقار و صبر بالاتر هستند و ما همچنان در تلاش هستیم که ایشان را از این پاستوریزگی به در آورده و مثال خودمان بنماییم(دوست ناباب). علاقه ی قلبی ما به ایشان که نیازی به گفتن ندارد و مطمئنیم که دل به دل راه دارد( حیف که هم جنسیم وگرنه اینجا یه ازدواج وبلاگی سر میگرفت)

به آبی دریا: الی نام. دانشجوی پزشکی در حوالی شمال غرب کشور!(عجب اطلاعات دقیقی) بچه زرنگ میباشند واگر اشتباه نکنیم آناتومی را هم 20 میگیرند! خاطره نویس دوران دانشجویی در غربت.

دکتر سرحال: دانشجوی پزشکی. ما یک ویژگی مشترک با ایشان داریم که خیلی خیلی دوستشان میداریم خاطره نویس و جدیدا سفرنامه نویس قهاری هم شده اند.

بی وفا: باران نام. نویسنده ی خاطرات گذشته آنهم مو به مو و به زبان بسیار جذاب طوری که تا آخر ماجرا کنجکاوانه دنبال می کنی. جدیدا کم پیدا شده اند.

دست نوشته های ما: فاضله و زهرا نام.دو دانشجوی کامپیوتر، بیشتر نویسنده ی مطالب آموزشی  و گاهی سرگرم کننده و باز هم جدیدا کم پیدا.

خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف: رضا نام. نویسنده ی سریالهای دنباله دار البته به کمک دوستان و گاهی مطالب 30یا30. البته جدیدا به گمانم به درس و مشقشان چسبیده اند و کم پیدایند.

چای گرم شب های امتحان: دانشجوی داروسازی. خاطره نویس و از آغاز ترم جدید به وبلاگستان مراجعه نکرده اند.

دوران خوش: وبلاگ دیگر آنی خانوم زوجه ی دکتر ربولی.تا آنجا که ما دریافته ایم خاطرات دوران خوش مجردی است. البته اکنون دوران خوش دیگری در زندگی شان آغاز شده.

 به پایان آمدیم دفتر، حکایت...اگر دوستی رو فراموش کردم عذرخواهی می کنم و بعضی مطالب فقط بابت مزاح بود. کسی چیزی به دل نگیره دوستای خوبم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:33  توسط دکی بارونی  |