![]() |
![]() |
|
| قاصد روزان ابری, داروگ, کی می رسد باران؟ |
|
کله ی سحر دارم میرم سر کلاس که میبینم بچه ها دارن هی دم گوش هم پچ پچ می کنن. از یکی میپرسم چه خبر شده؟میگه فلان دختر کلاس عقد کرده. خوب به سلامتی، با کی؟ شوهرش چه کاره ست و کلی سوال میپرسم اما کو یه جواب درست و حسابی و با پرسیدن هر سوال با این جمله مواجه میشم: نمیدونم برو از خودش بپرس! همون صحنه ی اولی ، چند روز بعد: باز چی شده دارین پچ پچ می کنین؟ فلان دختر کلاس نامزد کرده. حق داریم بپرسیم با کی؟ گفته به کسی نگید. شرمنده نمیتونم بگم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:35 توسط دکی بارونی |
|
|
مدتی بود دوستم گیر داده بود که بیا بریم کلاس زبان. منم اولش حال و حوصله نداشتم ولی بعد ترغیب شدم و قبول کردم. یه موسسه رو که واسه رفت و آمد راحت بود و زود نوبت میداد انتخاب کردیم وراهی شدیم.وارد که شدیم دیدیم از سر و کله ی موسسه داره آدم بالا و پایین میره و جای سوزن انداختن نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:15 توسط دکی بارونی |
|
|
چند روزه اومدم خونه ولی هرکاری میکردم دست و دلم به گزاشتن پست جدید نمیرفت. میدونین گزاشتن پستم حال و هوای خاص خودشو میطلبه، گاهی اوقات اونقدر از خودت و آدمای دور و برت خسته ای و دلت از زمین و زمان گرفته که اگه شروع به نوشتن کنی نوشته ت میشه شبیه آدمایی که تا چند ساعت دیگه قصد خودکشی دارن. این هفته از بس با این و اون سر و کله زدم که مخم دیگه گنجایش نداره. آخه چند بار باید زنگ بزنی قالیشویی و بگی آقای نه چندان محترم شما خودت گفتی من خودم فرشاتونو میفرستم در خونه، من الآن وسیله ندارم و خونه هم خالیه و اونم مثل قل مراد هیچی حالیش نشه و حرف خودشو دوباره تکرار کنه و تو 10 بار هی واسش تمام و کمال توضیح بدی و با همون جمله ی قبلی مواجه بشی ، بعدشم دیگه مخت error بده و با صدای بلند بگی: آقا من دارم با چه زبونی باهات صحبت میکنم که هیچی نمیفهمی؟! اونم بیفته سر دنده ی لجبازی و با اونهمه سن و سال بساط لجبازی با یه دخترو پهن کنه و تو هم بی خیال بشی و بگی به جهنم! چقدر زنگ بزنی به صاحب خونه و بگی خانوم محترم مگه قفل و کلیدای خونت مشکل نداشت گفتی میام درستشون می کنم؟ پس کجایی؟ پولتو گرفتی رفتی پشت سرتم نگاه نکردی؟ منظورت اینه که منم باید جونتو بگیرم تا بقیه پولتو بهت بدم؟( البته این دو جمله آخری رو تو دلم گفتم) اونم انگار که نه انگار ، از این گوش بشنوه و از اون گوش در کنه. بعد به شعور خیلی از مردم این شهر شک کنی. آخه چرا هیچی سر جاش نیست تو این دنیا؟ چرا همه چی در هم و برهمه؟ 3 ماه تابستون گذشت مسئولای خوابگاه تازه یادشون اومده یکی از خوابگاها تعمیرات میخواد اهالیشو آواره ی خوابگاهای دیگه کردن! آب شیرین کن خرابه، آب گرم هردم قطع میشه،برقا فرت و فرت میره! هر جایی که بری اینقدر مشکل رو سرت هوار میشه که میگی کاش همه میتونستن تو شهر خودشون دانشگاه برن. خدایا شکرت چون من وضعیتم نسبت به خیلی های دیگه که دور و برم میبینم بهتره. دلم نمیدونم از چی گرفته، خوشی زده زیر دلم دارم آسمون ریسمون میبافم. خداییش فکر نمیکردم اگه منو تو یه خونه تنها بزارن بتونم از پس کارام بر بیام، منی که تو خونه خودمون پام رو پام مینشستم و دست به سیاه و سفید نمیزدم این هفته از بس شستم و سابیدم دستام همه پوسته پوسته شده، آخه وقت کار از دستکش بدم می یاد ، احساس خفگی می کنم با دستکش! و خوب که دقت می کنم میبینم اصلا سخت نبود، خیلی هم شیرین بود، حتی شستن و سابیدن خونه ای که میدونستم مسئولش خودمم و همه با اصرار من راضی به گرفتنش شدن واسم شیرین بود. تا جایی که سر مرتب کردنش با آبجیم جر و بحثمون میشه که من میخوام کارارو انجام بدم! این روزهارو توی خوابم تصور نمیکردم. خونه گرفتن سختی های خاص خودشو داره ولی واسه آدمی مثل من که زیاد با تنهایی مشکل نداره مزیتش در مقابل خوابگاه یه دنیاس پس با تمام وجود: خدایا شکرت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:31 توسط دکی بارونی |
|
|
روز عید برخلاف روزهای دیگه چشمامو صبح زود از خواب واکردم از پنجره ی اتاق به بیرون نگاه کردم یه آن احساس کردم دارم خواب میبینم اما نه خواب نبود، واقعاَ داشت بارون میومد. میدونید من چند ماهه بارون ندیدم؟ اونم تو این روزای گرم که احتمال بارون اصلاَ نبود درای رحمت خدا به روی شهر ما باز شد . عصر که شد دوباره نم نم بارون شروع شد، آسمون تیره و تار شد و وسط روز شد به سیاهی شب، بارون تند شد و آبجی بارون ندیده ی ما هم رفته بود بیرون زیر بارون داشت ادای فیلمارو در می اوورد دستاشو باز کرده بود داشت میچرخید. منم که بچه مثبت از پشت پنجره بهش می گفتم بیا تو، این قرتی بازیا چیه؟! اونم که از رو نمیرفت میگفت برو گوشیمو بیار ازم فیلم بگیر ول کنم نبود، منم رفتم گوشیشو اووردم از کیف کردنش زیر بارون ازش فیلم گرفتم. هرچی مامان و بابام بهش میگفتن دختر بسه بیا تو انگار که نه انگار، همونجا موند تا خیس خیس شد. ناگفته نماند شهر ما به محض اینکه اولین قطره ی بارون از آسمون از آسمون نازل بشه برقا میره ! واسه همین بارون فوبیا گرفتیم. چشمتون روز بد نبینه ما 5 ساعت برق نداشتیم اونم فقط ما و چند تا همسایه کناریمون،یعنی بقیه ی خیابون از نعمت برق بهره مند بودن. برقای اون چند تا همسایه هم اومدن و برق ما کماکان در غیبت صغری قرار داشت. آبجی ما هم تو اون گیری ویری اومده بود که برو واسم قرص سرماخوردگی پیدا کن من انگار دارم سرما میخورم اگه مامان بابا بفهمن آبرومو میبرن، منه بیچاره هم تو نور موبایل از این کشو به اون کمد دنبال قرص اما نبود که نبود، آبجی هم نشسته بود داشت به خودش دلداری میداد که من قوی ام، من سرما نمیخورم! دیگه مجبور شدیم بریم برقکار بیاریم ببینیم برقمون چشه که دیدیم غیر از رفتن برق شهر برق خودمونم مشکل پیدا کرده بود که خدارو شکر وصل شد. ملت دستشون به آسمونه بارون میاد اما ما...تو شهر دانشجوییم که دیگه چیزی به اسم جوی آب وجود نداره! تا بارون میاد شهر میشه دریاچه گمونم یه مدت دیگه باید به فکر قایق باشیم. خداروشکر مدت زیادیه از تلویزیون به دورم و اصلاَ هیچ برنامه ای رو نگاه نمی کنم. روز عید بچه های خالم خونمون بودن اونا هم که عاشق جومونگ ، جیغشون یهو رفت هوا : جومووووونگگگگگگ! اومدم دیدم بله، دارن با سونگ ایل گوک مصاحبه میکنن، اونم کی؟ فرد فوق العاده بی فرهنگی به نام احسان علیخانی. انگار که نه انگار این آقا نماینده ی ملت ایران بود، انگار که نه انگار رفتاری که از خودش نشون میداد نشان دهنده ی مهمان نوازیه ملت ایرانه، اونقدر زشت و زنننده و بی کلاس این بشر رفتار کرد که واقعاَ از ایرانی بودنم خجالت کشیدم. من نه کشته مرده ی جومونگم، اولای سریالشو هم بیشتر ندیدم ولی ... زبونم قاصره به خدا! این آقا تو کره از بس معروفه کلی محافظ شخصی داره با محافظاش رفت و آمد میکنه اونجا واسه خوش کسیه، حالا این سفر واسش سود داشته یا نداشته کاری نداریم، ایران همچین کشور مطرحی هم نیست در مقابل کشور خودش، به اینهمه طرفدار ایرانی احترام گزاشته اومده اونوقت علیخانی ...(تو نقطه چین هر فحشی که لایقشه بزارین) جلوش طوری رفتار میکرد که انگار کلفت خونشونه. جومونگ فارسی متوجه نمیشد ، بیننده هایی که داشتن نگاه می کردن متوجه میشدن داره چه اراجیفی میگه! ننگ به این صدا و سیما که این بیشعور مجریشه! پ ن: از اونجا که چند روزه دیگه قصد رفتن به شهر دانشجویی داریم و از اونجا که قصد بردن کامپی جانمان رو هم نداریم و لپ تاپ هم در اختیار نداریم و خابگاه هم که دیگه نیستم که از سایت خوابگاه استفاده کنم میمونه دوراه برای سر زدن به نت یکی سایت دانشگاه و یکی رفتن به کافی نت. ولی نمیدونم چرا جون به جونم کنن از جو کافی نت خوشم نمیاد،چند مرتبه قدیما مجبور شدم برم انگار داشتن خفم میکردن ،مثه فرفره کارامو انجام دادم اومدم بیرون پس چشمم آب نمیخوره کافی نتم برم میمونه سایت دانشگاه. پس مطمئناة تا مدتی نمیتونم راحت به نت دسترسی داشته باشم و شاید کمی کم پیدا بشم و دیرتر به وبلاگاتون سر بزنم اما قول میدم که همه ی مطالبتون رو سر فرصت بخونم .پس فراموشم نکنین. پ ن 2: امروز رفتم آرایشگاه. کلفت برداشت ولی بازم اون چیزی که خواستم نشد در نتیجه از گزاشتن عکس معذوریم. همش تقصیر فیلمای کره ایه!از بس فیلم کره ای نگاه می کنم عشق ابروهاشون منو گرفته! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:20 توسط دکی بارونی |
|
|
از بچگی همیشه در پی دوستی خوب بودم، دوستی که از حسد ، کینه و دورویی به دور باشد. دوستی که اگر امروز با من است همراه و رازدار من باشد و اگر فردا با من نیست حرمت دیروز را نگه دارد و رازم را برملا نکند. بر این عقیده ام که دوستی هایی این چنین بسیار نایاب اند، میتوانم کسی را بیابم که امروز شریک خنده و اشک من باشد ولی تضمینی نیست روزی که بنا به بازی سرنوشت روبه روی من ایستاد یادش بماند که من به عنوان یک دوست با او درد و دل کرده ام و از تکه های وجود من که زمان دوستی با او قسمت کرده ام اکنون برای آسیب رسانیدن به من استفاده نکند. وقتی با چشم خودم میبینم که دوست و محرم اسرارم رازهای دوست سابقش را جلوی من فاش میکند به چه چیزی دل خوش کنم و به چه امیدی قلب عریانم را نشانش دهم؟ آیا نه اینکه احتمال دارد روزی من را اینچنین پیش دیگری خراب کند؟ با خود عهد کرده ام که ریسمان سست دوستی های این زمانه اگر پاره شد فراموش کنم که خانی آمد و خانی رفت، آری اینگونه بهتر است، حداقل دیگر آتش کینه ای در دلم نیست که برای فرونشاندن آن از هر آنچه بواسطه ی دوران دوستی در چنته دارم برای ضربه زدن به او استفاده کنم. به خاطر ماندن بر این عهد همیشه سعی کرده ام بعد از از هم پاشیدن دوستی ها هیچ گاه جلوی دیگران سخنی از دوست سابقم نگویم و طوری رفتار کنم که گویی نمیشناسمش ، اما توقع رفتاری این چنین را از طرف مقابلم ندارم. به همین خاطر تا کنون به یاد ندارم هر آنچه در پستوی فکر و اندیشه ام و در نهان قلبم میگذرد به دوستی گفته باشم، به یاد ندارم هیچ گاه در دوستی تا جایی پیش رفته باشم که ترسی داشته باشم از فردا. بارها و بارها تا مرز اینکه هر آنچه در دل دارم را مقابل دوستانم بگویم و آنها را در غم ها و گاه شادی هایم سهیم کنم پیش رفته ام ولی هر بار به خود نهیب زده ام و خود را باز داشته ام تا مبادا فرداروزی از حرفهایم نادم شوم. و خودم این چنین خرسندم،خرسندم از اینکه همیشه حرف هایی در دل داشتم که فقط و فقط خودم و خدایم از آن خبر داشتیم و بس... اوایل برایم سخت بود اما اکنون دیگر برایم عادت شده ، نمی گویم،همه چیز را بر زبان نمیرانم. دوستانم را دوست دارم ولی برای دوستی ها حریم گزاشته ام و تا روزی که بتوانم پا از حریم خودم بیرون نمیگزارم. شما چه میگویید؟ بیهوده بر خود سخت میگیرم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:32 توسط دکی بارونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مردمم به چشم آب نگاهم میکنند, لیک من از سراب پیش تو بی آبروترم...
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |